نیم‌کاسه

موضوع: شخصی

ترانزیت


هفت سال از مردنش می‌گذشت
. صورتش فرق کرده بود با همیشه. مرد بود. ریش داشت. ریش پرپشت و کمی بلند. پوست گردنش نازک و سفید بود و سیب‌آدمش بیرون زده بود. گردنش شکل گردن ع. بود چند سال پیش وقتی خیلی لاغر بود. رفته بودم دنبالش. کجا، نمی‌دانم. حال و هوایش مثل حال و هوای پشت‌شیشه‌ایِ فرودگاه مهرآباد بود توی فیلم‌‌های دهه‌ی شصت. آن‌وقت‌ها که دنیا بزرگ‌تر بود و راه مسافر انگار دورتر بود و دوباره دیدنش مثل معجزه بود و پشت شیشه آدم صورت‌ها را که نگاه می‌کرد اول از همه می‌خواست بداند عزیزش بعد از این همه سال «چه شکلی شده؟» کسی که نبود، واقعا نبود. عکس‌هایی که ممکن بود حوصله کند عیدها با پست بفرستد شکل خودش نبودند.

توی خواب‌های من بزرگ شد. سال‌هایی که به ما می‌گذشت را توی صورت او می‌دیدم وقتی به خوابم می‌آمد. توی تمام خواب‌ها می‌دانستم که مرده است. و می‌دانستم اتفاق خارق‌العاده‌ایست که روبروی هم هستیم و حرف می‌زنیم. باغ مخفی. نارنیا. اوایل دوبار خواب دیدم از دور می‌بینمش، هر چه هم نزدیک می‌شوم می‌رود عقب‌تر. دوستانش را می‌فرستاد جلو که بگویید نیاید، نمی‌تواند الان من را ببیند. خواهش هم می‌کردم بی‌فایده بود. بعد یک روز جلو آمد. من کف کرده نگاهش می‌کردم و می‌گفتم نمی‌شود آخر، تو مُرده‌ای، داری من را دست می‌اندازی. خندید. گفت پس دسته بیلم ایستاده‌ام جلوت؟ نمی‌فهمیدم یعنی چه. پیرهنش را زد بالا. گفت بیا دست بزن، اگر من مرده‌ام بیا دست بزن. من هم دست زدم به شکمش. پوستش داغ بود. گفت دیدی؟ خوشحال شدم و بغلش کردم. گفت من را بخشیدی؟

از آن به بعد افتادم دنبالش. هر از سال و ماهی خوابی می‌آمد. توی خواب عکسش را می‌دیدم توی روزنامه. یا صورتش را می‌دیدم که توی آرایشگاه از پشت شیشه‌ی در عقبی رد می‌شود. می‌نشیند توی ماشین لوکسی و راننده گازش را می‌گیرد و می‌رود. سفر که بودم خواب می‌دیدم ازم پول می‌گیرد او هم سوغاتی بخرد. خواب می‌دیدم تلفن می‌زند. خواب می‌دیدم مردنش شایعه بوده و می‌گوید که برمی‌گردد. هر بار می‌گفت که برمی‌گردد. من هم می‌گفتم بگو به قرآن نمرده‌ام؟ بگو به قرآن دارم برمی‌گردم؟ قسم می‌خورد. می‌خندید. می‌گفتم یعنی من بروم به مامان بگویم؟ و تو می‌آیی خانه؟ می‌گفت می‌آید. و من یاد محسن پسرعموی دوستم می‌افتادم که نوجوانی خجالتی و درسخوان و اهل خانواده بود و چهارده سالگی در راه برگشت از مدرسه گم شد و خانواده‌اش سی سال است شواهدی بهشان می‌رسد که محسن زنده است، پاریس است، خبر ازشان می‌گیرد اما نمی‌تواند خودش را نشان بدهد و کسی نمی‌داند چرا. می‌گفتم پ. هم مثل محسن. شاید عضو تشکیلاتی شده، آدمی شده، دلیلی داشته صحنه‌سازی کرده‌اند مردنش را. از خوشحالی گلودرد می‌گرفتم. می‌دویدم که برگردم برسم به مامان و بابام. بگویم برگردیم عقب، نمرده، دیدمش، خودم دیدمش، دارد برمی‌گردد.

و هربار چشم که باز می‌کردم و از لای شیار پرده می‌دیدم آسمان دارد روشن می‌شود به یاد می‌آوردم که من صورت مرده‌اش را دیده‌ام. و شاهد بوده‌ام که خاکش کرده‌اند. و احمقم که هربار باور می‌کنم زنده بودنش را.

آوردندش آنجایی که معلوم نبود مرز بود، سالن ملاقات بود، مهرآباد بود یا اتاق انتظار. نگاه به قد و قواره‌اش کردم و ریش‌اش. پیرهن‌اش سورمه‌ای بود. معذب به نظر می‌رسید و ساکت بود. کسی که باهاش آمده بود و چهره‌ای نداشت نگاهش کرد بلکه اثری از آشنایی توی صورتش ببیند. گفت می‌گوید شما را نمی‌شناسد.

گفتم: من را نمی‌شناسی؟

با شرمندگی سرش را تکان داد که نه. گفتم من خواهرتم. دوباره نگاه کرد. کنجکاوتر. بی‌فایده. گفتم مادر و پدرمان خیلی وقت است منتظرند برگردی. دنیا را بهشان داده‌ای اگر با من بیایی. باز نگاه کرد. احساساتی شدم. گفتم یعنی تو هیچ چیز از من، از مامان، از بابا یادت نمی‌آید؟ هیچ چیز؟ گیر افتاده بود. یادش نمی‌آمد.گفت نه. ما را نمی‌شناخت.

دلم سوخت. گفتم تو با من بیا، من همه چیز را، همه چیز را از همان اول برایت تعریف می‌کنم.

گفت: راستش را بخواهی من دارم از اینجا می‌روم دیگر.

ساکتم کرد. توی دلم هفت سال را شمردم. چیزی نمی‌شد گفت. گفتم باشد. یک کم بغضم گرفته بود اما فهمیدم که جدیست. ما را از یاد برده بود و باید این بار واقعا می‌رفت. لااقل وعده وعید بیخود نمی‌داد. صادقانه داشت می‌رفت برای همیشه.

قبول کردم. خداحافظی کنیم. رفتم جلو، او هم یک قدمی آمد. بغلش کردم و او هم مودبانه دستش را انداخت دورم. پوستش همانطور داغ و .واقعی بود. نرم نرم باد می‌آمد. بادی که انگار از راه دور می‌آمد. از جایی مثل یک دره، یک چمنزار بزرگ

 

از آن روز تا به حال، دیگر نرفتم بهشت زهرا.

Advertisements

درآمد ناقصی بر آنچه حس کردیم. یا سفره‌ی دل در یک روز سخت

۱. یک بار توی توییتر نوشته بودم از میان همه‌ی شعارهای آن سال‌، یادآوری این «نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم» خیلی تحت تاثیرم قرار می‌دهد. هم به هیجانم می‌آورد و هم بغضم می‌اندازد. یکی جواب نوشت: «قشنگی‌اش به این بود که این را می‌گفتیم و بعد همه با هم فرار می‌کردیم.» شعار بود و آنقدر حرف ساده و صادقانه‌ای بود که ماهیت شعار بودن خودش را در دم بزند خراب کند. «موجیم که آسودگی ما عدم ماست نبود.» ترسمان بود. ترس معصومانه‌ی جمعی‌مان. بلند داد زدنش مثل وقتی آدم در سال‌های بچگی می‌خواهد برود از اتاق تاریکی چیزی بردارد و به مادرش می‌گوید که از طبقه پایین صدایش کند، باهاش بلند حرف بزند تا برگردد.
بعد دلم می‌سوزد. خیلی.

۲. توی ترافیک نشسته بودیم و یاد آینده‌ی بچه‌مان بودیم. برایش بهترین خیال‌ها را می‌بافتیم. گفتم:«فهمیدم». گفت چی را. گفتم اگر یک آرزو بتوانم برای بچه‌ام بکنم، فهمیدم آن آرزو چیست. گفت چیست. گفتم برایش آرزوی یک عمر آزادی دارم. سکوت کرد. گفتم منظورم آن نوع آزادی نیست که با روزنامه و فیلم و شلوارک می‌آید. یا با اسم بچه را رها، یا ندا، یا آزاد، یا بهمن گذاشتن. منظورم آن نوع آزادی‌ایست که لزوما ربطی به زندگی کردن در شهری آزاد یا دنیایی مترقی‌تر ندارد. آزادی‌ای که توی قلب آدم است. و با تو همه جا می‌آید. شاید «احساس آزادی» آن چیزیست که می‌گویم. این که تو بدانی مال خودت و دل خودت هستی، بدهکار به کسی نیستی و طلبی هم نداری آن طور؛ و تمام زوایای پنهان و پیدای محیط اطرافت تو را دربند حقی که نگرفتی، حرفی که نگفته ماند، کاری که رها شد، فرصتی که از دست رفت، یا آنها که بیخود و بیجهت باختی‌شان نیندازد.

۳. از این نظر من هم مثل بقیه تکلیف ناروشنی با دنیای پس از خرداد هشتادوهشت دارم. بحران‌زدگی یا همان تراوما قاعدتا باید همین باشد. یک وقت‌هایی خشم و کینه جلوی چشم آدم را می‌گیرد، یک وقت‌هایی آدم می‌نشیند مستاصل برای خودش گریه می‌کند، یک وقت‌هایی هم آدم چیزی شبیه نشئگی جای خالی یک انرژی تخلیه شده را حس می‌کند. هیچکدام از اینها به خاطر رئیس‌جمهور شدن احمقی که فقط زر زدن می‌دانست و هرگز کاره‌ای نشد نبود. به خاطر این بود شاید که دنیا، آن طور که می‌شناختیم و یادش گرفته بودیم از دست رفت. و باید آن را از نو می‌آموختیم بی اینکه این بمب شیمیایی همه کَس‌کُش چیزی باقی گذاشته باشد که حواس آدم را از چیزهایی که بود و دیگر نیست ذره‌ای پرت کند که آدم دق‌مرگ نشود در این نوسازی‌ اجباری. دلتنگی‌اش بخش سختش بود. و هست. خواهد ماند احساسش شاید برای همیشه.

