نیم‌کاسه

رو جهازش، خنده‌ی نازش.

عکس‌های عروسیمان آمد. نمونه‌هایش، که باید سر فرصت و با دقت از میانشان آن‌هایی که می‌خواهیم را انتخاب کنیم. آن‌هایی که تصاویر بهتری را از مادر داماد، پدر عروس، عمه‌ها و دایی‌ها، بوسه‌ها، خنده‌ها و سفره عقد ثبت کرده‌اند. آن‌هایی که نزدیکی بیشتری دارند به آن شکلی که ما آرزو داشتیم همیشه باشیم؛ شاد، زیبا، سرشار از آرزو، مهربان، با هم آشتی.

بار عاطفی عروس بودن، این کوله‌بار سنگین احساس روی شانه‌های لخت و لوسیون زده‌ی آدم، بار بهترین تصویر است. بهترین تصویر از عمری که عده‌ای گذاشته‌اند تا این روز را ببینند. از خرمن انتظاری که پشت آن روز انباشته شده. از چشم‌‌های نیازمندی که به اصرار، نمی‌خواهند خسته بیفتند توی عکس.

سه هفته مانده بود به آن روز. کلافه نشسته بودم روی تخت و موهایم را گرفته بودم توی مشتم. ع. آمد نشست کنارم و پرسید چرا دارم خودم را از تن و پیرهن درمی‌آورم. گفت چون عروس و داماد ما هستیم و ما آدم‌های صمیمی و خوبی هستیم که جشن گرفتن را بلدند، حتما خوش خواهد گذشت. گفت ما خوش بودن را بلدیم پس هیچ جای نگرانی نیست. گفت همه‌ی دوستانمان آنجا هستند. این همه فامیل از راه دور می‌آیند. چطور ممکن است خرابکاری بشود؟ چرا اینقدر نگرانی؟ چرا بیشتر مسئولیت‌ها را خودت بر عهده گرفتی که حالا نگران باشی؟ می‌توانستیم سفره را سفارش بدهیم کس دیگری بچیند. کارهای دیگر هم که همه انجام شده. می‌گفت می‌فهمم عروس بودن دردسر بیشتری دارد و استرس‌اش بیشتر است، اما تو نیازی نداری این قدر آشفته باشی. به چشم خاطره به این روزها نگاه کن. بعدها یادشان می‌افتیم؛ روزهایی که داشتیم عروسی‌مان را برگزار می‌کردیم.

برایش گفتم که همه‌ این‌ها درست، و من خودم هم نمی‌دانم با ساز و کار فکرهایم چطور کنار بیایم. آن طور که چشم من می‌پردازد به چنین واقعه‌ای بی این که بخواهم.

گفتم برای من این تنها عروسی من نیست. برای من این عروسی دخترِ بابام است. بابام. عزیزترین کَسَم. بابام که تنهاست. و خوشبخت نیست. و هیچکس را در دنیا جز من ندارد. و هیچکس در دنیا به اندازه‌ی من دوستش ندارد. نکند برای بابام روز عروسی دخترش روز خوبی نشود. بهش خوش خواهد گذشت به حد کافی؟ دلش نگیرد؟

گفتم برای من این تنها روزی است که مادرم در زندگی‌اش می‌خواهد مهمترین نقش‌اش را ایفا کند. می‌خواهد جدی گرفته شود. جولان بدهد. لباس شب بپوشد. می‌خواهد دیده شود. فقط امروز است که کسی قضاوتش نمی‌کند، و او را در هیبت این مادر زیبا باور می‌کند و بهش احترام می‌گذارد. نکند احساس کند بازی گرفته نمی‌شود؟ نکند حسودی کند؟ نکند دلش بگیرد؟

گفتم برای من این عروسیِ برادرِ خواهرهای توست. خواهرت الف، که نشد مثل ما خوشحال زندگی کند. خواهرت سین که سال‌های کودکی شکل تو لباس می‌پوشید و دوست داشت پسر باشد که مثل تو باشد. خواهرت سین که روی هم کچاپ می‌ریختید و فیلم جنایی بازی می‌کردید مثلاً.

گفتم وقتی مادرت برای من تعریف می‌کند که روز آخر سفرش وقت نکرد آن لباسی را که نشان کرده بود و آرزو داشت عروسی ما بپوشد بخرد، وقتی می‌گوید دلش سوخته که نتوانسته آن را بخرد، من می‌میرم. برای من سخت است که مادری لباس رویایی‌اش را نتواند بپوشد عروسی پسرش.

گفتم می‌دانی این کارناوالی که ما راه می‌اندازیم قصه‌ی چند نفر است؟ گفتم می‌دانی من خواستم سفره بچینیم که چند روز به جشن و سرورهای اندک زندگی مادرم اضافه کرده باشم؟

پیش آرایشگر رفته بودیم چند روز پیش از عروسی. ع. از خانمه پرسید عروس‌های دیگر با چه احوالاتی می‌آیند پیش شما؟ گفت اووه. آنقدر عروس داشته‌ام که تا دستم به صورتش خورده اشک‌هایش را جمع کرده‌ام.

بار سنگینی بود که همه حق داشته باشند یک شب آن شکلی باشند که می‌خواهند.

عکس‌ها ولی همه‌ی عکس‌ها بود. همه‌ی لحظه‌ها. عمه و خاله‌ای که تصویر تارشان پشت دیگران سر میزی را گرفته بود. دوستی به دقت پشت یقه‌ی کت ع. را صاف می‌کرد. دستمال کاغذی‌ای که مامانم داشت زیر چشم‌ام را با آن پاک می‌کرد، وقتی موقع بوسیدن یکی از مهمان‌ها اشکم در آمد. دوستی که در گوش فیلمبردار چیزی می‌گفت. بابام که خجالت می‌کشید و دست به سینه ایستاده بود تمام شب. من و ع. که دیروقت گوشه‌ای دورتر محکم بغل کرده بودیم هم را.

یادم نرفته بود لحظه‌ها را. این عروسی ما بود. آن عروس و داماد آراسته ما بودیم. در قصه‌ای دیگر. در دنیای دیگری. این ما بودیم در روایتی تعریف کردنی از خودمان. این ما بودیم که شاید آن شب توانسته باشیم آرام بگیریم و پشت سر بگذاریم عمر تلخ پدر و مادرهایمان را. ما حتی بعد از سال‌ها دوری از آن‌ها، در چنین روایتی بهترین لباسمان را پوشیدیم و با دردهای آن‌ها خداحافظی کردیم.

دو هفته بعد، چهار صبح، ارومیه. خواب آن باغ بزرگ را می‌بینم با همه‌ی آن گل‌های سفید. با همان ریسه‌های ریز زردی که لا به لای شاخه‌ها ول بودند و نسیم می‌زد بین‌شان. همان لباس را به تن دارم. موهایم را اما محکم جمع کرده‌ام پشت سر. نه آن طور که واقعاً بود. شاید آن طور که بعداً فکر کردم بهتر بود باشد.

