نیم‌کاسه

موضوع: Unrest

درآمد ناقصی بر آنچه حس کردیم. یا سفره‌ی دل در یک روز سخت

۱. یک بار توی توییتر نوشته بودم از میان همه‌ی شعارهای آن سال‌، یادآوری این «نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم» خیلی تحت تاثیرم قرار می‌دهد. هم به هیجانم می‌آورد و هم بغضم می‌اندازد. یکی جواب نوشت: «قشنگی‌اش به این بود که این را می‌گفتیم و بعد همه با هم فرار می‌کردیم.» شعار بود و آنقدر حرف ساده و صادقانه‌ای بود که ماهیت شعار بودن خودش را در دم بزند خراب کند. «موجیم که آسودگی ما عدم ماست نبود.» ترسمان بود. ترس معصومانه‌ی جمعی‌مان. بلند داد زدنش مثل وقتی آدم در سال‌های بچگی می‌خواهد برود از اتاق تاریکی چیزی بردارد و به مادرش می‌گوید که از طبقه پایین صدایش کند، باهاش بلند حرف بزند تا برگردد.
بعد دلم می‌سوزد. خیلی.

۲. توی ترافیک نشسته بودیم و یاد آینده‌ی بچه‌مان بودیم. برایش بهترین خیال‌ها را می‌بافتیم. گفتم:«فهمیدم». گفت چی را. گفتم اگر یک آرزو بتوانم برای بچه‌ام بکنم، فهمیدم آن آرزو چیست. گفت چیست. گفتم برایش آرزوی یک عمر آزادی دارم. سکوت کرد. گفتم منظورم آن نوع آزادی نیست که با روزنامه و فیلم و شلوارک می‌آید. یا با اسم بچه را رها، یا ندا، یا آزاد، یا بهمن گذاشتن. منظورم آن نوع آزادی‌ایست که لزوما ربطی به زندگی کردن در شهری آزاد یا دنیایی مترقی‌تر ندارد. آزادی‌ای که توی قلب آدم است. و با تو همه جا می‌آید. شاید «احساس آزادی» آن چیزیست که می‌گویم. این که تو بدانی مال خودت و دل خودت هستی، بدهکار به کسی نیستی و طلبی هم نداری آن طور؛ و تمام زوایای پنهان و پیدای محیط اطرافت تو را دربند حقی که نگرفتی، حرفی که نگفته ماند، کاری که رها شد، فرصتی که از دست رفت، یا آنها که بیخود و بیجهت باختی‌شان نیندازد.

۳. از این نظر من هم مثل بقیه تکلیف ناروشنی با دنیای پس از خرداد هشتادوهشت دارم. بحران‌زدگی یا همان تراوما قاعدتا باید همین باشد. یک وقت‌هایی خشم و کینه جلوی چشم آدم را می‌گیرد، یک وقت‌هایی آدم می‌نشیند مستاصل برای خودش گریه می‌کند، یک وقت‌هایی هم آدم چیزی شبیه نشئگی جای خالی یک انرژی تخلیه شده را حس می‌کند. هیچکدام از اینها به خاطر رئیس‌جمهور شدن احمقی که فقط زر زدن می‌دانست و هرگز کاره‌ای نشد نبود. به خاطر این بود شاید که دنیا، آن طور که می‌شناختیم و یادش گرفته بودیم از دست رفت. و باید آن را از نو می‌آموختیم بی اینکه این بمب شیمیایی همه کَس‌کُش چیزی باقی گذاشته باشد که حواس آدم را از چیزهایی که بود و دیگر نیست ذره‌ای پرت کند که آدم دق‌مرگ نشود در این نوسازی‌ اجباری. دلتنگی‌اش بخش سختش بود. و هست. خواهد ماند احساسش شاید برای همیشه.