۴.اما. اما. معدود خاطرات من از احساس آزادی، همراه است با تلخ‌ترین لحظه‌های مربوط به آن روزها، آن سرکوب. تکلیف ناروشنی‌اش همینجاست. بارهای زیادی در زندگی‌ام نبوده که لمس یک واقعه، فهمیدنش، درک کردنش، تجربه‌ای اینقدر شدید و کامل بوده باشد. که قلبم اینقدر پر باشد از دانستن چیزی، حسی. که آنچه می‌بینم قابل قیاس با هیچ چیز قبل از خودش و بعد از خودش نباشد. کدام سیزن سریال لاست بود، که آخرش اینها برای اولین بار از جزیره می‌رفتند و شش تایی، مثلا نجات پیدا می‌کردند؟ یک سکانسی بود در آخرین اپیزود که مدتها بعد جک با ریش درآمده و الکلی و داغون به زور دختره را می‌کشاند نصفه‌شب سرقرار و زبانش می‌چرخید و نمی‌چرخید و آخر می‌گفت بیا برگردیم. دختره می‌گفت روانی شده‌ای. پسره گریه‌اش می‌گرفت. برگردیم. فقط من و تو آن جزیره را دیدیم و ما الان اینجا تنها و غریب و نفهمیده مانده‌ایم. برگردیم. من ادامه سریال را دیگر ندیدم چون این سکانس در حد آنچه من لازم داشتم داستان را برایم به پایان برد.
یک دوستم گم و گور و دیوانه شد بعد از شب شمارش آرا که نمی‌دانستند چرا ریخته‌اند کتکشان می‌زنند هنوز هیچی نشده. یک دوستم دست بر قضا تغییرات ایدئولوژیک کرد و رفت ازدواج کرد با یک سیاسی معروفی و توضیح داد زندگی جدیدش ایجاب می‌کند خداحافظی کند ازمان. یکی از کشته‌های کهریزک را دست برقضا می‌شناختم از قبل. زندانی‌های زیادی را دست برقضا. هر روز برخورد می‌کنم با آنها که نوزدهم فاطمی بودند روبروی وزارت کشور، آنها که نیمه‌شب فلان تاریخ میرداماد بودند، آنها که سی خرداد یادگار امام بودند. چهار سال است که وبلاگ می‌خوانم، استاتوس می‌بینم، خاطره می‌شنوم از هشتادوهشت. شمار قصه‌هایی که مردم دارند برای هم بگویند از آن چند ماه خیلی، خیلی زیاد است. خوب که فکر می‌کنم، هشتادوهشت من را با ضریب تقریبی بالایی از همه آدمهایی که در پیاده‌روها و پشت چراغ قرمزها و توی سوپرمارکت‌های شهرم می‌بینم صاحب خاطره‌ی مشترک کرده است. خاطره‌ای که شاید باتوم خوردن نباشد اما تجربه‌اش من را و او را و عمه‌ام را و حسن‌علی‌بقال را و همسایه‌ی خانه‌ی آینده‌ام را صاحب تاریخ مشترک ملموسی کرده است که می‌توانیم ازش حرف بزنیم و با زبانش هم را یک کمی بفهمیم. مردم از عجوزه‌های دیوانه و غریبه‌ای که در خیابان دارند هم رو می‌خورند تبدیل شدند به فک و فامیل‌های آشنایی که می‌شود درباره‌شان دانست و در قبالشان مسئول بود. تا به امروز در عمرم دو پشیمانی بزرگ دارم فقط. اولی این که موسیقی را ادامه ندادم و دومی این که بیست‌و پنج خرداد آن سال در میدان آزادی نبودم. این که صحنه‌ای به آن عظمت را با چشم خودم ندیدم. صحنه‌ای که مطمئنم شبیهش را در زندگی شاید هرگز دیگر سهمم نشود تجربه کنم. احساس معنی، و آزادی. بله. بعضی از مردم دنیا شانس این را دارند که همدیگر را در وودستاک پیدا و درک کنند. بعضی‌ها قربانی جنگ و نسل‌کشی می‌شوند در خاطرات مشترک. ما را کنار هم، بغل به بغل هم ساکت کردند. کار غم‌انگیزیست که با این همه آدم بکنی. تجربه‌ی با هم ترسیدن اما، از لحظه‌های تیره و تار و بی‌معنی بسیاری در زندگی، بزرگ‌تر و باارزش‌تر بود.

۵. احمدی بای‌بای.
برایم امروز تلخ، اما سبک کننده است این شعار دیگر آن سال. خداحافظ، و گودلاک، که نمی‌دانم چه بلایی از حالا به بعد سرت می‌آید با گندهایی که بالا آوردی کلا. اما آنچه کم‌تر از همه، آخر از همه به یاد خواهد ماند از این سال‌ها، خود خودت هستی. و کوچک بودن غم‌انگیزت.

پشت‌بام

پشت میز صبحانه‌خوری ما که بنشینی، از پنجره‌ی قدی کنارش خانه‌ی آن دست کوچه پیداست با پشت بامی صاف و وسیع و بسیار خالی. خالی چون تنها دیش ماهواره‌ای که آن گوشه هست، و کولر آبسال کنارش برای خانه‌ای به این بزرگی کم به نظر می‌رسند.

اولین باری که آن صدا را شنیدم فکر کردم کسی توی خانه‌مان چیزی جا گذاشته. موبایل شاید، یا یک تکه اسباب‌بازی، یا یکی از این جاسوییچی/فندک‌ها که گاهی بوقی می‌زنند یا صدایی می‌دهند. صدایی بود متشکل از دو نُت (چیزی با نوای فارِ) دقیقاً شبیه به صدای آن فاخته‌ی چوبی کوچکی که توی فیلم‌ها از پنجره‌ی بالای ساعت‌ها بیرون می‌آید و دینگ دینگ می‌کند. اصلا همان. خانه تنها بودم و همه جا ساکت بود. گوش تیز کردم ببینم از ته کدام کمد یا کشو این صدا می‌آید. پیدا نکردم. روز بعد همان ساعت صدا تکرار شد. نشسته بودم پشت میز صبحانه‌خوری. دیدم زن میانسالی آمده از در خانه‌ی روبرو بیرون، و پانزده دقیقه است که توی سکوت کوچه، با صدایی ضعیف و خفه، یکنواخت، با همان نُتِ فا/رِ دارد می‌گوید: پیشی؟

هر چه نگاه کردم ندیدم گربه‌ای بیاید.

زن هر روز می‌آید. بعدازظهر و سر ساعت. با همان تی‌شرت و دامن بلند خانه‌اش، یک روسری سرش می‌کند و ظرف پلاستیکی توی دستش هست که حتما غذا برای گربه است. پیشی. پیشی. یک ربع می‌ایستد و صدایش می‌زند. بعد هم می‌رود.

آن روز صبح زود، باز نشسته بودم پشت میز، تلفن به دست، و داشتم ناله‌های چرت و چرند یکی از دوستانم را گوش می‌دادم به زور. گوش نمی‌دادم در واقع. یک هان و هونی می‌کردم شاید که زودتر برود گم شود که بی‌تاثیر بود البته. دیدم روی پشت‌بام خانه یک کلاغ و یک کبوتر با هم درگیر شده‌اند. در واقع کلاغ که بزرگ‌تر بود داشت کبوتره را می‌زد. با منقارش گوشه گردن کبوتر را گرفته بود و روی زمین می‌کشیدش. کبوتره بال بال می‌زد و به هر زوری بود خودش را رها می‌کرد و دو تا نوک هم او می‌زد و می‌پرید عقب، بعد کلاغه دوباره بهش می‌رسید، هل‌اش می‌داد، یک جایی‌اش را می‌گرفت می‌انداختش روی زمین. هر چی نگاه می‌کردم نفهیدم مشکل کجاست. حتما سر غذایی چیزی بود دعوا. و با خودم می‌گفتم خب حیوان وقتی دل سیر آن یکی را کتک بزند می‌رود غذا را برمی‌دارد. همین‌طور که مشغول بودند دو کلاغ دیگر آمدند. نگاهی کردند و صحنه برایشان جالب شد. کمی آن‌طرف‌تر از دعوا فرود آمدند و شروع کردند نگاه کردن.

من سختم است کتک‌کاری را نگاه کنم. نه فقط توی خیابان که حتی توی فیلم‌ها. از آن سخت‌تر صحنه‌های تجاوز توی فیلم‌ها. در دوره کردن یک نفر و زدنش، یا به زور گاییدنش یک چیزی هست که من اصلا نمی‌توانم ببینم حتی اگر قصه باشد. چشمم را می‌بندم تا بگذرد و تمام شود. چون آن چیز خاصی که دلم را به هم می‌زند و بغضم را در می‌آورد دیدن یک جنس غریزه‌‌ایست که فقط اینجور وقت‌ها در چشم آدم‌ها پیداست چه چشم تجاوزگر و چه چشم قربانیو باور اینکه بشود قلابی این غریزه را اجرا کرد برای من سخت است. هر چه فکر می‌کنم می‌بینم یک نقطه‌ی «حضیضِ بقا»یی هست که از نظر من یا واقعی‌است یا وجود ندارد. نمی‌شود بازی‌اش کرد. بازی‌اش می‌کنند می‌شود مل گیبسون در فریادهای تخمی تخیلی‌اش زیر شکنجه فیلم قلبِ فلان. صحنه‌های تجاوز، صحنه‌های خوب درآمده‌ی تجاوز، تحت عنوان «نمایش» توی کت من نمی‌روند چون در باور من در لحظه‌ی اجرا حتما به نقطه‌ای قابل ارجاعی از واقعیتِ تجاوز رسیده‌اند که اینقدر خوب و قابل باورند. و اینکه آدمیزاد می‌تواند فارغ از توانایی هتاک/قربانی بودن، گاهی هم بازآفرین این منظره باشد هضم‌اش برای من بسیار سخت و سنگین و معمولا غیرقابل تحمل است.

توضیحش سخت است.