همه در تدارک و تکاپو بودند اما من نقشه‌ای داشتم. من. عروس. عروسی که کار بزرگی می‌خواهد بکند. عروسی مثل عروس کیل‌بیل. مادر و پدرم را می‌برم گوشه‌ای. به آن‌ها می‌گویم که باید به من اطمینان کنند. من فکر بزرگی در سر دارم و ناامیدشان نخواهم کرد. به آن‌ها می‌گویم که همه را گروگان خواهم گرفت. در این روز بزرگ. عروسی‌ام را برای این کار گذاشته‌ام. همه را گروگان می‌گیرم و آزادشان نمی‌کنم تا پ. را پس بگیریم.

پ. را پس بگیریم.

از خوابم خیلی می‌گذشت که فهمیدم عروسی دارد تمام می‌شود و ما در واقع نمی‌دانیم کسی که باید پاسخگوی پس دادن پ. باشد کیست.

هولناک بود آن لحظه‌ی پشیمانی. دویدم توی باغ به دنبال همه که دور می‌شدند. می‌گفتم نروید. می‌گفتم من پشیمانم. بمانید این عروسی من نبود. این عروسی من نبود.

Advertisements

من درختم تو بهار

 

مثل خوابگردی می‌ماند. به زندگی عادی نمی‌ماند. زیاد پیش می‌آید آدم‌ها در گذشته‌شان سیر کنند و اسیر خاطراتشان باشند. اما نمی‌دانم کسی مثل من این همه احساس معلقی در زمان و مکان را دارد یا نه.

من اینجا نیستم. من خودم را در آینده‌ی بسیار دوری حس می‌کنم، در حال به یاد آوردن این روزها. خودم را با سنگینی دل سال‌ها بعدم احساس می‌کنم. غربیه‌گی زندگی‌ای که از سر گذرانده‌ام را برای بچه‌هایم احساس می‌کنم. تمام روز به سوال‌هایشان جواب می‌دهم که این روزها چه‌جور روزهایی بودند. و ما در چه فکرهایی بودیم. و چه شد. و چه کسی چه می‌گفت و چه می‌کرد. احساس می‌کنم روزهای جوانی من همین حالا هم قصه‌های دوردستی هستند. مثل خوابی هستند که دارم می‌بینم. خوابی که می‌خواهم خوب به یاد بسپارم برای تعریف گرفتن. برای بازگفتن. نکند که در آینده فراموش بشود. نکند که بگذرد و هرگز شست کسی خبردار نشود و انگار نه انگار.

 

دارم این‌طوری ناخودآگاه آرام می‌کنم خودم را؟ خودم را در روزی تصور کردن که این همه دغدغه شده باشد خاطره‌ای دور و غریبه. نمی‌دانم. می‌دانم که دارم در سالیان آینده، جای دیگری از دنیا شاید، برای دخترم می‌گویم که آن روزها زندگی کردن در ایران خیلی سخت بود. ایران این طور بود. ایران آن طور بود. ایرانی که بعدش نابودِ نابود شد. یا ایرانی که آبادش را دیده‌ای و آن دورانش را ندیده‌ای و نمی‌شناسی…. به جمله‌هایی فکر می‌کنم که باید به کار ببرم، برای این که هم منظورم را بفهمد و هم حوصله‌اش سر نرود. به جمله‌هایی که بتواند دوران فراموش شده‌ای را به خوبی زنده کند برای کسی که معصوم باشد از آن.

 

خودم را در آن سال‌های بهتر و آرام، شکل بزرگسال‌های دهه‌ی شصتِ حالا می‌بینم. با آن جور چین‌های دور چشم، و آن جور متانت ناچار، که از تمرین سال‌های سال درک نکردن رسم روزگار می‌آید.

 

دارم هر روز به دختری از آینده می‌گویم که ما مال دوره‌ای هستیم که فوتبال و آب‌پاشی ممنوع بود و چکمه. و مواد غذایی خیلی گران بود. آدم‌های کمی خانه داشتند. و موجی راه افتاده بود که سر ببُرند قشر فرهنگی را. چیزی نشر نشود و تصویر نشود و نوشته نشود. این طور بگویم که آن دوره هم دوره‌ای بود قابل مقایسه با روسیه دهه ۵۰، یا سال‌های دو شقه شدن برلین. دوره‌ای افزوده به همان کتاب‌ها. همان قصه‌ها. دوره‌ی تاریکی برای هنجارهای جنسی، زن‌ها، کارگرها، حتی پولدارها. دوره‌ای دشوار برای امید داشتن به چیزی، برنامه‌ریزی برای چیزی، آرزویی.

 

دارم هر روز برای دختری در سال‌های بعد تعریف می‌کنم که من دختری بودم در سال‌های قبل که دائم در فکر کارهایی بود که می‌توانست بکند اگر فقط کمی فضا بود. اگر به قیمت رها کردن مملکت نمی‌بود. کارهای هنری‌اش فقط اصلا. خیلی قصه‌ها می‌شد نوشت حتما. چه آوازها می‌شد خواند، چه سازها می‌شد زد، ما که کار دیگری بلد نبودیم چه برنامه‌هایی، چه نمایش‌هایی می‌شد ترتیب بدهیم. ما خیلی فیلم‌ها می‌توانستیم بسازیم اگر فقط یک کمی فضا بود. چه حیف بود آن سن و سال و آن انرژی‌مان. حیف بود از آن همه زمان که گذشت به انتظار که ببینیم چه می‌شود و کی و چطور.

 

هر روز دارم برای دختری می‌گویم که مامان جان، آن دوران من چقدر غمگین بودم.

 

هر روز می‌گویم مامان جان، آن دوران من چقدر می‌ترسیدم

 

همین دورانی که نمی‌دانم دارم به یاد می‌آورم، یا در واقع می‌خواهم تمرین کنم تا برای همیشه از یاد ببرم.

 

 

 

خنده‌ی دخترِ شاد

 

پوست سبزه و گونه‌های سفت. خط صاف و تمیز کمان ابرویی که وقت و صفا صرف درست کردنش می‌شود. موهای مسی و بلوطیِ های‌لایت شده، جمع شده بالا سر، لای گل‌سرهای بزرگ و رنگی، رنگ خود لباس، بلوز، یا دامن، یا دکلته‌ای کوتاه و خوشرنگ. عینک‌های لوکس، اصل باشد یا نباشد، روی موهای براشینگ شده، هرچند اگر با لباس اسکی، یا لباس ورزش، با بازوهای نرم و کُپُل زیر لباس ورزش. خط لب. همیشه خط لب، دقیق، یک درجه تیره‌تر از رنگ خود لب، محو. لباس‌های جورواجورِ قرتی، رنگارنگ، در خانه‌های کوچکی با نورهای سقفی زرد. تخت. چرک. نقاشی منظره‌ها به دیوار. فرش‌های پیر لاکی رنگ. میز ناهارخوری خواب رفته زیر روکش سفید. پی.ام.سی. آواز همیشگی گوگوش، هایده، اندی، منصور. دست‌های لاک‌زده‌ی مرتب، انگشت‌های کشیده و رقصان توی هوا. آن جور رقصی که توی کمر دختر ایرانی هست. خنده. خنده‌ای بزرگ. دائم. بی‌قید و بی‌توقع. فروتن. معصوم. شادی بی‌دلیل و ساده‌ی چشم‌ها.