۴.اما. اما. معدود خاطرات من از احساس آزادی، همراه است با تلخ‌ترین لحظه‌های مربوط به آن روزها، آن سرکوب. تکلیف ناروشنی‌اش همینجاست. بارهای زیادی در زندگی‌ام نبوده که لمس یک واقعه، فهمیدنش، درک کردنش، تجربه‌ای اینقدر شدید و کامل بوده باشد. که قلبم اینقدر پر باشد از دانستن چیزی، حسی. که آنچه می‌بینم قابل قیاس با هیچ چیز قبل از خودش و بعد از خودش نباشد. کدام سیزن سریال لاست بود، که آخرش اینها برای اولین بار از جزیره می‌رفتند و شش تایی، مثلا نجات پیدا می‌کردند؟ یک سکانسی بود در آخرین اپیزود که مدتها بعد جک با ریش درآمده و الکلی و داغون به زور دختره را می‌کشاند نصفه‌شب سرقرار و زبانش می‌چرخید و نمی‌چرخید و آخر می‌گفت بیا برگردیم. دختره می‌گفت روانی شده‌ای. پسره گریه‌اش می‌گرفت. برگردیم. فقط من و تو آن جزیره را دیدیم و ما الان اینجا تنها و غریب و نفهمیده مانده‌ایم. برگردیم. من ادامه سریال را دیگر ندیدم چون این سکانس در حد آنچه من لازم داشتم داستان را برایم به پایان برد.
یک دوستم گم و گور و دیوانه شد بعد از شب شمارش آرا که نمی‌دانستند چرا ریخته‌اند کتکشان می‌زنند هنوز هیچی نشده. یک دوستم دست بر قضا تغییرات ایدئولوژیک کرد و رفت ازدواج کرد با یک سیاسی معروفی و توضیح داد زندگی جدیدش ایجاب می‌کند خداحافظی کند ازمان. یکی از کشته‌های کهریزک را دست برقضا می‌شناختم از قبل. زندانی‌های زیادی را دست برقضا. هر روز برخورد می‌کنم با آنها که نوزدهم فاطمی بودند روبروی وزارت کشور، آنها که نیمه‌شب فلان تاریخ میرداماد بودند، آنها که سی خرداد یادگار امام بودند. چهار سال است که وبلاگ می‌خوانم، استاتوس می‌بینم، خاطره می‌شنوم از هشتادوهشت. شمار قصه‌هایی که مردم دارند برای هم بگویند از آن چند ماه خیلی، خیلی زیاد است. خوب که فکر می‌کنم، هشتادوهشت من را با ضریب تقریبی بالایی از همه آدمهایی که در پیاده‌روها و پشت چراغ قرمزها و توی سوپرمارکت‌های شهرم می‌بینم صاحب خاطره‌ی مشترک کرده است. خاطره‌ای که شاید باتوم خوردن نباشد اما تجربه‌اش من را و او را و عمه‌ام را و حسن‌علی‌بقال را و همسایه‌ی خانه‌ی آینده‌ام را صاحب تاریخ مشترک ملموسی کرده است که می‌توانیم ازش حرف بزنیم و با زبانش هم را یک کمی بفهمیم. مردم از عجوزه‌های دیوانه و غریبه‌ای که در خیابان دارند هم رو می‌خورند تبدیل شدند به فک و فامیل‌های آشنایی که می‌شود درباره‌شان دانست و در قبالشان مسئول بود. تا به امروز در عمرم دو پشیمانی بزرگ دارم فقط. اولی این که موسیقی را ادامه ندادم و دومی این که بیست‌و پنج خرداد آن سال در میدان آزادی نبودم. این که صحنه‌ای به آن عظمت را با چشم خودم ندیدم. صحنه‌ای که مطمئنم شبیهش را در زندگی شاید هرگز دیگر سهمم نشود تجربه کنم. احساس معنی، و آزادی. بله. بعضی از مردم دنیا شانس این را دارند که همدیگر را در وودستاک پیدا و درک کنند. بعضی‌ها قربانی جنگ و نسل‌کشی می‌شوند در خاطرات مشترک. ما را کنار هم، بغل به بغل هم ساکت کردند. کار غم‌انگیزیست که با این همه آدم بکنی. تجربه‌ی با هم ترسیدن اما، از لحظه‌های تیره و تار و بی‌معنی بسیاری در زندگی، بزرگ‌تر و باارزش‌تر بود.

۵. احمدی بای‌بای.
برایم امروز تلخ، اما سبک کننده است این شعار دیگر آن سال. خداحافظ، و گودلاک، که نمی‌دانم چه بلایی از حالا به بعد سرت می‌آید با گندهایی که بالا آوردی کلا. اما آنچه کم‌تر از همه، آخر از همه به یاد خواهد ماند از این سال‌ها، خود خودت هستی. و کوچک بودن غم‌انگیزت.