وقتی آدم‌ها چشمشان از حدقه بیرون می‌آید و هم را خونین و مالین می‌کنند می‌گوییم شده بودند عین حیوان. ولی صحنه‌ای که من داشتم می‌دیدم به طرز احمقانه‌ای انگار بین چند انسان بود. تصور می‌کردم که اگر نزدیک‌تر بودم می‌توانستم صدای حرف زدن کلاغ‌ها و کبوتر را بشنوم و جمله‌هایشان برایم قابل پیش‌بینی بود. زبان بدنشان زبان بدن چند تا پرنده نبود. قلدرها و کتک‌خورده‌ی بدبختِ آن وسط قدم‌هایشان و شکل نزدیک شدنشان به هم مثل قمه‌کش‌ها و آس و پاس‌هاس همه‌ی فیلم‌ها و همه‌ی چهارراه‌های تهران بود.

کلاغ اولی با دیدن دو کلاغ دیگر که آمدند تماشا سرش را بالا آورد و ول کرد کبوتره را. دو قدم رفت آنورتر که انگار چشم توی چشم نشود با کسی و از قلدری نیفتد. کبوتره شل و پل شده بود. آمد خودش را دور کند. یک بال‌اش مثل اینکه شکسته باشد کج مانده بود توی هوا، و می‌لنگید. چند قدمی رفت و افتاد. دو کلاغ دیگر آمدند جلو. دور اینها چرخیدند. یکی‌شان رفت پیش کلاغ اولی. انگار در گوشی ازش بپرسد که چی شده. یا زیر لبی بگوید آرام باشد و تخمش هم نباشد. بعد انگار کلاغ اول از چیزی که می‌شنود دوباره بیشتر حرصش بگیرد، یک خیز دیگر برداشت سمت کفتره و به عنوان ضربه‌ی آخر با نوک زد توی سرش. حالم خیلی بد شد. حس می‌کردم صدای خنده‌ی آن دو تا کلاغ دیگر را می‌توانم بشنوم. خانه روبرویی آنقدر نزدیک نیست وگرنه به سرم زد استکانی چیزی پرت کنم که از صدایش بترسند و بپرند بروند. نمی‌شد. رفتند عقب. دو کلاغ اول دورتر شدند و امیدوار شدم که حواسشان به چیز دیگری پرت شود. و درست لحظه‌ای که حس کردم همه کمی آرام‌تر شدند و الان می‌روند پی کارشان و کبوتر بدبخت را ول می‌کنند، کلاغ سومی، که تا به حال دخالتی نکرده بود، کاملا از روی مرض، بدون هیچ دلیلی، انگار برای تفریح، پرید روی کبوتر، با دو پایش سینه‌اش را گرفت و پهنش کرد روی زمین و شروع کرد تکه پاره‌اش کردن. نوک می‌زد به سینه‌اش، سر و چشم‌هایش، همه جایش. ول نمی‌کرد. کارش انگار تمام نمی‌شد. مثل روانی‌ها. تکه تکه‌اش کرد. کشتش. بعد سه تایی یک کمی دورش چرخیدند و نگاهش کردند. بعد با هم پر زدند و رفتند.

دلم بدجوری سوخت. بیشتر از یک هفته از این ماجرا می‌گذرد. اما من یادم نمی‌رود چقدر دلم سوخت آن لحظه.

هر روز موقع صبحانه خوردن دلم ریش می‌شود پشت‌بام را نگاه کنم. کبوتر هنوز آنجاست. با بال‌های باز و سینه‌ی پاره پاره. زیر آفتاب ظهر، زیر نسیم غروب. شب توی تاریکی، ما که خوابیم، کبوتر همانطور رو به آسمان دارد به مردن خودش ادامه می‌دهد. طولانی و ساکن و عذاب‌آور. مرگش برای من یک هفته طول کشیده تا الان. هر روز یک مقدار کوچک‌تر می‌شود حجمش. یک کمی تمام‌تر می‌شود انگار. اما فقط یک کمی.

دل توی دلم نیست که بیایم و ببینم دیگر آنجا نیست. آرزو دارم یک روز صبح نگاه کنم و ببینم ناپدید شده. تابلوی مسلم ظلم و زشتی و همه چیزهای خشن و بد. همان اول با خودم گفتم به ساعت نمی‌کشد که گربه‌ای چیزی بیاید برش دارد و ببرد.

اما گربه نیامد. دیگر نیامد.

بعدازظهر‌ها که زن می‌آید دم در من هم می‌روم پشت پنجره. پیشی. پیشی. یک بار. صد بار. هزار بار. توی دلم من هم صدایش می‌زنم. زن که نمی‌بیند؛ من ته کوچه رو نگاه می‌کنم. دورترین جا را. از این طرف حیاط خانه بقلی را. پیشی کجاست؟

نیست. هیچوقت برنمی‌گردد.

چشمم را می‌دوزم به باقیمانده‌ی له شده‌ی کبوتر. نمی‌دانم نگران آن پشت‌بام خالی‌ام بیشتر، یا نگران گربه‌ای که خیلی وقت است از خانه رفته.

در دام مانده باشم، صیاد رفته باشد

 

صبح نشسته بودم وسط تخت به هم ریخته زیر آفتاب، ساختمان نیمه‌ی کاره‌ی روبرو را نگاه می‌کردم، که یادم آمد سیامک چه اصرار و علاقه‌ای داشت از سوپر بیستِ بالای گیشا سُس‌های خارجی بخرد. خانه‌شان قدیمی و کلنگی بود در همان گیشا. از این‌هایی که کفشان هنوز موزاییک چند رنگ است. یخچال سبز ارج داشتند. بالای در اتاق خواب‌ها شیشه بود و توالتشان خردلی رنگ. خانه‌ی تهرانِ آن روزها. می‌گفتیم خانه‌ی تو این همه آدم می‌آید، این کاناپه‌ی راه راه آبی مشکی که فنرهاش در رفته را بنداز دور جان مادرت، یک دانه مبل آیکیا بخر ششصد تومن. می‌گفت گران است. می‌گفتیم جایی که صبح تا شب کونت را می‌گذاری، ششصد برایش گران است؟ می‌گفت من معلم زبانم پول ندارم. آن وقت سس می‌خرید. سس‌های جورواجور خارجی. روی میز آشپزخانه جا نمی‌شدند دیگر. هر کدام بیست تومان سی تومانِ آن موقع. دعوایمان این بود که من جمع بزنم قیمت این سس‌ها را پول کاناپه از توش در می‌آید. مقتصد! می‌خندیدیم که ماهی یک سس را ترک کنی عید می‌توانی کاناپه بخری. با چشم‌های قلنبه‌ی سبزش بر و بر نگاه می‌کرد می‌گفت: «جالبه». چشم‌هاش خیلی قلنبه بودند و این «جالبه» تکه کلام بسیار با معنایی بود برای سیامک. عمیقا در حال تعجب بود همیشه. در حال کشف و حیرت. با هم ظرف می‌شستیم می‌گفتم خب این آبکش اسکاچ را هم می‌توانی بشوری که گه نگیردش. می‌گفت: «راست می‌گی. ئه ئه ئه. خیلی جالبه

موبایل را برداشتم و برایش روی وایبر زدم: یادم افتاد به سس‌هایی که می‌خریدی. نوشتم «تهرون دیگه تهرون نشد بعد شماها» جواب داد: اواخر یارو سوپره بنگاهی شد و من حسابی افسرده شدم. اینجا هنوز هم سس می خرم ولی اون ذوق کودکی رو نداره.

منظورش از کودکی‌اش سی و هشت سالگی‌اش است مرتیکه‌ی چاق.

آدم با آدم‌ها دوست هست، اما با همه نزدیک نیست. نزدیک آن طوری که بوی خانه‌ی هم را یادش باشد سال‌ها بعد. آدم با آدم‌ها دوست هست، اما با آنها نیست. با کسی بودن فرق می‌کند. با کسی بودن تکرار شدنی نیست. و دلتنگی‌ای که از پی‌اش می‌آید دلتنگی برای آن آدم نیست فقط. برای یک دنیاست. دنیایی که غیب شده. تمام شده.

من می‌فهمم ناله‌های مهاجرها را. بوی آسان و آشنای فضاها برایشان نمی‌آید دیگر. فکر نمی‌کنم منظورشان از دلتنگی این است که اگر اینجا بودند دائم داشتند بغل می‌کردند مادر و فامیل و رفقایشان را. یا که حوصله‌ی بیشتری داشتند برای چیزهایی که ما حرصشان را می‌خوریم. بلکه تجربه‌ی بودن در دنیای خودساخته و آشناست که دل آدم برایش تنگ می‌شود.

من خیلی دلتنگم. خیلی دلتنگ. آنقدر که رویم نمی‌شود بنویسم و بگویم مثل دیگران. احساس می‌کنم هیچکس در دنیا نیست که بفهمد توی دلم چه می‌گذرد. واقعا هیچکس. غصه را نشان دادن برایم سخت شده. روزگاری بلد بودم صدای دلنوازی از دردهایم دربیاورم. سمفونی محزون اما دلپذیر گل و بلبل. اینطوری بود که انسان‌ها داوطلب بودند برای نوازشت. حالا بلد نیستم. اینجا را باز کردم که بتوانم بگویم صدای این دردها این شکلی نیست، صدای ناخن کشیدن روی تخته سیاه است، صدای سوهان روی آهن است. اینطوری است که شوخی جمع بشود تلخ و میزربل بودن لیلا. بخندیم به دردهای لیلا، تنها گذاشتن لیلا.

من عاشق تهرانم. دور دنیا را گشته‌ام، و تنها جایی که می‌شناسمش تهران است. من دنیای بی‌تهران را نمی‌فهمم. من جایی را به جز تهران بلد نیستم. و تهران را هنوز یادم هست. بدجوری یادم هست.