چه چیزی در دنیا زیباتر است از خنده‌ی دخترِ شاد؟

همیشه‌ آرزویی با من بوده از وصف طولانی دخترها در ایران. الهه‌های بانمک و دیوانه‌ی مبارزه به نفع زیبایی. گاهی هم ناموفق. اما همیشه تحسین برانگیز.

یک شبی از شب‌های بدِ این سه سال، مست و غمگین نشسته بودم و عکس‌های ندا را بالا و پایین می‌کردم. این اوبسسیون دست زدن انسان به زخم‌هایش.

یک جایی توی یکی از عکس‌ها نشسته بود روبروی یک کیک، با لباس دکلته‌ی سیاه و سفید براق و موهای افشان، و داشت شمع فوت می‌کرد.

زیر عکس، توی کامنت‌ها یکی نوشته بود: این ندا هم عجب کُی بوده برا خودش.

مردمِ زخمی و عصبی، به فحش کشیده بودند طرف را. تعدادی هم آمده بودند به این‌ها توهین می‌کردند که خرند و الاغند و زودباورند و رکب این بازیها را خورده‌اند. که این حادثه مشکوک است و هیچکس جواب درست و حسابی برایش ندارد

ندا شمعش را فوت می‌کرد. با آن زیر ابروی تمیز تازه از آرایشگاه آمده‌اش.

درد من، چیزی که از سینه‌ام بیرون نمی‌آید بعد از افسانه‌ی فدا شدنش می‌گویم افسانه، چون افسانه آن حکایت فراموش نشدنی‌ایست که تا آخر دنیا بازگفته می‌شود و با هر بار گفتنش از نو اتفاق می‌افتدشباهت اوست با هر آن چه اطرافم می‌بینم. سادگی و پیش‌پاافتادگیِ حضورش. معمولی بودن و دم‌دستی بودن جنس زیبایی‌اش. چشم‌هایی که می‌توانست هرگز به این دقت بهشان نگاه نشود توسط کسی. تصور می‌کنم بوی همه‌ی عطرهای توی کافه‌ها و پاسا‌ژها و مترو و تاکسی‌ها را می‌داده. خوب و بد. در هم.

رفتند از صورتش ماسک درست کردند و به چهره‌شان زدندشدند هزاران ندا، جلوی در سازمان ملل. برایم عجیب بود. تمام کشور به نظر من همان شکل است. شکل ندا الف.سین.

تیر خوردن و به خاک افتادن ندا الف.سین. برای من ماکتی از تیرخلاص خوردن آن همه پتانسیل زندگی و نشاط است. تیرخوردنش تیر خوردن همه‌ی دخترانی است که تصویرشان برای انظار تصویر پایین‌تنه‌های* بی اهمیت و متحرکی است که توی این خیابان‌ها پیر می‌شوند، عمری را صرف پذیرفتن و فهمیدن زشتی آن انظار می‌کنند، در حالیکه در غروب خانه‌هایشان لاک می‌زنند و دور هم می‌رقصند، و فرصت نمی‌کنند نگاه آخر را بیندازند به دوربین.

نگاهی که آن حیرتِ ساده‌ و برهنه‌اش، سال‌ها بعد، هنوز آدم را می‌لرزاند.

برای من، ندا، هر روز اتفاق می‌افتد.