خدایا، من را به راه راست هدایت کن، اما نه حالا.

یک. وقتی کسی را یار قرار می‌دهی، و دلت خودخواسته عهد وفا و مرام می‌بندد با کسی، کسانی، در برابر شر خودت هم مواظبشان باش لیلا. وقتی کسی را دوست داری، آن جور دوست داشته باش که اگر لیلا یک روز آمد جفا کند، خامی کند، دل به هوا و هوس روزگار بدهد، رسم صفا و معرفت از یادش برود تو دربیایی جلوی او. لیلا را بنشانی سر جایش لیلا. قول‌ات این طور قولی باشد. کوسه‌هه در «پیدا کردن نیمو» می‌فهمید کوسه است، خونخوار است. می‌خواست گیاه‌خوار بشود و می‌دانست کار هر کوسه‌ای نیست. می‌گفت من را کمک کنید نخورمتان تو رو خدا. می‌گفت از دست من فرار کنید وقتی بوی خون می‌آید زیر دماغم و دلم شاهرگتان را می‌خواهد و عاشقتان هستم، الاغ‌ها.

دو. خواب‌های واقعی دیدن، خواب‌های بودار و لمس‌دار، که دمای بدن دیگران را در آن‌ها می‌شود حس کرد تفاوت کمی با واقعیت دارند. داستان بر سر تجربه کردن وضعیت است. در خوابی که ظاهرش و احساسش واقعیست ما همه‌ی ماوقع را واقعا از سر می‌گذرانیم. تفاوتش با واقعیت تنها غیب شدن تجربه است و عواقب نداشتنش.

خواب دیدم پشت در خانه صدا می‌آید که کسی دارد قفل را دستکاری می‌کند که تو بیاید. از پنجره پاسیو را نگاه کردم و مردها را دیدم. و دیدم زن همسایه هم پشت پنجره‌اش در همین حالت من است. که سراغ کداممان آمده‌اند. هم را نگاه کردیم و دری که باز شد در خانه‌ی من بود. آمدند تو. اصل کاری هیبتش بزرگ بود، سبزه بود، پیرهن و شلوار سیاه داشت. حرف زدنش و رفتارش طوری بود که هر ثانیه که می‌گذشت عجیب بود برایم که من را نمی‌کشد. فحش رکیک می‌داد. گفتم چرا؟ می‌گفت خفه‌شو. فیلم درآورد روی دوربینی نشانم داد. سه چهار دختر سیزده‌ساله که دور هم بودند و مسخره بازی درمی‌آوردند. گفت این تو نیستی جنده خانم؟ که لخت شده‌ای لنگت را باز کرده‌ای؟ گفتم نه. زد. گفتم این من نیستم. من لخت نشده‌ام هیچ جا. همه می‌دانند. بپرسید. با یک چیز آهنی از کنار کوبید توی زانویم. حس می‌کردم که درد و تلخی خون می‌آید از تنم بالا وقتی می‌زند. می‌گفت لخت شده‌ای چه گهی بخوری برای من؟ می‌گفت تن کثافتت را ریز ریز می‌کنم فاحشگی از سرت بیفتد. نمی‌گذاشت چیزی بگویم. نمی‌گذاشت زنگ بزنم به کسی. می‌خواست من را ببرد و آنقدر بزند تا بمیرم..یا همانجا توی آشپزخانه‌ام بکشدم. بغل اجاق‌گاز شش شعله‌ی مادرم که هیچوقت فرصت نشد عوضش کنم.

بیدار که شدم بارانی بود. شیشه چرک بود و خون هنوز توی حلقم بود. استخوان‌های بازویم از خشم درد می‌کرد. این اتفاق برای من افتاده. دوازده‌سالگی. خانه تنها بودم که چهارتا مرد آمدند و من را بردند. نزدند، فقط فحش می‌دادند. اشتباه شده بود. دنبال یک باند فاحشه زیر پانزده سال بودند. به طرز احمقانه‌ای آمدند و من را به آن هوا بردند. با یک اسم و آدرس اشتباه شده. نمی‌گذاشتند حرف بزنم. دفتر خاطراتهایم را برداشتند و چند ماتیکم را (!) فیلم‌های بابام را ریختند توی سه تا ساک بزرگ. همه را شکستند. پ. کوچک بود. مثل این که از مدرسه که برمی‌گشته بردن من را دیده. همسایه‌ها می‌گفتند خون‌دماغ شده بوده.