تهران دنیایی بود که ما ساخته بودیم. آدم‌هایش را تک به تک پیدا کرده بودیم و کنار هم چیده بودیم. همه بودند. تهران یک فضا بود. یک رنگ. یک شکل زندگی. با گوشه‌های زیادی برای تجربه کردن. من یادم هست که ما در این شهر راه هم می‌رفتیم. ما بیشتر از امروز توی ماشین‌ها می‌چرخیدیم. ما پتو می‌انداختیم روی پشت‌بام‌های گیشا عرقمان را آنجا بخوریم که چراغ‌های برج میلاد را نگاه کنیم. برج میلاد سازه‌ی کج و ننگینی که نشان بی کفایتی مدیران باشد نبود اصلا؛ کاسه‌ی نور بود و می‌چسبید موقع مستی. کافه به کافه شدن، خرید هفت‌سین کردن، قفل فرمان کشیدن روی راننده‌ای دیگر وسط ترافیک، ورود ممنوع رفتن، منتظر نیروی انتظامی بودن در اوج عرق سگی، اصلا اینقدر خسته کننده و سخت و رمقگیر نبود. توی خانه که نشسته بودی، به جایی که شب می‌خواستی بروی امید داشتی. کنجکاو بودی چه کسی را می‌بینی. آدم‌های آشنا بیشتر بودند. منتظر این بودی که غافلگیر شوی.

یکی دو ماه پیش چند نفر عکس خانه‌ای را گذاشتند روی فیسبوک. بر چمران روبروی هتل استقلال. یک مهری چیزی روی عکس زده بودند که «خداحافظی با یک خانه». هی گفتم آشناست. آدرسش را در آوردم. به عکس حیاطش نگاه کردم. مدت‌ها. یک نیمه شب زمستانی و برفی در آن خانه با چهل نفر دیگر خورده بودیم و کشیده بودیم و بورش پخته بودیم. بعد آمده بودیم توی حیاط برف بازی. از دل پر نشاطمان هم اگر سوال می‌کردی همه هزار مشکل روحی و عشقی و آرتیستیک داشتیم. ولی زنده بودیم. هنوز زنده بودیم.

حس می‌کنم دلتنگی من نسبت به تهران هیچ فرقی با یک مهاجر ندارد. دلم همان قدر تنگ تهران است که تنگ آن چند ماه خوب در آکسفورد. من گم شده‌ام. نمی‌دانم کجا هستم. این کوچه‌ها و خیابان‌ها برایم آشنا نیستند. دوستی ندارم. دوست چرا، نزدیک ای ندارم. کسی که با من باشد. از نزدیک دوستم داشته باشد. کسی که دلم خانه‌اش را بخواهد. مبل فنر دررفته‌اش را. این شهر طرد شده. و من را تنها گذاشته. منی که دوستش داشتم و به خاطر او ماندم.

سیامک همیشه تجربه‌های «جالب» خیابانی‌اش را اس.ام.اس میزد. می‌نوشت: بسکین اند رابینز تازه تاسیس، کوپی دوهزار تومان قیمت خون سگ، مزه‌ای تازه، سیامک از گیشا.

و من به اندازه شش هفت سال است که تلگراف‌هایش را جمع می‌کنم دباره پاتیناژ و گینس، سمینار نورولوژی، دیمین هرست، گوشت خونِ خر، شیری لمیده در برف، بازار ماهیسیامک از کالیفرنیا. سیامک از مونترال. سیامک از لندن.

رفتن آنها با رفتن من چه فرقی می‌کرد؟ ماندن من با رفتن و تمام شدن شهرم، جهانم؟

توی دل من، ته دل من اما هنوز یاد شهری هست که در آن هم سیامک بود، هم گیشا.

حقوق اکثریت

اول دبستان مدرسه‌ی دولتی می‌رفتم. مدرسه‌ی زینب. به اعداد دو رقمی و سه رقمی هنوز نرسیده بودیم اما در چشم من و با قوه‌ی تخمین و تحلیل من در هفت سالگی، ما در هر کلاس بین سه هزار تا پنج هزار نفر بودیم. من خاطره‌ای از هر چهار دیوار کلاس در یک تصویر ندارم. تصویر من از آن روزها یک نیمکت است که من و ده نفر دیگر، کوچولو کوچولو پشت آن به هم چسبیده‌ایم، و از قاب دور صورت مقنعه‌های خیلی گشادمان از یک طرف دیواری که به آن نزدیک‌تر بودیم معلوم بود و از آن طرف بی شمار بدن‌های دیگر، روبرو بیشمار مقنعه‌ی سفید که در دوردست، هر از پگاهی از بین این مقنعه‌ها، بالای کله‌ی سیاه خانم معلمی معلوم می‌شد و سرابی از یک تخته سیاه. من از اولین سال تحصیلی‌ام هیچ چیز غیر از شمایل کلی معلم، و قیافه‌ی سمیه را یادم نمی‌آید. حتما دوستانی داشته‌ام. اما یادم نیست. واضحترین خاطره‌ام مربوط می‌شود به اینکه زنگ تفریح رفتم و ایستادم جلوی پله‌های حیاط به ساختمان، مقنعه‌ام را انداختم، و به هر بچه‌ای رد شد حتی بزرگ‌ترهاگفتم خاک بر سرت. اشاره هم می‌کردم. می‌گفتم، هووی تو، تو که جورابت زرده، تو هم خاک بر سرت. تو که بغل دستش راه میری، تو هم خاک بر سرت. اصلا نمی‌دانم چرا. آخر سر ناظم آمد و مقنعه‌ام را با خشونت کشید سرم، آرنجم را گرفت محکم تکان داد که صاف بایستم، یکی هم زد تو دهنم، گفت گمشو برو دفتر تا بابات بیاد. اما من قیافه‌ی آن ناظم را هم یادم نمی‌آید.

آن روز اما در واقع آن شب، که از بی‌خوابی بال‌بال زدم تا صبح، و راه افتادم توی خانه و دراز کشیدم نصفه شبی جلوی شومینه گازیقیافه‌ی سمیه یادم آمد. با جزییات کامل. سه بعدی.

سمیه دختر خیلی ریز نقشی بود. ما خودمان آن موقع نیم متر در بیست سانتی‌متر بودیم و تازه او به نظرمان خیلی ریز می‌آمد. مقنعه‌اش مثل ما گشاد و ول نبود، چون مادری داشت که اندازه‌ی کله‌ی خودش برایش مقنعه‌ دوخته بود آن هم تنگ تنگ، نه اینکه برود گلستان مقنعه آماده بزرگسال بخرد به رویش هم نیاورد. اینگونه بود که یک تار موی سمیه هم دیده نمی‌شد و کله‌اش گرد گرد بود. سمیه آنقدر سفید بود که لپ‌هایش پر از مویرگ‌های صورتی بودند. لب هم که قرمز، اینقدر! بند انگشت. دست‌های سمیه یک مقدار لرزان و نحیف بود و با اینکه ما هرگز دست او را نگرفتیم به نظرم می‌بایست یک کمی نمناک هم بوده باشد. سمیه صدا ازش در نمی‌آمد. این را لیترالی می‌گویم. صدا نمی‌داد! من تنها یک بار او را در حال لبخند و شوخی دیدم (فکر کنم با دو تا پاک کنی چیزی شوت یه ضرب رو میزی میزد) که آن بار هم برای اینکه بگوید نوبت من است یا سوختی، از اصوات ریز ته حلقی و بیشتر اشاره‌های نقلیِ دست استفاده می‌کرد. خنده‌اش هم که می‌گرفت دو دستش را سفت می‌چسباند روی دهانش که صدایش نیاید.

ناملایمت‌ها از جایی شروع شد که به خاطر مقنعه تنگ و کله‌ی گردش، بچه‌‌ها گفتند سمیه کچل است. کچل برای دختر هفت ساله یعنی یک چیزی در حد بیماری مقاربتی است برای این سنی که ما هستیم. هر کی به هر کی رسید گفت: عییی، می‌دانستی سمیه کچل است؟ و مثل آن فیل‌های بدجنس سیرک در کارتون دامبو کون‌هایمان را به هم چسباندیم تا سمیه را به دایره‌ی خودمان مودارها راه ندهیم. بعد این حرف‌ها بسط پیدا کرد که سمیه کثیف است. یک بار یک لک زردی جلوی مقنعه‌اش بود که دیگر وقتی نبود هم برای ما فرقی نمی‌کرد. او کثیف بود و حمام نمی‌کرد. چرک بود. ما از گل تمیزترها نمی‌توانستیم حضورش را تحمل کنیم. رفته رفته فهمیدیم سمیه مریض هم هست و بو هم می‌دهد. سمیه اصلا بدترین اتفاقی بود که برای یک بچه بتواند بیفتد. و وقتی از کون به او کردن خسته شدیم شروع کردیم با بی‌رحمی وحشتناکی همه را به روی او آوردن. به او می‌گفتیم برو آنور. و طوری که ببیند به او اخ و پیف می‌کردیم و با دست نشانش می‌دادیم تا عذابش بدهیم. می‌خواستیم حتما اذیت شود، و فکر می‌کردیم اگر سمیه بمیرد هم اتفاق خوبی است چراکه این همه پلشتی و کثافت یک جا از بین می‌رود و ما هم کلاسی تمیز و منزه خواهیم داشت با دو هزار و نهصد و نود و نه، الی چهار هزار و نهصد و نود و نه نفر. و جا برای بقیه هم بازتر می‌شود.

ماجرا از تفریح سادیستیک زنگهای تفریح کم کم رسید به بحران. اینکه سمیه یک زامبی بود و باید از او حذر می‌کردیم آنقدر نهادینه شد که بچه‌هایی که ناچار بودند در کلاس اطراف او بنشینند شروع کردند به مریض شدن. نحس شدن. می‌خواستند مدرسه نیایند و درسشان افت کرده بود. سر کلاس می‌زدند زیر گریه که خانم جای ما را تو رو خدا عوض کنید اما مطلقا هیچکس حاضر نبود جایش را با آنها عوض کند. و بالاخره بچه‌های کلاس به صدا در آمدند و یکی دو تا از پرروترها و سرزبان‌دارترها که از همان شش سالگی خود را کاندیدای ریاست جمهوری می‌دیدند بلند بلند جلوی روی بچه به معلم گفتند که ما به این وضع اعتراض داریم و نمی‌توانیم سمیه را تحمل کنیم.