* نوشتن این کلمه برای خود من خیلی سخت بود. به رویم نیاورید

بلوار بقا

کوچه باریک بود و هفت‌هزار ماشین دیگر پشت من ایستاده بودند که این زنیکه به من فحش داد.
قضیه از این قرار بود که ما هر چهل‌وپنج دقیقه یک متر به جلو می‌رفتیم. و من مدت‌ها بود که شاهد روشن و خاموش شدن چراغ راهنمای این دویست و ششِ سفیدی بودم که جلویم بود. قنبلیِ پشت روسری‌ راننده را می‌دیدم که حیران چپ و راست می‌شود و نمی‌تواند تصمیم بگیرد الآن همین‌جا پارک کنند و پیاده بروند خوب است یا بیایند و زرنگ باشند و ریسک بکنند و نمه نمه جلوتر بروند توی شلوغی. شاید این طوری مامان جان که پا و کمر ندارد و نشسته کنار دخترش نزدیکتر بشود به مقصد گل از گل هردوشان بشکفد. راهنما همانطور روشن بود و من بهش ماتم برده بود و این دویست و شش هی کله‌اش کج می‌شد که خودش را فرو بکند به جدول کنار کوچه و بعد منصرف می‌شد یک نیم‌کلاج بدی می‌گرفت و می‌جهید باز وسط کوچه جلوی من. همانجا که بود.
یک وقتی هم تصمیم گرفت انگار. یعنی به نظر من تصمیم گرفت پارک کند. پشت ما هم یک سری ماشین داشتند جر می‌دادند خودشان را که من و او به چه دلیلی هم اکنون اینجا هستیم و به جایش پشت ماشین لباسشویی نیستیم که همه‌ی بندگان خدا بی دردسر بروند به کارشان برسند. بروند در جاده‌های خلوت و پهن شهری با خیال راحت و آرامش کامل برانند و از نسیم خنک استفاده کنند و به موقع و آن‌تایم و ریلکس باشند. ساعت‌ها نمانند و لای صف آهنین این ماشین‌ها پیر نشوند. لای این همه زن معطر احمق. اگر ما پشت ماشین لباسشویی بودیم هیچ می‌دانستید حجم ترافیک درون شهری تا نصف کاهش پیدا می‌کرد؟ هزاران جوان دیگر هم که تنها تفریحشان چند تا چند تا ماشین سواری کردن است، به جای یک گردش سلامت اینقدر درگیر راه ندادن به، و راه گرفتن از من و این بدبخت نبودند، اینقدر خود را در عمل انجام شده نمی‌دیدند سپرشان را شوخی شوخی بیاورند مثلا به آدم بمالند. از کار و زندگی بیفتند تا دم در خانه‌ی آدم بچسبند و بیایند. این روزگار بد شده. جامعه حساس است. مردم عصبی‌اند. تحریم شده همه چیز. گرانی آمده. این بحران‌های بی‌شمار جنسیتی و فرهنگی بلوارهای شهر را مثل صف مورچه در فصل جفتگیری کرده؛ سپر ماشین‌ دختر و پسرها آرام و لش از بغل گوش و گردن سپر دختر و پسرهای دیگر رد می‌شوند، آنقدر نزدیک که آدم دمای ناشی از اصطکاک بینشان را حس می‌کند، بو می‌کشند هم را، اگزوزها و پیستون‌هایشان می‌خارد، همین‌طور عرق سرد و گرم است که می‌نشیند روی کاپوت و شیشه‌ها، دم کشیده اقدسیه و ایران‌زمین و پاسداران از التهاب و حرارت و نزدیکی و تمنا، آنوقت افسره ایستاده هی سوت می‌زند که پفیوز خوب برو دیگر، راه را بند آوردی ریدی به خیایان. بلوار خودش همین‌طور حالی به حالی است، راه هم که نیست، خب دویست و شش، توی این اوضاع، توی این بحران‌ها، یا پارکت را بکن یا نکن، یک تصمیمی بگیر، بعد هم برو دیگر. برو بنشین پشت آن ماشین لباسشویی. می‌بینی که تپش نبض بقا را. نکن دیگر. مردم را علاف نکن این قدر.
حرکت نکردم تا پارکش را بکند. دیدم پاره پوره‌اش می‌کنند پشتی‌ها اگر من بهش راه ندهم و بروم.
کون را عقب داد، آمد و آمد، زیادی نزدیک شد، دوباره زد توی دنده و جلو رفت که از اول بیاید. دست‌های همچین کپل‌اش لاک داشتند. لاک گلدار سفید روی فرنچِ بلند. حلقه دستش بود. یک رینگ پهن بود با ریز برلیان. من بدم نیامد. سوآچ طلایی زنانه هم داشت. لپ هم داشت. چیز ریزی بود ولی کلا.
باز عقب آمد، باز نزدیک، اما بهتر از دفعه قبل. گفتم نکند بمالد. یک بوق چسکی زدم از باب دقت کردنش. در حد: بیز، همین. سرش برگشت، خیلی برآشفته. با نگاهش درید ما را انگار. همه‌گی را البته، اما من را بیشتر. یک جور هیستریکی اعتراضش را خرج اینرسی دنده عقب آمدنش کرد و زد به من. زرتی آمد عقب زد به من.
پیاده شدم ببینم چه شد. دیدم لب گوشتی‌اش دارد پشت شیشه می‌جنبد به فحش. برای خودش آن پشت فحش می‌دهد تند و تند به من. ماشین را نگاه کردم دیدم چیزی نشده. خودش را نگاه کردم و با اشاره همچین کردم که: «خیلی خوب حالا. چیه؟!»
بیشتر گر گرفت. آتش گرفت. گفتم الان قلبش می‌ایستد. ابروهاش گره خورد رفت توی هم و لب و لوچه‌اش کج شد و له و لورده شد و کاملا واضح با زوزه‌ای که از پشت شیشه شنیده می‌شد گفت: پتیاره‌!
رفتم جلو. با انگشت زدم به شیشه. گفتم بکش پایین لطفن. یک وجب شیشه را داد پایین که چته؟ چه مرگته؟ هاااان؟؟
دست کردم دکمه وسطی مانتو را باز کردم. انگشتانم را غنچه کردم فرستادم تو. تی‌شرت زیری را بالا زدم ناخن‌ها را فرو کردم توی شکمم. همانطور با لب کج و کوله مانده‌اش نگاه نگاه می‌کرد که چه گهی دارم می‌خورم. همینطور فشار دادم. مثل نارنگی که پوستش اول سفت است اما اصرار بورزی از فرورفتگی‌اش یک دفعه پغی پاره می‌شود پوستم باز شد. خیس شد ناخن‌هام. دردم نمی‌آمد. دستم را بیشتر فرو کردم. پنجه‌ام را گرد چرخاندم و جوریدم آن دور و بر را گردی معده را زودی پیدا کردم. گرفتمش توی مشتم. همانقدری بود که همه می‌گفتند، یعنی اندازه دست مشت شده، فقط یک کمی بددست و لش بود و درازتر. کشیدمش. مثل شیر بلال و آن پشم و پیل‌های دورش به یک چیزهایی بند بود. محکمتر کشیدمش. کنده شد و آمد بیرون عین باقلوا. لیز و صورتی و زنده. خون پاشید روی زمین و در سفید دویست و شش و لب و لوچه‌ی کج خانوم. نفس‌اش بند آمده بود بیچاره. هول شده بود همینطور مات مانده بود به معده‌ام. گرفتم جلویش معده را. گفتم: بیا. اشک تو چشمش جمع شد. شروع کرد جیغ و ناله. ای وای ای وای می‌کرد و چشم برنمی‌داشت از دستم. گفتم: دِ بیا بگیرش دیگه! بگیر بخورش.
جیغ و جیغ که زنیکه‌ی روانی، گم شو، بمیر، ای وای، ای هوار…
گفتم: ازت خواهش می‌کنم بگیر این معده را بخور. من این طوری راحت‌ترم. من کار دارم خانه. یک عالم رخت چرک مانده که بندازم توی ماشین. این را بگیر هم تو آرام‌تر می‌شوی و هم من راحت می‌شوم از زخم اثناعشر و اسیدهای دردناکش. والله من هم درد تو را می‌فهمم. تو ضعیف شده‌ای. این را بخوری جان می‌گیری. پروتئین دارد. مگر کون و دنبه و کلیه‌ی گوسفند را نمی‌خوری؟ چشم گاو را مگر ‌نمیخوری؟ این بدتر است یعنی؟
.صداش رفته بود دیگر. جیغ‌اش شده بود بی‌صدا. نفس‌اش بالا نمی‌آمد بدبخت. چنگ می‌زد به لپ‌هایش. قلپ قلپ اشک می‌ریخت. گفتم الان سکته می‌کند. مادرش روی صندلی کناری چادر کشیده بود روی سرش هق هق می‌کرد. گفتم: حاج خانم به خدا کاریش ندارم. دارم صادقانه می‌گم اینجوری بهتر است.
گفت دختر از خر شیطان پیاده شو. من ازت خواهش می‌کنم. برو خدا به همراهت. غلط کرد. یک چیزی گفت
قد راست کردم. برگشتم سوار شوم بوق ماشین‌ها بند آمد از سر و ریختم. دیدم که یکی روی صندلی شاگرد ماشین پشتی دوربین موبایل روشن کرده دارد فیلمبردای می‌کند. معده‌هه را بلند کردم پرت کردم توی شیشه. چسبید همانجا. یک جیغ و ویغ خفیفی هم از آن ماشین بلند شد. طرف برف‌‌پاک‌کن زد. معده‌هه نیافتاد. دمبش گیر کرد زیر برف‌پاک کن و مالیده شد به شیشه. خونابه‌اش در می‌آمد رد می‌انداخت روی شیشه ماشین مثل رنگین‌کمان.
سوار شدم. گفتم بروم دیگر. بروم خانه. بروم خارج. بروم این قدر ضعیف نباشم هی در بیفتم با مردم توی این شهر. یک کمی آرامش داشته باشم. از خودم شروع کنم. عشق بورزم و ببینم شاید درست شد.
ولی آنی که می‌گفتند اندازه‌ی مشت دست هر کسی است قلب بود انگار. این ولی معده بود. همین قدری هم بود. حالا می‌گویند روده را دربیاوری هشت تای قد آدم می‌شود. هشت تا. روده‌درازی که می‌گویند این جوری‌هاست.