تا بفهمند چه خبر است و چه گندی زده‌اند نیمه‌شب بود. قیافه رنگپریده‌‌ی بابام را یادم هست جلوی در بازداشتگاه. پیدایم کرده بود. به او هم یک سری فحش دادند برای خالی نبودن عریضه. گذاشتند برویم اما تبرئه شدن کار یکی دو ماه دوندگی بود.

سه. من اینجا مانده‌ام. پلان تصمیماتی که دارم برایم واضح نیست هنوز. وحشت آن روز دوازده‌سالگی کمتر از خواب‌های امروز بود. امروز هم از شهامت کم می‌آورم هم از تصمیم درست. می‌دانم که توی دلم شمشیرزن کوچک ماهریست که خون می‌خواهد. تمام روز تیغه‌ی تیز شمشیر آهنی‌اش را می‌کشد روی فکرهایم، بی‌قرار. گاهی بزرگ می‌شود و قد می‌کشد تا سرم. انتقام یادم می‌دهد. می‌گوید بیا خودمان را به کشتن بدهیم. بیا برویم جلوی اوین خودسوزی. بیا از فلان فرصت سواستفاده کنیم بترکانیم فلان جا را. من ترسم می‌گیرد. من هم ترسو و هم به همه جا مشکوکم. بهش می‌گویم آرام بگیر. خودت را نکش. آنجا باش اما خودت را نکش. می‌گوید پس فلان چیز را بگو. فلان چیز را بنویس. می‌گویم خجالت می‌کشم. می‌گویم آنها که دارند می‌نویسند و می‌گویند و انفرادی‌اش را پس می‌دهند از من بهتر و بلدتر و بزرگ‌ترند. من کوچکم و بلد نیستم ادای آن‌ها را دربیاورم. می‌گوید پس لااقل تو آرام بگیر. دایورت کن روی تخمت. برو گالری. برو های باش. می‌گویم نمی‌توانم. یاد آن گفته‌ی معروف هستم تمام روز: «خدایا، من را به راه راست هدایت کن، اما نه حالا»

فرصت می‌خواهم تا بفهمم این حق پس گرفتنی کجاست، و چطور باید به آنجا رسید.

چهار. پدر و مادرم حکم جدایی‌شان را گرفتند از دادگاه. ع. گفت دو روز گذشته، تازه حالا می‌گویی؟ گفتم یادم رفت. واقعا. یادم رفت. دارند از قلبم می‌روند. از چشمم. رسوب کدر داستان‌های این سالها دارد دور معده‌ام از یاد می‌رود. باهاش حرف زدم، گفتم بابا، این شروع است. گفتم خوش خواهیم بود. زندگی خواهیم کرد. گفتم عاشق‌ات خواهند شد. عشق بالاخره می‌آید. خودت را سبک ببین. بارت را زمین بگذار و بیا. اس.ام.اس امروزش: با گردشِ لباسشویی، با گردشِ ساعت، با گردش روزگاردورت بگردم تا کمی دوری را دور بریزم.

پنج. این اولین نوشته من است با شمارش یک و دو و سه و چهار. چه فکر می‌کردم ادا می‌شود یا قلابی می‌شود. حالا می‌فهمم شماره گذاشتن کمک می‌کند شبیه فکرت بنویسی. خوب است. زیاد نخواهم کرد این کار را.

شش. راحت مردن می‌دانی برای من کی است؟ همه‌ی مردهایی که دوستشان داشتم با هم از در بیایند تو. به هم زنگ زده باشند که قرار بگذارند بیایند من را بدرقه کنند تا آن دنیا. سلام هرمس، سلام کارپه. بیایند دست گردن هم بیندازند چرت و پرت بگویند و بخندند. همینطور بخندند. من نگاهشان کنم و یادم بیاید زندگی گاهی هم چه آسان و سبک و خوب بود. من مدیونم برای هر چه هستم به عمری در کنار مردهای خوب. مردهایی که من را از خودشان دیدند، فرصت دادند نگاه کنم و خوب ببینم و تعریف کنم برایشان. کینه‌ام را به دل نگرفتند. حلقم را نگرفتند چیزی یادم بدهند. کنارم بودند. دوستم بودند. با هم بهتر چشیدیم روزهایمان را. دمشان گرم. دمتان گرم. هر وقت بهتان فکر کردم دیدم دنیا کمتر ترس دارد. دیدم عشق را از من می‌گرفتی چه ناله‌ی نفرت‌انگیزی بلند می‌شد از روانم. دیدم حرص زدن‌هایم نمی‌ارزید بی آنهایی که سهیم شدند با من دردهایم را، آرزوهایم را.