معلممان همینطور هاج و واج نگاهمان کرد. و سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند. بعد رفت بیرون ناظممان را بیاورد. بیچاره او هم حتما بیست و یکی دو ساله بود و نمی‌دانست چکار کند با ماها. با ناظم آمدند تو. سکوت مرگباری همه جا را گرفته بود و فضا جدی و جالب شده بود. ناظم از سمیه خواست که از جایش بلند شود. سمیه بلند شد. ناظم پرسید: «خب. حالا به من بگویید دوستتان چه مشکلی دارد از نظر شما

همهمه افتاد و کسی چیزی نگفت. ناظم گفت: «سمیه جان بیا. بیای پای تخته بایست لطفا

سمیه رفت و آنجا ایستاد. دستهایش هم پشتش. از همان پشت دمب مقنعه‌اش را یک کمی پایین کشید تا چشمش ما قاتلانش را بهتر ببیند. ناظم گفت: «بگید دیگه! به من بگید سمیه که روبروی شما ایستاده از نظر شما چه مشکلی داره الان؟»

یکی از ريیس‌جمهورها گفت خانوم اجازه، مریضه. ناظم پرسید: «سمیه جان شما مریضی؟»

سمیه گفت نچ. خانوم ناظم گفت قشنگ حرف بزن دخترم، نچ یعنی چه؟ سمیه هم لب‌هایش را باز کرد و با یک صدای از ته چاه درآمده‌ی گرفته، مثل بچه گربه گفت: «نه»

دیگه؟ بچه‌ها هم را نگاه کردند و سمیه را نگاه کردند و نمی‌دانستند چکار کنند. یکی دیگر که باز سرزبان‌دار بود اما ترجیح می‌داد جانب آدم بزرگ‌ترها را هم داشته باشد اجازه گرفت و بلند شد و گفتخانم ببخشید چون سمیه مو ندارد و مقنعه‌اش کثیف است و دستاش همیشه کثیف است، بعضی از بچه‌ها فکر می‌کنند که سمیه کچل و مریض است و بو می‌دهد. »

ناظم گفتشما هم همین فکر را می‌کنی؟»

دختره من من کرد که نمی‌دانیم خانم و نشست. ناظم رو کرد به سمیه و گفت. «دخترم، مقنعه‌ت را در بیار یه لحظهنفس‌ها در سینه حبس شده بود. سمیه هم خیلی بی عجله و آهسته مقنعه‌اش را از پشت کشید و از کشش آویزان کرد جلوی سینه‌اش . موهایش بور بود. نازک و نرم. با کش بسته بود پشت سرش. دنباله‌ی مقنعه را با دو مشتش گرفته بود و ما را نگاه می‌کرد. گردنش خیلی نازک بود و پوستش اینقدر لطیف و سفید بود که خط داشت مثل گردن نوزاد. آب دهانش را دو سه بار قورت داد. احتمالا خانواده‌اش مذهبی بودند و مقنعه در آوردن در جای عمومی برایش کاری حساب می‌شد. اما او هم بدون آن طاقی تنگ بالای ابرو حالا داشت ما را تازه می‌دید انگار. چشم‌هایش به آن خنگی و نفهمی که ما همیشه فکر می‌کردیم نبود. دو دو می‌زد و ماها را تک تک و با تعجب نگاه می‌کرد. پیش سینه‌ی مانتوی چین دارش بالا پایین می‌رفت از نفس نفس. قلبش حتما تند و تند می‌زد. مثل گنجشک.

ناظممان گفت: «به نظر من این دختر مثل دسته‌ی گل می‌ماند. به چشم من نه کثیف است نه مریض. خیلی هم خوشگل استبعد ماها را نگاه کرد و گفت باید خجالت بکشیم که دوستمان را اینطور اذیت کردیم و به او تهمت زدیم و درباره‌اش به هم دروغ گفتیم. بعد به سمیه گفت که می‌تواند برود بنشیند.

سمیه رفت سرجایش و سرش را انداخت پایین. مثل قبل نبود که وقتی آزارش می‌دادیم خودش را به نفهمی بزند و بخندد و حرص ما را بیشتر در بیاورد. فهمیده بود داستان را. تا قبلش گه بودن ما را عمیقا به حساب شوخی کردنمان گذاشته بود و به دل نگرفته بود. فکر کرده بود دوستش داریم که می‌گوییم تو کچلی و می‌خندیم. برای این که سالم بود. فکرش جاهایی که مال ما می‌رفت نمی‌رفت. بیخود و بی‌جهت محبت داشت به ما گوساله‌ها.

خانوممان از ناظم تشکر کرد و ناظم رفت. بعد شروع کرد به درس دادن. و از آن روز ویروس گیر دادن به سمیه برای همیشه ریشه‌کن شد.

ما او را خیلی دقیق دیدیم. نگاهش کردیم. آنقدر که باید امروز چهره‌اش بعد این همه سال یاد من بیاید.و چیزی که در این سن به یاد می‌آورم بی‌نهایت دختربچه‌ی زیبا و بانمکیست. اگر همان قدری بود و من این قدری بودم دوست داشتم بغلش کنم و فشارش بدهم ودماغم را بمالم به آن گردن نرم و نمناک و احتمالا خیلی خوشبو. اگر یک دختر آن شکلی داشتم خیلی دوستش داشتم و خیلی خوشحال بودم. حتی فکر می‌کنم سکوتش چقدر بزرگوارانه بود. هیچوقت مامانش را هم برای ما نیاورد. یک بزرگسال فکر خواهد کرد که چه بچه‌ی با کاراکتری بود. و چه قوی بود که بایستد جلوی ما سه تا پنج‌هزار جفت چشم وحشی، موهایش را نشان بدهد تا ببخشیمش. بعد خجالت بکشیم. بعد درسی بگیریم از این داستان. یعنی اگر فرصتی بود من خیلی نیاز داشتم که اینها را به او بگویم. و تحسین‌اش کنم. نه فقط از روی وجدان‌درد. آن به کنار، واقعا به او بگویم به نظر من بچه‌ی بسیار بزرگی بود.

می‌خواهم بدانم امروز، همان قدر که من و خیلی‌های دیگر به یادش می‌آوریم، او هم تصویری فراموش نشدنی از آن اتفاق دارد؟ ممکن است یادش برود آن احساس را؟ در سنی که خوشگل بودن تنها حرف خوبی بود که عمه و خاله و دایی و عمو می‌توانستند به آدم بزنند، و دامن پوشیدن اینقدر مهم بود، چطور توانست جلوی یک دنیا بچه‌ی دیگر بایستد و در سکوت نگاه کند که به بگویند زشت و کثیف است. ما چه شکلی بودیم توی چشم‌های بی‌تابش؟ چه شکلی هستیم؟

از دلش بیرون آمدیم هیچوقت، یا نه؟

خدایا، من را به راه راست هدایت کن، اما نه حالا.

یک. وقتی کسی را یار قرار می‌دهی، و دلت خودخواسته عهد وفا و مرام می‌بندد با کسی، کسانی، در برابر شر خودت هم مواظبشان باش لیلا. وقتی کسی را دوست داری، آن جور دوست داشته باش که اگر لیلا یک روز آمد جفا کند، خامی کند، دل به هوا و هوس روزگار بدهد، رسم صفا و معرفت از یادش برود تو دربیایی جلوی او. لیلا را بنشانی سر جایش لیلا. قول‌ات این طور قولی باشد. کوسه‌هه در «پیدا کردن نیمو» می‌فهمید کوسه است، خونخوار است. می‌خواست گیاه‌خوار بشود و می‌دانست کار هر کوسه‌ای نیست. می‌گفت من را کمک کنید نخورمتان تو رو خدا. می‌گفت از دست من فرار کنید وقتی بوی خون می‌آید زیر دماغم و دلم شاهرگتان را می‌خواهد و عاشقتان هستم، الاغ‌ها.

دو. خواب‌های واقعی دیدن، خواب‌های بودار و لمس‌دار، که دمای بدن دیگران را در آن‌ها می‌شود حس کرد تفاوت کمی با واقعیت دارند. داستان بر سر تجربه کردن وضعیت است. در خوابی که ظاهرش و احساسش واقعیست ما همه‌ی ماوقع را واقعا از سر می‌گذرانیم. تفاوتش با واقعیت تنها غیب شدن تجربه است و عواقب نداشتنش.

خواب دیدم پشت در خانه صدا می‌آید که کسی دارد قفل را دستکاری می‌کند که تو بیاید. از پنجره پاسیو را نگاه کردم و مردها را دیدم. و دیدم زن همسایه هم پشت پنجره‌اش در همین حالت من است. که سراغ کداممان آمده‌اند. هم را نگاه کردیم و دری که باز شد در خانه‌ی من بود. آمدند تو. اصل کاری هیبتش بزرگ بود، سبزه بود، پیرهن و شلوار سیاه داشت. حرف زدنش و رفتارش طوری بود که هر ثانیه که می‌گذشت عجیب بود برایم که من را نمی‌کشد. فحش رکیک می‌داد. گفتم چرا؟ می‌گفت خفه‌شو. فیلم درآورد روی دوربینی نشانم داد. سه چهار دختر سیزده‌ساله که دور هم بودند و مسخره بازی درمی‌آوردند. گفت این تو نیستی جنده خانم؟ که لخت شده‌ای لنگت را باز کرده‌ای؟ گفتم نه. زد. گفتم این من نیستم. من لخت نشده‌ام هیچ جا. همه می‌دانند. بپرسید. با یک چیز آهنی از کنار کوبید توی زانویم. حس می‌کردم که درد و تلخی خون می‌آید از تنم بالا وقتی می‌زند. می‌گفت لخت شده‌ای چه گهی بخوری برای من؟ می‌گفت تن کثافتت را ریز ریز می‌کنم فاحشگی از سرت بیفتد. نمی‌گذاشت چیزی بگویم. نمی‌گذاشت زنگ بزنم به کسی. می‌خواست من را ببرد و آنقدر بزند تا بمیرم..یا همانجا توی آشپزخانه‌ام بکشدم. بغل اجاق‌گاز شش شعله‌ی مادرم که هیچوقت فرصت نشد عوضش کنم.

بیدار که شدم بارانی بود. شیشه چرک بود و خون هنوز توی حلقم بود. استخوان‌های بازویم از خشم درد می‌کرد. این اتفاق برای من افتاده. دوازده‌سالگی. خانه تنها بودم که چهارتا مرد آمدند و من را بردند. نزدند، فقط فحش می‌دادند. اشتباه شده بود. دنبال یک باند فاحشه زیر پانزده سال بودند. به طرز احمقانه‌ای آمدند و من را به آن هوا بردند. با یک اسم و آدرس اشتباه شده. نمی‌گذاشتند حرف بزنم. دفتر خاطراتهایم را برداشتند و چند ماتیکم را (!) فیلم‌های بابام را ریختند توی سه تا ساک بزرگ. همه را شکستند. پ. کوچک بود. مثل این که از مدرسه که برمی‌گشته بردن من را دیده. همسایه‌ها می‌گفتند خون‌دماغ شده بوده.