even Payaambar had once a bad day and an insecure heart

به خانه‌ی پیامبر که می‌روید زیاد آنجا نمانید. به موقع بلند شوید زحمت را کم کنید؛ او رویش نمی‌شود خودش این را به شما بگوید. از همان اول هم سراغ غذا را نگیرید. چشم به سفره‌اش ندوزید این طور. خودش حتما یک فکری کرده و از شما پذیرایی می‌کند.
به زنانش هم نگاه نکنید. و بدانید که عقد کردن زنان او بعد از مرگش بر شما حرام است.

سوره الاحزاب. واقعی

کلاه‌گیس

کلاه گیسم شکل همیشه نیست. موهای نرم‌اش روی توری زبر نمی‌توانسته تکان بخورد. موها کوتاه و پسرانه هستند و نمی‌توانسته‌اند از دست کسی افتاده باشند و خوابشان عوض شده باشد. اما شکل دیگری هستند. شکل دیروز نیستند.

بقیه هم هستند توی اتاق. همه ساکت‌اند. یکی روزنامه می‌خواند، دو سه نفر بازی می‌کنند با آی‌فون‌هایشان. یک نفر چرت می‌زند. صدای لامپ‌های صد واتِ دور آینه را می‌شود شنید. دقت کرده‌ام که بعضی این‌طورند؛ بعضی صدای الکتریسیته را می‌شنوند. می‌فهمند که تلویزیونی با این که صفحه‌اش تاریک است، روشن است. می‌فهمند توی اتاق چیزی به برق است. بعضی هم نه.

با نوک انگشت رشته‌های مو را پس و پیش می‌کنم. بینشان فاصله می‌افتد و بد می‌شود. دست می برم زیر چتری‌ها. بالا می‌ایستد و بد می‌شود. روسری را باز می‌کنم. توری کلاه‌گیس را همان‌طور که سنجاق شده به سر کمی می‌چرخانم. نمی‌شود.
به همکارم که مسئول‌اش است از توی آینه می‌گویم: «موهایم یک شکل دیگر شده‌اند.» صدایم موجی می‌شود و می‌گردد توی اتاق. یکی دو نفر سر بالا می‌آورند و باز نگاه پایین می‌اندازند. دختر روزنامه‌اش را کنار می‌گذارد و می‌آید جلو که چطور؟ چه شکلی شده‌اند مگر؟
«حالت‌اش دیروز مثل موی طبیعی بود، یعنی این نوک‌هایش به پیشانی نمی‌چسبید و بی این که پف بکند خودش مثل موی طبیعی آزاد می‌ایستاد. کمی هم مایل بود به راست. الان سیخ آمده پایین و به پیشانی چسبیده. شکل هلال شده اینجا. می‌بینی؟»
نگاهی می‌کند. می‌گوید: «چیزیش نیست که»
می‌گویم: «اینجاهایش. اینجاهایش خوابش فرق می‌کرد. آزاد می‌ایستاد.»
همکار ارشدش از روی صندلی بلند می‌شود. و جلو می‌آید. از او می‌پرسد چه شده. خودم توضیح می‌دهم. میگویم این طور بود و این طور نیست الان. نگاه کن. یک جوری نیست؟
نگاه می‌کند. می‌گوید: « بد نیست اصلا. خوب است که.» می‌گویم می‌دانم. می‌گویم با دیروز فرق می‌کند. با دیروز.
به هم نگاه می‌کنند با تعجب. می‌ترسم فکر کنند برای خودم دارم دبه در می‌آورم. باز روسری را باز می‌کنم و نشان می‌دهم و می‌گویم منظورم از لحاظ خواب‌اش است که به راست بود. می‌گویند زیادی روی‌اش حساس شده‌ام. دختر می‌گوید:« باور کن من همیشه چک می‌کنم. اگر ایرادی داشت می‌فهمیدم. الان بیخود حساس شده‌ای روی این مو»
می‌گویم» «نه. برای چی حساس باشم آخر؟ حرف دیگری دارم می‌زنم…»
می‌گوید:« می‌فهمم. ولی می‌گویم حساس هم شده‌ای»
«احیانا دستش نزده‌ای؟ شانه بکنی، ژلی بزنی»
«نه بابا»
« عجیب است.»
. می‌رود می‌نشیند سر جایش. بازی می‌کنم با چتری‌ها. صورتم را چپ و راست می‌کنم. همکار خودم سرش را از روی بازی‌اش بلند می‌کند: «چی شده لیلا؟»
دختر می‌گوید: «هیچی. موهایش را دوست ندارد.»
«من کی گفتم دوست ندارم؟ من گفتم این شکلی نبود. گفتم دیروز این وری‌تر بود.»
«موهایت خوب است. حساسی. نگران نباش. من حواسم هست»
«نگران نیستم»
«خوب. می‌گویم بهش فکر نکنی دوباره دوستشان خواهی داشت»
«چرا دوست نداشته باشم؟ چرا داشته باشم؟ مویی که خوب است را چرا من دوست نداشته باشم؟»
«همین را می‌گویم»
« من فقط می‌گویم این شکلی نبود. وقتی می‌دانم این شکلی نبود چرا بگویم بود؟ اگر درست بود چرا باید می‌گفتم نیست؟ مگر من خل و چل‌ام؟»
خل و چل را که می‌شنود دست و پای‌اش را گم می‌کند. انگار من اعلیحضرت باشم. اعلیحضرت خل و چل. می‌گوید: «ای‌وای، این حرف‌ها چیه می‌زنی؟ دور از جان.»
« نه. واقعا جدی، منظورم این است که من که خل نیستم بیخودی بگویم. حتما یک چیزی می‌بینم که می‌گویم.»
« من نگفتم تو خل هستی لیلا جان. من کی گفتم؟ تو رو خدا این حرف را نزن. ببین چکار می‌کنی!»
نفس عمیقی می‌کشم و بی‌خیال می‌شوم. سرم را می‌اندازم پایین و من هم موبایلم را روشن می‌کنم. می‌آید باز:« خب باشد. بگو. چه کارش کنم که راضی باشی؟»
«چرا متوجه نمی‌شوی قربانت بروم؟ من نگفتم تو کاری کنی. گفتم فکر می‌کنی علت‌اش چیست که این مو فرق کرده و چه می‌شود کرد مثل دیروز بایستد.»
گنگ نگاهم می‌کند. می‌گوید: «می‌خواهی بگویم خودِ فلانی بیاید نگاه کند که خیالت راحت شود؟»
«یعنی هیچ چیز الان بیرون از خیال من و حساسیت من ایرادی ندارد؟ یعنی اگر تغییری هست در دیدگاه من نسبت به کلاه‌گیس هست؟ یا در رفتار من به هنگام صحبت از کلاه‌گیس؟ چون امکان ندارد تو با دقت هم که نگاه کنی تغییری در ماهیت مادی این کلاه‌گیس ببینی؟»
سکوت می‌شود. جو اتاق سنگین می‌شود. کسی اما سرش را بالا نمی‌آورد. می‌گویم:« به خدا جدی می‌گویم… منظورم همین است که دارم می‌پرسم: می‌پرسم آیا ممکن است اگر نگاه کنی تو هم متوجه بشوی؟ ممکن است من بیخودی نگویم؟»
نگاه ترسایی می‌اندازد به مو. دستی می‌برد تویش. با استیصال می‌گوید:«به خدا خوب است.»
و باز می‌گوید:« می‌گویم فلانی بیاید»