خنده‌ی دخترِ شاد

 

پوست سبزه و گونه‌های سفت. خط صاف و تمیز کمان ابرویی که وقت و صفا صرف درست کردنش می‌شود. موهای مسی و بلوطیِ های‌لایت شده، جمع شده بالا سر، لای گل‌سرهای بزرگ و رنگی، رنگ خود لباس، بلوز، یا دامن، یا دکلته‌ای کوتاه و خوشرنگ. عینک‌های لوکس، اصل باشد یا نباشد، روی موهای براشینگ شده، هرچند اگر با لباس اسکی، یا لباس ورزش، با بازوهای نرم و کُپُل زیر لباس ورزش. خط لب. همیشه خط لب، دقیق، یک درجه تیره‌تر از رنگ خود لب، محو. لباس‌های جورواجورِ قرتی، رنگارنگ، در خانه‌های کوچکی با نورهای سقفی زرد. تخت. چرک. نقاشی منظره‌ها به دیوار. فرش‌های پیر لاکی رنگ. میز ناهارخوری خواب رفته زیر روکش سفید. پی.ام.سی. آواز همیشگی گوگوش، هایده، اندی، منصور. دست‌های لاک‌زده‌ی مرتب، انگشت‌های کشیده و رقصان توی هوا. آن جور رقصی که توی کمر دختر ایرانی هست. خنده. خنده‌ای بزرگ. دائم. بی‌قید و بی‌توقع. فروتن. معصوم. شادی بی‌دلیل و ساده‌ی چشم‌ها.

چه چیزی در دنیا زیباتر است از خنده‌ی دخترِ شاد؟

همیشه‌ آرزویی با من بوده از وصف طولانی دخترها در ایران. الهه‌های بانمک و دیوانه‌ی مبارزه به نفع زیبایی. گاهی هم ناموفق. اما همیشه تحسین برانگیز.

یک شبی از شب‌های بدِ این سه سال، مست و غمگین نشسته بودم و عکس‌های ندا را بالا و پایین می‌کردم. این اوبسسیون دست زدن انسان به زخم‌هایش.

یک جایی توی یکی از عکس‌ها نشسته بود روبروی یک کیک، با لباس دکلته‌ی سیاه و سفید براق و موهای افشان، و داشت شمع فوت می‌کرد.

زیر عکس، توی کامنت‌ها یکی نوشته بود: این ندا هم عجب کُی بوده برا خودش.

مردمِ زخمی و عصبی، به فحش کشیده بودند طرف را. تعدادی هم آمده بودند به این‌ها توهین می‌کردند که خرند و الاغند و زودباورند و رکب این بازیها را خورده‌اند. که این حادثه مشکوک است و هیچکس جواب درست و حسابی برایش ندارد

ندا شمعش را فوت می‌کرد. با آن زیر ابروی تمیز تازه از آرایشگاه آمده‌اش.

درد من، چیزی که از سینه‌ام بیرون نمی‌آید بعد از افسانه‌ی فدا شدنش می‌گویم افسانه، چون افسانه آن حکایت فراموش نشدنی‌ایست که تا آخر دنیا بازگفته می‌شود و با هر بار گفتنش از نو اتفاق می‌افتدشباهت اوست با هر آن چه اطرافم می‌بینم. سادگی و پیش‌پاافتادگیِ حضورش. معمولی بودن و دم‌دستی بودن جنس زیبایی‌اش. چشم‌هایی که می‌توانست هرگز به این دقت بهشان نگاه نشود توسط کسی. تصور می‌کنم بوی همه‌ی عطرهای توی کافه‌ها و پاسا‌ژها و مترو و تاکسی‌ها را می‌داده. خوب و بد. در هم.

رفتند از صورتش ماسک درست کردند و به چهره‌شان زدندشدند هزاران ندا، جلوی در سازمان ملل. برایم عجیب بود. تمام کشور به نظر من همان شکل است. شکل ندا الف.سین.