تا بفهمند چه خبر است و چه گندی زده‌اند نیمه‌شب بود. قیافه رنگپریده‌‌ی بابام را یادم هست جلوی در بازداشتگاه. پیدایم کرده بود. به او هم یک سری فحش دادند برای خالی نبودن عریضه. گذاشتند برویم اما تبرئه شدن کار یکی دو ماه دوندگی بود.

سه. من اینجا مانده‌ام. پلان تصمیماتی که دارم برایم واضح نیست هنوز. وحشت آن روز دوازده‌سالگی کمتر از خواب‌های امروز بود. امروز هم از شهامت کم می‌آورم هم از تصمیم درست. می‌دانم که توی دلم شمشیرزن کوچک ماهریست که خون می‌خواهد. تمام روز تیغه‌ی تیز شمشیر آهنی‌اش را می‌کشد روی فکرهایم، بی‌قرار. گاهی بزرگ می‌شود و قد می‌کشد تا سرم. انتقام یادم می‌دهد. می‌گوید بیا خودمان را به کشتن بدهیم. بیا برویم جلوی اوین خودسوزی. بیا از فلان فرصت سواستفاده کنیم بترکانیم فلان جا را. من ترسم می‌گیرد. من هم ترسو و هم به همه جا مشکوکم. بهش می‌گویم آرام بگیر. خودت را نکش. آنجا باش اما خودت را نکش. می‌گوید پس فلان چیز را بگو. فلان چیز را بنویس. می‌گویم خجالت می‌کشم. می‌گویم آنها که دارند می‌نویسند و می‌گویند و انفرادی‌اش را پس می‌دهند از من بهتر و بلدتر و بزرگ‌ترند. من کوچکم و بلد نیستم ادای آن‌ها را دربیاورم. می‌گوید پس لااقل تو آرام بگیر. دایورت کن روی تخمت. برو گالری. برو های باش. می‌گویم نمی‌توانم. یاد آن گفته‌ی معروف هستم تمام روز: «خدایا، من را به راه راست هدایت کن، اما نه حالا»

فرصت می‌خواهم تا بفهمم این حق پس گرفتنی کجاست، و چطور باید به آنجا رسید.

چهار. پدر و مادرم حکم جدایی‌شان را گرفتند از دادگاه. ع. گفت دو روز گذشته، تازه حالا می‌گویی؟ گفتم یادم رفت. واقعا. یادم رفت. دارند از قلبم می‌روند. از چشمم. رسوب کدر داستان‌های این سالها دارد دور معده‌ام از یاد می‌رود. باهاش حرف زدم، گفتم بابا، این شروع است. گفتم خوش خواهیم بود. زندگی خواهیم کرد. گفتم عاشق‌ات خواهند شد. عشق بالاخره می‌آید. خودت را سبک ببین. بارت را زمین بگذار و بیا. اس.ام.اس امروزش: با گردشِ لباسشویی، با گردشِ ساعت، با گردش روزگاردورت بگردم تا کمی دوری را دور بریزم.

پنج. این اولین نوشته من است با شمارش یک و دو و سه و چهار. چه فکر می‌کردم ادا می‌شود یا قلابی می‌شود. حالا می‌فهمم شماره گذاشتن کمک می‌کند شبیه فکرت بنویسی. خوب است. زیاد نخواهم کرد این کار را.

شش. راحت مردن می‌دانی برای من کی است؟ همه‌ی مردهایی که دوستشان داشتم با هم از در بیایند تو. به هم زنگ زده باشند که قرار بگذارند بیایند من را بدرقه کنند تا آن دنیا. سلام هرمس، سلام کارپه. بیایند دست گردن هم بیندازند چرت و پرت بگویند و بخندند. همینطور بخندند. من نگاهشان کنم و یادم بیاید زندگی گاهی هم چه آسان و سبک و خوب بود. من مدیونم برای هر چه هستم به عمری در کنار مردهای خوب. مردهایی که من را از خودشان دیدند، فرصت دادند نگاه کنم و خوب ببینم و تعریف کنم برایشان. کینه‌ام را به دل نگرفتند. حلقم را نگرفتند چیزی یادم بدهند. کنارم بودند. دوستم بودند. با هم بهتر چشیدیم روزهایمان را. دمشان گرم. دمتان گرم. هر وقت بهتان فکر کردم دیدم دنیا کمتر ترس دارد. دیدم عشق را از من می‌گرفتی چه ناله‌ی نفرت‌انگیزی بلند می‌شد از روانم. دیدم حرص زدن‌هایم نمی‌ارزید بی آنهایی که سهیم شدند با من دردهایم را، آرزوهایم را.

از ما و اسباب‌های زحمت

 

 

چند سال پیش که جل و پلاسم را جمع کردم و رفتم خانه‌ی خودم یعنی در واقع از خانه‌ی خودم در مجاورت خانه‌ی پدری که دیگر پدری در آن نبود، رفتم به خانه‌خودم در مجاورت غریب و غربا که خوشبحتانه دیگر مادری هم در آن نبود، بابام، برایم یک ماشین لباس‌شویی خرید، یک جاروبرقی، یک ماکروویو، و یک اجاق گاز چهارشعله سفید. باقی چیزها یا لوازم دست دوم خانواده‌ای فراموش شده بود که دیگر مورد احتیاج نبودند، و یا اینکه با افتخار زیادی آنها را خودم ریز ریز خریده بودم. اصولگرا بودنِ یبس‌گونه‌ی من و پولدار نبودن پدرم، هر دو به یک اندازه باعث شدند من انسان مفتخری باشم به هر چیزی که می‌خرم. اولین خرید بزرگم یک کاناپه‌ی ایکیا بود در بیست سالگی. شما فرض کن نماد سریر پادشاهی من. کوچکترینش توالت‌شور و زیرپایی و سطل آشغال کوچکی بود که در دستشویی یک وجبی من با هم ست بودند. من به ساختن معتقد بودم و حشر مغلوب نشدن بر این اعتقاد خود را حتی در خریدن یک قندان نمودار می‌کرد. در نفرتی که از بی‌دقتی به خانه و زندگی داشتم حتی خرید یک قندان، که با حوصله و دلیل انتخاب شده باشد برای من قدمی بود و مفهومی داشت. دستاوردی بود در دوباره ساختن.

در این بین، چیزی برای من خریدن معنی بزرگی داشت برای پدرم. همیشه ناراحت بود از چیزهایی که نمی‌توانست برای ما بخرد. تا مدت زیادی صدایش از مخ من نمی‌رفت بیرون که عذاب وجدان موبایل نخریدن برای پ. را تا آخر عمر باید با خود حمل کند. من هم نوازشش می‌کردم که در آن دوران شق‌القمر بود که پسری به سن پ. موبایل داشته باشد و این غصه ندارد. برایش گفتم در عوض تو به شکل بیمارواری برای او وسایل موسیقی و کامپیوتر می‌خریدی، که خوب همان وقت هم خارج بود از توانت. پدرم برای کسانی که با او بدرفتاری می‌کردند بیشتر خرید می‌کرد. زار و زندگی‌اش را کرد به نام مادرم، تا ماشین زیر پایش را حتی. آمپلیفایرهای پ. هم با بحران‌های روحی او هر روز به روزتر و خارجی‌تر می‌شدند. این طوری می‌خواست به آنها بگوید که در موردش اشتباه می‌کنند. می‌خواست بهشان بفهامند که دوستشان دارد اما آنها به او تهمت می‌زنند. در مسابقه مهربانی با زن و بچه کل انداخته بود. این وسط من وظیفه‌ام می‌دانستم کل همه‌شان را بخوابانم. بهش گفتم من هرگزچیزیازتونمیگیرم، اما بی‌نهایت دوستت دارم. بی‌نهایت و بی چشم‌داشت. تا آخر دنیا. روزی که توانستی برای من یک دویست‌وشش خریدی، من آن را روزی که به پیسی خوردی و خودم توانستم ماشین بخرم به تو پس دادم. من همه چیز را به تو پس می‌دهم. چون در این دنیا فقط تو را می‌خواهم. لخت و عور. تو پدر من نیستی چون پشتوانه‌ای برای آینده‌ام ساختی یا نساختی، تو پدر من هستی چون سبیلت را و پشم سینه‌ات را و شوت یه ضرب زدن با تو را هرگز نمی‌توانم فراموش کنم. چون مهربان‌ترین مرد عالم هستی. و رفتارهای شهیدنمایانه‌ات به کنار، مظلوم‌نمایی‌ات به کنار، شهید بودن و مظلوم بودن کار هر کسی نبود و تو آن یک نفری بودی که از عمر و زندگی خودت همیشه گذشتی و حرفت را نزدی و به همه عشق دادی. تو عزیز دل منی. جان منی. و به تو ثابت خواهم کرد می‌شود تو را بدون نفع بردن ازت هم دوست داشت.

رفتن من به اولین خانه‌ی دوردستم رفتنی بود هم تلخ و غمناک، هم بسیار مفرح و رهایی بخش. حرکتی بود در ادامه جنبش خرید قندان. پ. رفته بود، پدرم از خانه دیپورت شده بود، من هم توی سوئیتی در همسایگی بودم. نمی‌دانم سر چی دعوا شد که مادرم رفت لباس‌هایی را که خانه او شسته بودم را خیس خیس آورد و پرت کرد توی راهرو، و گفت برو خدا را شکر کن که همین یک اتاق را بهت داده‌ام و پرتت نمی‌کنم بیرون، و من با صدایی لرزان و برای تنها بار در عمرم به او فحش دادم و گفتم گه می‌خورد اگر من را از خانه‌ی پدرم، بابام، تنها جایی که در دنیا خانه‌ی من است بیندازد بیرون، و تا دو سال او را ندیدم. من یک ماه بعد خانه‌ای اجاره کردم، و در سکوت خبری از آنجا رفتم. از خانه‌ی پدرم، بابام، تنها جایی که شاید خانه‌ی من بود. همانطور که شرحش رفت، پس دادن، برای من حربه‌ایست تا حرفم را بشنوند. و به منظور من فکر کنند.