چیزی نمی‌گویم. می‌گویم باشد، ممنون. لبخند می‌زنم ناراحت نباشد.
نیم‌ساعت بعد رئیس‌اش از پله می‌آید بالا. می‌رود پشت در با او پچ‌پچ می‌کند. به وضوح می‌شنوم. می‌گوید: «لیلا دلخور شده. هان؟ امروز اصلا از صبح پکر است. حال‌اش خوب نیست. می‌گوید موهای‌ام زشت‌اند.»
ريیس‌اش می‌آید تو. با مهربانی چتری‌ها را صاف و صوف می‌کند. انبر داغ می‌کند و می‌زند به دو جای‌اش. می‌گوید:«دیدی؟ به این خوبی. نگران نباش. به هم نریز بیخودی. ما هستیم اینجا.»
تشکر می‌کنم.

صبح فردا ماشین یک ساعت زودتر از موعد می‌آید دنبالم. تلفن می‌زنم به مسئول هماهنگی. می‌گویم من پرسیدم ساعت هفت‌و‌نیم شما گفتی بله، الان شش‌ونیم است که. خودت گفتی هفت‌و‌نیم.
می‌گوید نگفتم.
می‌گویم من که پرسیدم شما گفتی بله. می‌گوید آن موقع که شوخی داشتید می‌کردید شما! می‌گویم آخر چرا شوخی بکنم؟ سوال می‌کردم! مگر شما نگفتی هفت‌ونیم؟ می‌گوید: حالا که شده لیلاخانم.
می‌گویم: نه. می‌خواهم واقعا بدانم چرا شما فکر کرده‌اید منظور من یک چیز دیگر است؟ من پرسیدم و جواب گرفتم. چرا آن چیزی را فکر کرده‌اید که منظور من نیست؟ چه دیدید که برداشت دیگری کرده‌اید؟ واقعا می‌خواهم بدانم. به خدا می‌خواهم بدانم.
می‌گوید: اوا لیلا خانم؟ مساله‌ای نیست! آرام باشید. خودتان را این‌قدر ناراحت نکنید سر یک چیز کوچک.
می‌گویم چشم. گوشی را می‌گذارم و های های گریه می‌کنم.

پسره می‌آید تو. نوازش می‌کند. .
می‌گوید فشار کار است این‌ها. طبیعی است. غصه نخور. نکن اینطوری عزیزم.

فکر می‌کنم توی دلش می‌گوید این‌ها همه بعد از مدتی قاطی می‌کنند طفلک‌ها. حساس‌اند. روحشان لطیف است. زن‌ هم که هستند. هورمون‌هایشان به هم می‌ریزد. عادت ماهانه که بشوند کلاه‌گیس‌شان هم بد می‌ایستد.

یادم تو را فراموش

هر بار این تصاویر رو می‌بینم، که یه گوشه‌ای از دنیا
مردم بالا پایین می‌پرن، دیوونه بازی در میارن، شادی می‌کنن
و واسه خودشون تو اون لحظه پیروزن
برای خودم می‌رم تو رویا

تو رویام
یک نفس می‌دوم تا اوین
پا برهنه.

من همونم که یه روز…

یه روزگاری بعد از انقلاب، خانوم گوگوش دلش که می‌گرفته، عینک بزرگ آفتابی می‌زده و چادر سرش می‌کرده، به کیانوش گرامی که راننده کیمیایی بوده اون وقتا می‌گفته ببردش گردش.
می‌رفتن خیابون شوش. کابارهه که شده بوده دیزی سرا. خانوم گوگوش حالی می‌شده برا خودش. می‌رفتن همون نزدیک یه چایی بخورن خونه‌ی گرامی. زن و بچه‌ی گرامی پیشش شکایت می‌کردن از کفتر بازیِ گرامی… می‌گفتن این گرامی همه‌ش دلش یا پیش این کفتراس یا آقامون کیمیایی. هواییه. به ما نمی‌رسه. شما نصیحتش کنین خانوم، حرف شما رو می‌شنفه.
گوگوش یه بار سرزنش می‌کنه گرامیو. می‌گه زنت چی می‌گه؟ خدا رو خوش نمی‌آد… ببینم کفتراتو..
گرامی گوگوشو می‌بره رو پشت بوم فکسنی‌ش. گوگوش می‌شینه ساکت نگاه می‌کنه به کفترا. همین طور طولانی. گرامی معذب می‌شه، می‌ره پی چایی. برمی‌گرده می‌بینه خانوم گوگوش تو اون غروب دلگیر نشسته رو به کفترا، داره بی صدا برا خودش گریه می‌کنه.
سراسیمه می‌شه. می‌گه چی شده خانوم؟ چه پیش‌اومدی کرده؟
خانوم گوگوش چشاشو می‌ماله میگه: هیچی گرامی جون
بعد یه دقه ساکت می‌شه، صداشو پایین میاره، می‌گه: راس می‌گی. بچسب به همینا. هر کار عشقته بکن اصلن گرامی
.
من گوگوش رو می‌بخشم. چرت و پرتایی که جدیدن می‌گه رو. اینی که *خودشو خراب کرد* . اینی که *رفت لس‌آنجلسی شد*. این که یه جور ضایعی عوض شد.
نمی‌خواستم واسه دل ما تو خونه بشینه و سربلند باشه. نمی‌خواستم اینجا تو تنهایی‌اش بمیره مثل فردین.
می‌خوام آکادمیشو راه بندازه و در و دافا بیان قربونش برن و دورش بگردن.
کارش تموم شده. می‌خوایم چیکار؟ حالشو به ما داده. هر چی عشقشه.
دمش هم گرم.