تیر خوردن و به خاک افتادن ندا الف.سین. برای من ماکتی از تیرخلاص خوردن آن همه پتانسیل زندگی و نشاط است. تیرخوردنش تیر خوردن همه‌ی دخترانی است که تصویرشان برای انظار تصویر پایین‌تنه‌های* بی اهمیت و متحرکی است که توی این خیابان‌ها پیر می‌شوند، عمری را صرف پذیرفتن و فهمیدن زشتی آن انظار می‌کنند، در حالیکه در غروب خانه‌هایشان لاک می‌زنند و دور هم می‌رقصند، و فرصت نمی‌کنند نگاه آخر را بیندازند به دوربین.

نگاهی که آن حیرتِ ساده‌ و برهنه‌اش، سال‌ها بعد، هنوز آدم را می‌لرزاند.

برای من، ندا، هر روز اتفاق می‌افتد.

* نوشتن این کلمه برای خود من خیلی سخت بود. به رویم نیاورید

یادم تو را فراموش

هر بار این تصاویر رو می‌بینم، که یه گوشه‌ای از دنیا
مردم بالا پایین می‌پرن، دیوونه بازی در میارن، شادی می‌کنن
و واسه خودشون تو اون لحظه پیروزن
برای خودم می‌رم تو رویا

تو رویام
یک نفس می‌دوم تا اوین
پا برهنه.

بندرخت

فکر نمی کنم مادر خانواده موهایش بور بوده باشد چون انسان عادت ندارد یک زنِ اهل جنوب اسپانیا را با موهای بور فرض کند. آدم عادت دارد یک زنِ اهل جنوب اسپانیا را با دامنی تا زانو، یقه ای باز، صندلهای زمخت، موهای ژولیده ی سیاه و صدای بلند فرض کند. زنی محلی، که با شوهرش و سه تا بچه هایش این ویلای شیک و پیک توریستی را یک هفته اجاره کرده اند چون بهترین جای دنیا در این فصل همین جزیره ی داغ است.

بچه هایش از همان اول ویلای درندشت را گذاشتند روی سرشان. از این اتاق دویدند تو آن اتاق. دویدند روی بالکن وسیعی که استخری رو به دریا داشت. استخر را دور زدند. هی کلید باز و بسته شدن سایه بان را فشار دادند اما او دعوایشان نکرد. حواسش به بررسی حمام های تر و تمیز بود و تلویزیون و سیستم صوتی مجهز و آشپزخانه ای که برای یک هفته ریخت و پاش توش ظرف و قابلمه بود. شوهرش را ماچ کرد احتمالاً. تعطیلات شروع شد. همه که کمک کردند وسایل جا به جا شود، مایو تن دو پسر و یک دخترش کرد. بچه ها پریدند توی آب به جیغ و ویغ. شوهره خوشحال بود و لمیده بود روی صندلی راحتی کنار استخر و مدیترانه را تماشا می کرد. زنه آمد پیشش نشست و یک آبجویی با هم باز کردند. آفتاب داغ بود و کله گرم و نسیم خنک و خانواده خوشحال. بچه ها دست و پا زدند و خسته شدند و بستنی خواستند. آفتاب که بی جان شد زنه مایوهای خیس را یکی یکی از تنشان در آورد. سه تاییشان را گذاشت توی وان و سپرد به شوهره. رفت ببیند آن اطراف ماشین لباسشویی پیدا می شود یا نه.

پشت آشپزخانه بود. اتاقکی که توش یک ماشین لباسشویی و یک بند رخت بود، پشت آشپزخانه بود. مایوها را فعلاً انداخت تو ماشین تا بعداً که پر شد روشنش کند. آمد بیاید بیرون دید روی بند رخت یک پارچه ی کوچک آویزان است. برش داشت. یک چیز باریک دراز، که دورش هم چرخ نشده بود و ریش ریش بود؛ سبز.

* * *

نوشتم:» دستبند سبزم را که یادت هست؟ جایش گذاشتم. توی ویلا. شسته بودمش، آویزان کرده بودم خشک شود. یادم رفت برش دارم.»