احساس می‌کنم نود سال از آن دوره می‌گذرد. وقتی فهمیدم با کسی آشنا شده‌ام که با او ازدواج خواهم کرد با مادرم آشتی کردم. دلم نیامد داماددار شدن را نبیند. کلا دلم نیامد سرنوشتش اینقدر تلخ باشد. دینامیک هم عوض شد از آن سال. هر آنچه بگوید می‌گویم چشم. می‌گویم باشه قربانت بروم. لپت را بکشم. چکار کنم؟ عربی برقصم؟ چشم. قوا را جمع می‌کنم و در آن ناهاری که می‌روم پیششان به او می‌قبولانم که همه چیز گل و بلبل است و خانواده‌ای دوست داشتنی هستیم، تا در روزهای دیگر آرامش نسبی داشته باشم.

پدر دیپورت شده‌ام رفت برای خودش جهازی به غایت موقتی و بنجل دست و پا کرد. به این هوا که جدایی موقتی است. که بود. دو سال بعد برگشتند با هم. اجاق گاز بابام را دادند به خاله‌ام که او هم بی‌شوهر شده بود. بعد خاله‌ام سفید بخت شد و اجاق‌گاز را داد به مادرم ببرد بیندازد گوشه حیاط کارگاهش. بعد صاحبخانه شکایت کرد و گاز را بردند انداختند انباری مادربزرگم.

من هم، که مدتی بود ما شده بودم، زندگی‌ام توسعه یافت. دو تا شدیم و آشیانه عشق ساختیم. یکی من و یکی او قندان‌ها خریدیم و چیدیم دور و برمان با افتخار و بی نیاز. بابام غصه و غصه که برای تو هیچکار نکردم. گفتم پول همه‌اش را ازت می‌گیرم یک روز. حالا نیازی ندارم. و او همچنان کمی افسوس می‌خورَد و همچنان به تقدیم کردن تمام دسترنجش به مادر خوشگلم ادامه می‌دهد.

حالا رسیده‌اند به طلاق از دوباره. از صد باره البته. صد بار در سی سال جدا شدند و من را و لیترالیبرادرم را نفله کردند. عیب ندارد.

بابام از شهر رفته. مامانم رفته خانه‌ای چسکی به شکل خانه‌ی اول من. وسایل هم تکمیل. بماند که هی زنگ می‌زنم به بابام و از اینکه خود را زندانی کنار دریا کرده در حال دق کردنم. سوالات زیادی دارم و نمی‌فهمم‌های بسیاری از جنس «نمی‌فهممی» که پدر مشهور آقای میلان کوندرا در اواخر عمرش تنها همان را می‌گفت. نمی‌فهمم که پدرم که جانش ازش دررفت در این دعواهای اخیر و به قهقهرای توهین کشیده شد و هزار موضوع دیگر، بالا سر بنا و نجار و حمال ایستاد و تمام خانه‌ی مادرم را چید و همه چیز برایش خرید و همه کارش را کرد تا او استراحت کند و تنها بعد از این که خیالش راحت شد گذاشت رفت. رابطه‌ی عارفانه‌ی من و بابام هم علیرغم اینکه ضعفش را جلوی مادرم هرگز نفهمیدم روز به روز اشکال جدیدی به خود می‌گیرد. حالا به اس.ام.اس رسیده این رابطه. هر روز یک شعر کوچک برایم می‌گوید. با محتوای این که دختر زیبایی داشتن که به او فکر کنی تنها ارزش جهان است، زیبایی آنجاست که یاد من باشد، و الخ. من تصورش می‌کنم در خانه‌ای ساکت، جایی که بنی بشری را تا روزها نمی‌بیند، که عینک می‌زند و به سختی اس.ام.اس تایپ می‌کند برای تنها دخترش. زخم معده و میگرن یک ریشه‌ای دارند بالاخره در مورد آدمی که من باشم.

روز اسباب کشی این یکی به آپارتمان و آن یکی به شمال، زنگ زدند به من. مادرم البته. تند و تند گفت که ما وانت گرفته‌ایم و تو باید یک کاری بکنی، تو باید گاز خودت را که چهار شعله است بفرستی برای من که آشپزخانه‌ام جایش کم است و در عوض آن گاز نو و خوب ما را بگیری که در انباری مامانی است، آن گاز شش شعله است و مناسب‌تر است برای تو، اتفاقا شما که آشپزی می‌کنید این یکی فرش جوجه کباب کن دارد که می‌چرخد، حالا درست که ایرانی است ولی الحق والانصاف عالی است، عالی، برای تو بهتر شد، فقط چون خیلی وقت است کار نکرده خیلی کثیف است، یک دستی به سر و گوشش بکش و حالش را ببر که خیلی خوش شانس بودی.

بله خب ما همیشه آشپزی می‌کنیم. و با ورود ع. به زندگی‌ام استفاده از فر هم معنی تازه‌ای یافته. ع. عاشق فر است. ولش کنی قرمه‌سبزی را هم توی فر درست می‌کند. عاشق این است وسط درسش بلند شود یک گوشتی، ماهی‌ای، چیزی را سیر و آبلیمو بزند، سبزی خشک بزند، روغن زیتون بریزد بگذارد توی فر. از خوشی می‌میرد. هر وقت می‌گوید عزیزم من برایت آشپزی می‌کنم یعنی وقت آن رسیده که برود با فرش لاسش را بزند حال دنیا را ببرد.

گازم را بردند. گاز شش شعله را آوردند. اسنوا بودند ایشان. نه تنها غبار ایام روی سطوح چربش بدل به رسوب چرک شده بود، و نه تنها شیرِ سر رفته ریخته بود لای دو جدار شیشه‌ی فِرَش، بلکه دور و بر شعله‌هایش هنوز برنج سوخته بود. لای سوراخ‌های جا شعله‌ای چربی و کثافت. تمیز کردنش از صبح طول کشید تا عصر.

قهوه‌جوش یک نفره‌ی من روی شعله کوچکش جا نمی‌شود، کج می‌ایستد. یک بار هم قهوه داغ افتاد رویم به همین مناسبت. دو تا از شش شعله‌اش روشن نمی‌شوند. زنگ زدم مامان. گفت بدهی یک سرویس بکنند ردیف ردیف می‌شود. چدن گرد روی یکی از شعله‌ها هم گم شده. قاب‌های زیر قابلمه‌ایش سنگینند و پوست من کنده است وقت شستنشان. اشاره‌ی ریز و معصومانه‌ای که به مادرم کردم تنها این بود که: هنوز اون طور که باید به دلم نچسبیده.

این طوریست که هر روز زنگ می‌زند: نان سنگک خریده‌ام برایت بیا ببر. چرا زحمت کشیدی آخر؟ ممنون. لوبیا و پیاز داغ سرخ کردم گذاشتم پیش سرایدارتان. واقعا شرمنده کردی بابا، زحمت شد. پیاز داغ را استفاده می‌کنی اصلا؟ آره به خدا ولی کمتر استفاده می‌کنم. چرا کمتر استفاده می‌کنی؟ باید زیاد پیازداغ بریزی توی غذا. چشم. چیزی احتیاج نداری؟ نمی‌خواهی به من سر بزنی؟ چرا، شب‌کار هستم، صبح میایم خانه ۵ بعدازظهر می‌روم، اولین فرصت می‌آیم می‌بینمت. یادت هست اصلا مادری هم داری؟ بعله بعله، معلوم است، حق با توست، کوتاهی از من است. چشم.

وسط قربان صدقه‌اش رفتن با مشت کوبیدم توی سرم. دیدم شوهرم با وحشت و حیرت نگاهم می‌کند.

دیشب زودتر آمدم خانه. که خوب باز خیلی دیر بود. ع. خوابیده بود و همه چراغ‌ها خاموش بودند. نوک پا نوک پا سر و صورت شستم و لباس خواب پوشیدم و خزیدم زیر پتو. نیمه خواب چرخید و بغلم کرد. گردن و سینه‌اش را بوسیدم. با پچ‌پج گفتمخوبی؟ روزت خوب بود؟» گفت آره. گفتمشام چی خوردی؟» گفت ماهی. گفتم به به. خوش به حالت. سکوت شد. پلکهام داشت سنگین می‌شد که گفتفر خرابه

گفتم شعله‌اش دستی‌است. خودکار نیست. بلد نبودی حتما. گفت نه. گفت روشن‌اش کرده به سختی و ماهی‌اش را گذاشته، و فر بعد از ده دقیقه خاموش شده. او هم ماهی نیم‌پزش را درآورده و سرخ کرده.

قلبم سوراخ شد. سوراخ واقعی. نتوانستم خودم را کنترل کنم. گفتمفکر نمی‌کنی نباید گازم را ازم می‌گرفتند»

گفت این طوری نگو. حق با توست. بهش فکر نکن. خودمان یکی می‌خریم.

گفتمنه. فکر نمی‌کنی نباید گاز من را ازم می‌گرفتند و گاز چرب خانه‌های بدبختی و نفرتشان را می‌دادند به من؟»

گفت می‌فهمم. حق با توست. گفتمفکر نمی‌کنند من از وسایل آنها متنفرم؟« چیزی نگفت. گفتمهمه از ننه باباشان طلب دارند. من نداشتم. من چی خواستم؟ من دوست داشتم گاز خودم راباز هم چیزی نگفت. گفتمگازم را بابام برایم خریده بود. بابام. بابام برایم یک جارو برقی خرید، یک ماکروویو و یک گاز. این گاز مال او نبود. همه چیز مال او بود جز این سه تا. این گاز را بابام فقط برای من خرید. چرا نتوانست از من نگیردش؟»

«تو می‌دانی یعنی چی، که بابات آرزو داشته باشد چیزی برایت بخرد، و نتواند؟»

«تو می‌دانی که دل من سوراخ سوراخ است از یک عمر جای خالی بابام؟»

کرانه یعنی ابتدا یا انتها

این قدر کوچک بود که دو کتف نرم‌اش کف یک دست پدرش جا می‌شد. پدرش درشت و پشمالو بود با سری تراشیده. و بدن او، با پوست نو و خوشرنگ و نرم‌اش از گردن پدرش آویزان بود و نرسیده به بالای سینه پدرش تمام می‌شد. این قدر کوچک بود.