از فراموش شدن

ظهر زمستان بود. آفتاب زده بود روی صخره‌های برفی کوهی که بالایش بودیم. برق می‌زدند برف‌ها زیر آفتاب. طلایی شده بودند و چشم را می‌زدند. تنها نشسته بودم رو به دره، برای خودم مایکل جکسون گذاشته بودم و کوه‌ها را نگاه می‌کردم. خوش و عاطل و تنبل. یک ساعت، دو ساعت. یک باره آمد. مثل موج. مثل باد. غیر منتظره، بی دلیل و شدید. انگار نشست توی قلبم. انگار رفت توی نفس‌هام. چشم‌هایم خیس شد. و پیش از این که فرصت کنم بفهمم چیست در حیرت بودم از آن همه بو و تصویر آشنا که با خودش آورد. شبیه هیچ لحظه‌ی پیش از خودش نبود که با خوشی یا با حسرت چیزی را در گذشته به یاد بیاوری..
نوستالژی این طوریست؟ بالای کوه تنهایی‌ات به سراغت می‌آید؟ عمیق‌ترین شکل دلتنگی، برای شفاف‌ترین بازگشت تصویرها.
تمام وجودم داشت نوجوانی‌ام را به یاد می‌آورد. سال‌های زندگی‌مان در آن ساختمان‌ها*. بوی خیس چمن حیاطش را، فش و فش آب پاشی را که ظهرهای تبستان چند جایش می‌گذاشتند. چاله‌های کوچک آسفالت راه پارکینگش را. رنگ سفید و قرمز کهنه‌ای که روی تاب و سرسره‌ی زمین بازی‌اش زده بودند. چرخ و فلکی که دائم از محورش در می‌رفت و دست برادرم گیر کرد لای میله‌اش وقتی که کوچک بود. رنگ نیمکت‌های دو طرف زمینی که شماها در آن فوتبال می‌زدید بعدازظهرها. بالکن‌های گرد راه پله‌ی اضطراری‌اش که اولین سیگارم را در آن کشیدم. کفش کتانی یشمی‌ رنگ تو. ناظم مدرسه‌ی شما در همان خیابان، که نباید می‌دید ولو بودن ما را قاطی هم، شش صبح. بوی شما پسرها، که صبح‌های قبل از مدرسه یک جور بود، بعد از ظهر که بر می‌گشتیم یک جور دیگر. بوی لقمه‌ی کره عسلی که بابام می‌گرفت و من نمی‌خواستمش. بوی ساندویچ کالباس شماها که طاقش می‌زدید با کره عسل من.
تمام وجودم به یاد می‌آورد که آن دو متر چمن و زمین فوتبال برای دنیا کافی بود. دلم تنگ شده بود برای خودمان، با آن احساس عمق و اهمیت و اندوهی که می‌کردیم. برای آن جوری که بلد بودیم فرهیخته باشیم. آن جوری که آزاد بودیم چون دنیا واقعا شروع نشده بود هنوز انگار.
برای اولین بار در تمام عمرم چیزی را حس کردم که هیچوقت قبولش نداشتم؛ دلم می‌خواست برگردم. دلم می‌خواست چهارده ساله باشم. تا ابد.
تازگی‌ها دارم بد تا می‌کنم با زمان. هضم این که زمان می‌گذرد سختم شده انگار. شاید چون تازگی‌ها از زندگی راضی‌ام، شاید چون لحظه‌ها عزیزتر از این شده‌اند که رفتنشان را بشود بخشید. شاید چون فرصت می‌خواهم که بدی‌ها تمام شود، یک چیزهایی درست شود. یک چیزهایی فرق کند..
برایم سخت شده تمام شدن را فهمیدن. نمی‌فهمم چطور ممکن است حالا برگردم به آن حیاط، و خودمان را نبینم که مثل یک مشت گاو خوشحال و سالم و سرخوش، داریم برای خودمان در آن چمن‌ها می‌چریم. مردن مایکل جکسون برای من هنوز عجیب است. بهش فکر می‌کنم، و این ربطی به طرفداری از یک ستاره‌ی پاپ ندارد. بالای آن کوه بزرگ و ترسناک، دل من داشت شبیه چهارده سالگیم می‌زد و همانطور که نمی‌توانستم چشم از کوههایی بردارم که میلیون‌ها سال زیر این آفتاب افتاده‌ بودند، او داشت توی هدفون من همان اوووه معروف آخر آهنگ را می‌کشید. و من نمی‌توانستم درک کنم صاحب این جیغی که بناست سال‌ها و سال‌ها طنین داشته باشد، دیگر نیست.
نیستی برای من مثل جریان برق است. مثل صدای آهنگ است که از یک ضبط صوت بیرون می‌آید؛ واقعیت ساده و مستدلی که من هرگز نمی‌توانم درکش کنم. من آن را می‌شنوم و نمی‌توام درک کنم آن صدا، چطور ممکن است توی آن سیم‌ها باشد، یا نباشد….
ضعف من در برابر زمان به آن جا رسیده که دلم می‌تواند برای همان لحظه‌ی اکنون هم تنگ شود، چرا که حتی همان موقع سپری شدنش را احساس می‌کنم. شاید همین است که لحظه را عزیز می‌کند. این که همان وقت هم می‌دانی از دستش داده‌ای. می‌ترسم بمیرم، به این خاطر که هیچ کس نمی‌تواند به من قول بدهد که یک مرده نمی‌تواند فکر کند، و نمی‌تواند زندگی‌اش را به یاد بیاورد. هیچکس نمی‌تواند به من قول بدهد که اگر مرده باشم، دیگر دلم برای جایی که دوست دارم به آن برگردم و نمی‌توانم، تنگ نخواهد شد.
من زن خوشبختی هستم. سفر می‌کنم. کارم را دوست دارم. به اندازه‌ی رضایتم پول دارم. باری روی دوشم ندارم که وقت رفتن مانعم شود، یا ماندن را برایم سخت کند. عاشق تو شدم، عزیزترین دوست زندگیم، و به تو رسیدم. و دلم تنگ شده برای آن دنیای تمام شده. دلم برای سگ کوچکی که یک وقتی داشتم تنگ شده. دلم برای کتک کاری با برادرم تنگ شده. برای حرص خوردن از دست او، و عصبانیتم از آنچه با معیار آن روزها به گمان من بی‌عدالتی بود. دلم برای اتاق خواب شبنم.قاف و سه خواهرش، با آن ابی و معینی که صدای دائمیِ پس زمینه‌اش بود تنگ شده. برای تراس خانه‌ی خلوت و ساکتمان با نرده‌های همیشه خاکی‌اش. برای صدای توپ پلاستیکی که هر روز عصر از حیاط پایین می‌آمد. برای سازی که می‌زدم. برای گردنبندی که تو آن روزها، شب قبل از رفتنت به من دادی. برای آن همه گریه که پای تلفن کردیم. برای تو، که ابروهایت شکل حالا نبود و از بالای عینکت هشت می‌شد و بالا می‌آمد. برای صورتت که آن موقع ریش نداشت، و چقدر نرم بود. برای تو، که تنها کسی هستی که تا به حال من راغافلگیر کرده‌ای. برای تو، که آن سال از هواپیما جا ماندی. تو، که بعد از جا ماندنت شبانه بی خبر آمدی در خانه‌ی ما، زیرآن لامپ مهتابی وسط چمن‌ها با آن کتانی یشمی‌ات منتظر ماندی، و من با دیدنت نفسم بند آمد و برای اولین بار پریدم بغلت… برای آن شب، شب قبل از ده سال ندیدنت. ده سال سنگین.
پس خوب زندگی کرده‌ام ، که این همه تصویر دارم برای دلتنگی.
تو هم من را همیشه به یاد بیاور آن طوری که بودم. منِ آن روزها را. من را در دنیایی که تمام شده. من آدم کوچکی هستم.می‌ترسم از فراموش شدن.