نگاه کردم به صفحه ی ای-میل. بیشترش سفید بود هنوز. بوی دریا می زد زیر دماغم. بوی شیرین شرجی هوا. بیرون نیمچه بارانی می آمد و دل من آشوب بود از دوری. نوشتم: » آن دو خدمتکار را یادت هست، که نشسته بودند روی پله های جلوی در تا من و تو زودتر بیرون بیاییم؟ ازشان پرسیدی چرا راحتمان نمی گذارند، گفتند یک خانواده ای بعد از ما می خواهد بیاید… لاغره را یادت هست؟ یادت هست پریروزش که سوار شدی بری سوپر مارکت آمد در را زد که حوله بدهد، دید من دارم گریه می کنم، بعد که توی راه تو را دیده بود جواب سلامت را نداده بود؟»

از پنجره دارم چمران را می بینم. ماشین هایی را که قطارند پشت هم زیر باران. چراغ ترمزهایشان را. آن روز که از در رفت بیرون دنبال رب گوجه فرنگی، نشستم کف آشپزخانه به گریه. به گریه، که نمی توانم باور کنم این قدر خوشحالم. خانمه که دم در با انگلیسیِ کج و کوله اش پرسید: «آر یو اوکی؟» توی دلم برای اولین بار به یکی گفتم کاش جای من بودی.

نوشتم: «لاغره را تصور می کنم که افتاده به جان آشپزخانه. تند و تند کار می کند. چشمش می افتد به پارچه ی سبزی روی بند. یک چیز بی هویت ناشناس. می اندازدش دور… شاید هم پسربچه ی آن خانواده ای که بعد ما قرار بود بیایند پیدایش کند، بپیچد دور سربازهای اسباب بازی اش…»

یادم هست که به چه زوری همه مجبورم کردند درش بیاورم. می گفتند ننر بازی در نیار، قرتی بازی درنیار، ایستادگی هم به دستبند نیست که فکر کنی خیلی مبارزی. بعدش آویزانش کرده بودم بالای تختم. بعد تصمیم گرفتم موهایم را باهاش ببندم یک مدت. ماهها بعد یک شبی قاطی ایرانی های آن ور دنیا ته جیب شلوار جینم پیدایش کردم. همه میزدند و می رقصیدند و من باز بنا کردم به گریه. بستمش به دستم. بود و بود تا این سفر آخری برای ملاقات با طرف.

نوشتم: «یادمه سه شب قبل از انتخابات وایساده بودیم دور میدان فاطمی که حسابی چراغان بود. مردم دور می زدند. دست تکان می دادند. کرکری برای هم می خواندند. سوت و کف می زدند. یکی از بهترین شب های زندگیم بود. تا پنج صبح جشن بود دور میدان… یادم هست یک دستی از شیشه ی یکی از ماشین ها بیرون آمد و این دستبند را داد به من.»

رفته بودم توی فکر. فکر این که دستبندم چه راه درازی را آمده بود تا برسد به بند رختِ پشتِ آشپزخانه ی ویلای ساکتی در یک شهرک ساحلیِ کنار مدیترانه، در جزیره ی کوچک و شاعرانه ای که فقط ما می شناختیم.

نوشتم: «آدم گاهی باور نمی کند از کجا سر در می آورد.»

نوشتم: «دلم خیلی برایت تنگ شده.»

این روزها

«ص. کجا موند؟»

«می گه داره ولیعصر رو می آد بالا. دیوونه. می گه کیپ تای کیپ ماشین وایساده. بهش گفته بودم از اون مسیر بیای صبح می رسی… بهش گفته بودم زودتر راه بی افته که امشب خیلی شلوغ می شه خیابون.»

نشسته ایم توی بالکن. ماشین ها انگار تندتر از همیشه می روند و صدایشان از هر شب بلندتر است. ساختمان های روبرو با پنجره های روشنشان شکل توده های سیاه عصبانی اند، پر از آدم بی خواب.

به م. می گویم چه آهنگی می خواهی برایت بگذارم؟ می گوید هر چی گذاشتی گذاشتی مادر. تنها چیزی که توی صدایش آشناست، همین «مادر» گفتنش است.

می پرسم چاووشی بگذارم؟ حرفم معنی لوندی می دهد. خودم را لوس کرده ام یعنی. یک چشمکی را و یک لبخندی را قاطی می کند. می گوید:» هرچی بذاری خوبه مادر.»

«بچه های اهواز» را می گذارم. نه شاد باشد، نه غمگین.

یاد بچه های مهربون، زمین خاکی، یاد بازی، یاد بردنا و باختنا می افتم…

می روم پی سالاد. کاهو پیچ را می اندازم روی تخته. کارد که تق و تق فرود می آید روی کاهو، م. از توی بالکن می گوید:» سر جدٌت بپا، هر بار من و ص. اینجاییم تو دست و بالتو می بُری…»

می خندم. حواسم هست. سبزی خشک می ریزم روی کاهو ها. جوانه ی ماش. می گوید:» فهمیدی رفت از ایران؟»

«کی»

«آقام، چاووشی»

«اِ؟ که بخونه؟»

«نه بابا، گمون نکنم. دل پُری داره آقام»

می خندم: «بمیرم برا دل پُرش. آقام اگه ناله نکنه کی بکنه پس؟»

دود سیگارش را با پوزخندی می دهد بیرون. «کمک نمی خوای مادر؟»

«نه قربونت.» نمک می ریزم توی لیوان بالزامیک و روغن زیتون. با چنگال هم می زنم.

بشینم خیره بشم به شکل ابرا، که هنوز شکل تفنگ و ترکش و تیر و کمونن…

تلفن را بر می دارم و باز شماره ی ص. را می گیرم. جواب می دهد، خیلی زود، بعد از یکی دو بوق.

«جیگر، کجایی؟»

«تو ماشین.»

«چرا آروم حرف می زنی؟»

» آفرودیت، باورت نمی شه…»

«چی شده؟ شلوغه؟»

«دارن می آن. شیشه ی دونه دونه ی ماشینا رو می شکنن… مردمو می کشن بیرون… می زنن…»

«… ص.؟ حالت خوبه؟»

«…»

«پیاده شو. ماشینو ول کن پیاده شو یه موتور بگیر زود بیا!.»

«نمی شه…»

«داری گریه می کنی؟؟»

دارد گریه می کند. مرد گنده.

«نترس قربونت برم… نکن عزیز من!» هق هق می کند، خفه… «هیچی نمی شه، آروم باش، ما منتظرتیم، خوب؟ زود می رسی.»

«باشه. چرا اینجوری می زنن مردمو؟»

«نمی دونم. هی به من زنگ بزن.»

«خب.»

می روم سراغ ماهیتابه. قارچ خورد می کنم می ریزم توی خورش. م. می گوید:

«کجا بود؟»

«نزدیکه. می گه ترافیکه ولی… اَه!»

«دِه! باز که بریدی آخه!»

می دود توی آشپزخانه که چاقو را بگیرد. می گویم:» طوری نیست، مثل اون دفعه نیست. یه شات می زنی؟»

دوستانه نچ نچ می کند. می گوید:» پذیرایی نکن شما. اینو بنداز دور اصلاً. بده به من.»

«نکن دیوونه. خونا ریخت تو غذا.»

«بی خیال مادر، ما خون خواریم! بده من.»

دستم را می شویم. چسب زخم می زنم. بطری و لیوان می بریم توی بالکن. می نشینیم. هندوانه ی روی میز دیگر خنک نیست. آهنگه هی بر می گردد از اول. دوست دارم برم جنوب، کنار جاشوای دریا، که رو عرشه واسه ماهیا می خونن. سیگار دود کردن ما آن رفتار سرخوشانه ای نیست که همیشه بود.

می گویم:» دلم خیلی می سوزه.»

م. آه می کشد. «غصه نخور مادر. چه فایده؟»

چراغ های شهر را نگاه می کنیم. پنجره ها را. روبرویی را، که پشتش پر از گلدان است، خانه ی مردی که برای من شکلک در می آورد. آن طرف تر چند تا دانشجو هستند گمانم. توی بالکن یک بنده خدایی، پایین تر سمت چپ، یک سگ پلاستیکی زرد افتاده یک گوشه. از این ها که بادش می کنند.

به هوای خاموش کردن اجاق می روم تو. باز هم، شماره ی ص. را می گیرم. بر نمی دارد. چهار بار بوق می زند. می رود روی پیغام گیر. صدای خودش است. صبر می کنم تا بوقش را بزند:

«سلام. کار واجب نداشتم. فقط خواستم بگم که، بگم که برات سالاد درست کردم. الان آماده س. چون برای تو درستش کردم نمی ذارم م. بهش دست بزنه. نمی ذارم بهش دست بزنه تا تو برسی.»