بندرخت

فکر نمی کنم مادر خانواده موهایش بور بوده باشد چون انسان عادت ندارد یک زنِ اهل جنوب اسپانیا را با موهای بور فرض کند. آدم عادت دارد یک زنِ اهل جنوب اسپانیا را با دامنی تا زانو، یقه ای باز، صندلهای زمخت، موهای ژولیده ی سیاه و صدای بلند فرض کند. زنی محلی، که با شوهرش و سه تا بچه هایش این ویلای شیک و پیک توریستی را یک هفته اجاره کرده اند چون بهترین جای دنیا در این فصل همین جزیره ی داغ است.

بچه هایش از همان اول ویلای درندشت را گذاشتند روی سرشان. از این اتاق دویدند تو آن اتاق. دویدند روی بالکن وسیعی که استخری رو به دریا داشت. استخر را دور زدند. هی کلید باز و بسته شدن سایه بان را فشار دادند اما او دعوایشان نکرد. حواسش به بررسی حمام های تر و تمیز بود و تلویزیون و سیستم صوتی مجهز و آشپزخانه ای که برای یک هفته ریخت و پاش توش ظرف و قابلمه بود. شوهرش را ماچ کرد احتمالاً. تعطیلات شروع شد. همه که کمک کردند وسایل جا به جا شود، مایو تن دو پسر و یک دخترش کرد. بچه ها پریدند توی آب به جیغ و ویغ. شوهره خوشحال بود و لمیده بود روی صندلی راحتی کنار استخر و مدیترانه را تماشا می کرد. زنه آمد پیشش نشست و یک آبجویی با هم باز کردند. آفتاب داغ بود و کله گرم و نسیم خنک و خانواده خوشحال. بچه ها دست و پا زدند و خسته شدند و بستنی خواستند. آفتاب که بی جان شد زنه مایوهای خیس را یکی یکی از تنشان در آورد. سه تاییشان را گذاشت توی وان و سپرد به شوهره. رفت ببیند آن اطراف ماشین لباسشویی پیدا می شود یا نه.

پشت آشپزخانه بود. اتاقکی که توش یک ماشین لباسشویی و یک بند رخت بود، پشت آشپزخانه بود. مایوها را فعلاً انداخت تو ماشین تا بعداً که پر شد روشنش کند. آمد بیاید بیرون دید روی بند رخت یک پارچه ی کوچک آویزان است. برش داشت. یک چیز باریک دراز، که دورش هم چرخ نشده بود و ریش ریش بود؛ سبز.

* * *

نوشتم:» دستبند سبزم را که یادت هست؟ جایش گذاشتم. توی ویلا. شسته بودمش، آویزان کرده بودم خشک شود. یادم رفت برش دارم.»

نگاه کردم به صفحه ی ای-میل. بیشترش سفید بود هنوز. بوی دریا می زد زیر دماغم. بوی شیرین شرجی هوا. بیرون نیمچه بارانی می آمد و دل من آشوب بود از دوری. نوشتم: » آن دو خدمتکار را یادت هست، که نشسته بودند روی پله های جلوی در تا من و تو زودتر بیرون بیاییم؟ ازشان پرسیدی چرا راحتمان نمی گذارند، گفتند یک خانواده ای بعد از ما می خواهد بیاید… لاغره را یادت هست؟ یادت هست پریروزش که سوار شدی بری سوپر مارکت آمد در را زد که حوله بدهد، دید من دارم گریه می کنم، بعد که توی راه تو را دیده بود جواب سلامت را نداده بود؟»

از پنجره دارم چمران را می بینم. ماشین هایی را که قطارند پشت هم زیر باران. چراغ ترمزهایشان را. آن روز که از در رفت بیرون دنبال رب گوجه فرنگی، نشستم کف آشپزخانه به گریه. به گریه، که نمی توانم باور کنم این قدر خوشحالم. خانمه که دم در با انگلیسیِ کج و کوله اش پرسید: «آر یو اوکی؟» توی دلم برای اولین بار به یکی گفتم کاش جای من بودی.

نوشتم: «لاغره را تصور می کنم که افتاده به جان آشپزخانه. تند و تند کار می کند. چشمش می افتد به پارچه ی سبزی روی بند. یک چیز بی هویت ناشناس. می اندازدش دور… شاید هم پسربچه ی آن خانواده ای که بعد ما قرار بود بیایند پیدایش کند، بپیچد دور سربازهای اسباب بازی اش…»

یادم هست که به چه زوری همه مجبورم کردند درش بیاورم. می گفتند ننر بازی در نیار، قرتی بازی درنیار، ایستادگی هم به دستبند نیست که فکر کنی خیلی مبارزی. بعدش آویزانش کرده بودم بالای تختم. بعد تصمیم گرفتم موهایم را باهاش ببندم یک مدت. ماهها بعد یک شبی قاطی ایرانی های آن ور دنیا ته جیب شلوار جینم پیدایش کردم. همه میزدند و می رقصیدند و من باز بنا کردم به گریه. بستمش به دستم. بود و بود تا این سفر آخری برای ملاقات با طرف.

نوشتم: «یادمه سه شب قبل از انتخابات وایساده بودیم دور میدان فاطمی که حسابی چراغان بود. مردم دور می زدند. دست تکان می دادند. کرکری برای هم می خواندند. سوت و کف می زدند. یکی از بهترین شب های زندگیم بود. تا پنج صبح جشن بود دور میدان… یادم هست یک دستی از شیشه ی یکی از ماشین ها بیرون آمد و این دستبند را داد به من.»

رفته بودم توی فکر. فکر این که دستبندم چه راه درازی را آمده بود تا برسد به بند رختِ پشتِ آشپزخانه ی ویلای ساکتی در یک شهرک ساحلیِ کنار مدیترانه، در جزیره ی کوچک و شاعرانه ای که فقط ما می شناختیم.

نوشتم: «آدم گاهی باور نمی کند از کجا سر در می آورد.»

نوشتم: «دلم خیلی برایت تنگ شده.»