شاید یک ساعت مانده بود تا غروب و من کم کم داشت سردم می‌شد. خوابیده بودم جلوی دریا و حواسم رفته بود به کتابم. از نسیم که مورمورم شده بود دیده بودمشان، از کنار صفحه‌ی کتاب در عمق. بی تعارف کتاب را گذاشتم زمین و شروع کردم به نگاه کردنشان. و نگاه کردنشان. و نگاه کردنشان.

تا سینه‌ی باباش رفته بودند توی آب. آب سورمه‌ای رنگ و تاریک شده بود و پوست لخت هردوشان نارنجی‌رنگ بود توی غروب. باباش آرام چرخید به راست، چرخید به چپ، پاهای کوچکش را فرو کرد توی آب، بعد شکمش را، و تابش داد توی آب.

یک قدم آنطرف‌تر پیرزن و پیرمردی توی آب بودند که نوبتی برایش شکلک در میاوردند. با پنجه‌هایشان مثلا سطح آب را می‌گرفتند و ول می‌کردند. قربانش می‌رفتند. پیرزن مایوی یک تکه‌ی آبی پوشیده بود و کلاه حصیری روی سرش بود. دماغ‌گیری هم آویزان بود از گردنش.

به صورت بچه نگاه کردم. به حرکات هیجان‌زده‌ی بازوهایش در واکنش به آب. انگشتهایی که فرو می‌کرد توی چاقی پشت گردن پدرش. باز و بسته‌شان می‌کرد. موهای کم‌اش خیس چسبیده بودند به گوشه‌ی پیشانی. حیرت‌زده بود. از آب. از خنکی‌اش. از نور. از شناوری. از خیسی توی بغل باباش. تمام جسم دو وجبی‌اش مشغول تجربه‌ای بزرگ و باورنکردنی بود. مشغول فهمیدن. مشغول حس کردن.

تا که اتفاق افتاد. فهمید. توی چشمش پیدا بود که لذت را فهمید. صورتش باز شد. خیالش راحت شد. خودش را رها کرد. باباش خندید. دو تایی تا گردن رفتند توی آب. مثل ماهی ول شد روی کف دست باباش. خوشبخت. مطمئن. می‌گشتند به راست، می‌گشتند به چپ. لذتی که می‌برد .باشکوه بود. و تکرار نشدنی. با هم انگار می‌رقصیدند روی آب

یک آن دلم ریخت. با خودم فکر کردم یادش نخواهد آمد. بعدها این لحظه‌ی بزرگ و زیبا را یادش نخواهد آمد. آدم خواهد شد. گردن بزرگ پدرش را فراموش خواهد کرد.

یک روز با شلوار کوتاه به پا از پله‌های خانه پایین آمدم. ده سال پیش شاید. گفتمبابا؟» جوابم را نداد. بهش رسیدم. دیدم مبهوت نگاهم می‌کند. گفتمبابا؟» گفتدو پای زنانه از پله پایین آمد. یک زن درسته. و به من گفت باباچیزی نتوانستم بگویم. گفت: « تو همان دختر منی؟ چه عجیب

یکی دو سال پیش یک بار بهم گفت می‌خواهم بروی. نه که از پیش من، ولی بروی. می‌خواهم کارم تمام شده باشد برای تو. می‌خواهم دیگر بیفتی از من. مثل میوه. بیفتی. به ثمر برسی. گفت احساس می‌کند دارد پیر می‌شود برای این همه بار عشق و نگرانی پدری.

دختربچه‌ی لختِ یک وجبی را نگاه کردم زیر آفتاب. اشک‌هایم ریخت. از دلتنگی نبود. از غصه نبود. از این نبود که حیف است دختر از یاد ببرد نوزادی‌اش را روی سینه‌ی پدر.

اشک‌هام از زیبایی مافوق تصور این لذت بود. زیباییِ لذتِ انسانِ بی‌خاطره. انسانی که شناور بشود و از آب، یاد چیزی نیفتد. آب، او را به سرزمین هیچ خاطره‌ی خوب و بدی نبرد. انسانی که تمام وجودش اطمینان و شادی باشد و این احساس شبیه نباشد به هیچ چیزی بعد از آن و هیچ چیزی قبل از آن.

رو جهازش، خنده‌ی نازش.

عکس‌های عروسیمان آمد. نمونه‌هایش، که باید سر فرصت و با دقت از میانشان آن‌هایی که می‌خواهیم را انتخاب کنیم. آن‌هایی که تصاویر بهتری را از مادر داماد، پدر عروس، عمه‌ها و دایی‌ها، بوسه‌ها، خنده‌ها و سفره عقد ثبت کرده‌اند. آن‌هایی که نزدیکی بیشتری دارند به آن شکلی که ما آرزو داشتیم همیشه باشیم؛ شاد، زیبا، سرشار از آرزو، مهربان، با هم آشتی.

بار عاطفی عروس بودن، این کوله‌بار سنگین احساس روی شانه‌های لخت و لوسیون زده‌ی آدم، بار بهترین تصویر است. بهترین تصویر از عمری که عده‌ای گذاشته‌اند تا این روز را ببینند. از خرمن انتظاری که پشت آن روز انباشته شده. از چشم‌‌های نیازمندی که به اصرار، نمی‌خواهند خسته بیفتند توی عکس.

سه هفته مانده بود به آن روز. کلافه نشسته بودم روی تخت و موهایم را گرفته بودم توی مشتم. ع. آمد نشست کنارم و پرسید چرا دارم خودم را از تن و پیرهن درمی‌آورم. گفت چون عروس و داماد ما هستیم و ما آدم‌های صمیمی و خوبی هستیم که جشن گرفتن را بلدند، حتما خوش خواهد گذشت. گفت ما خوش بودن را بلدیم پس هیچ جای نگرانی نیست. گفت همه‌ی دوستانمان آنجا هستند. این همه فامیل از راه دور می‌آیند. چطور ممکن است خرابکاری بشود؟ چرا اینقدر نگرانی؟ چرا بیشتر مسئولیت‌ها را خودت بر عهده گرفتی که حالا نگران باشی؟ می‌توانستیم سفره را سفارش بدهیم کس دیگری بچیند. کارهای دیگر هم که همه انجام شده. می‌گفت می‌فهمم عروس بودن دردسر بیشتری دارد و استرس‌اش بیشتر است، اما تو نیازی نداری این قدر آشفته باشی. به چشم خاطره به این روزها نگاه کن. بعدها یادشان می‌افتیم؛ روزهایی که داشتیم عروسی‌مان را برگزار می‌کردیم.

برایش گفتم که همه‌ این‌ها درست، و من خودم هم نمی‌دانم با ساز و کار فکرهایم چطور کنار بیایم. آن طور که چشم من می‌پردازد به چنین واقعه‌ای بی این که بخواهم.

گفتم برای من این تنها عروسی من نیست. برای من این عروسی دخترِ بابام است. بابام. عزیزترین کَسَم. بابام که تنهاست. و خوشبخت نیست. و هیچکس را در دنیا جز من ندارد. و هیچکس در دنیا به اندازه‌ی من دوستش ندارد. نکند برای بابام روز عروسی دخترش روز خوبی نشود. بهش خوش خواهد گذشت به حد کافی؟ دلش نگیرد؟

گفتم برای من این تنها روزی است که مادرم در زندگی‌اش می‌خواهد مهمترین نقش‌اش را ایفا کند. می‌خواهد جدی گرفته شود. جولان بدهد. لباس شب بپوشد. می‌خواهد دیده شود. فقط امروز است که کسی قضاوتش نمی‌کند، و او را در هیبت این مادر زیبا باور می‌کند و بهش احترام می‌گذارد. نکند احساس کند بازی گرفته نمی‌شود؟ نکند حسودی کند؟ نکند دلش بگیرد؟

گفتم برای من این عروسیِ برادرِ خواهرهای توست. خواهرت الف، که نشد مثل ما خوشحال زندگی کند. خواهرت سین که سال‌های کودکی شکل تو لباس می‌پوشید و دوست داشت پسر باشد که مثل تو باشد. خواهرت سین که روی هم کچاپ می‌ریختید و فیلم جنایی بازی می‌کردید مثلاً.

گفتم وقتی مادرت برای من تعریف می‌کند که روز آخر سفرش وقت نکرد آن لباسی را که نشان کرده بود و آرزو داشت عروسی ما بپوشد بخرد، وقتی می‌گوید دلش سوخته که نتوانسته آن را بخرد، من می‌میرم. برای من سخت است که مادری لباس رویایی‌اش را نتواند بپوشد عروسی پسرش.

گفتم می‌دانی این کارناوالی که ما راه می‌اندازیم قصه‌ی چند نفر است؟ گفتم می‌دانی من خواستم سفره بچینیم که چند روز به جشن و سرورهای اندک زندگی مادرم اضافه کرده باشم؟

پیش آرایشگر رفته بودیم چند روز پیش از عروسی. ع. از خانمه پرسید عروس‌های دیگر با چه احوالاتی می‌آیند پیش شما؟ گفت اووه. آنقدر عروس داشته‌ام که تا دستم به صورتش خورده اشک‌هایش را جمع کرده‌ام.

بار سنگینی بود که همه حق داشته باشند یک شب آن شکلی باشند که می‌خواهند.

عکس‌ها ولی همه‌ی عکس‌ها بود. همه‌ی لحظه‌ها. عمه و خاله‌ای که تصویر تارشان پشت دیگران سر میزی را گرفته بود. دوستی به دقت پشت یقه‌ی کت ع. را صاف می‌کرد. دستمال کاغذی‌ای که مامانم داشت زیر چشم‌ام را با آن پاک می‌کرد، وقتی موقع بوسیدن یکی از مهمان‌ها اشکم در آمد. دوستی که در گوش فیلمبردار چیزی می‌گفت. بابام که خجالت می‌کشید و دست به سینه ایستاده بود تمام شب. من و ع. که دیروقت گوشه‌ای دورتر محکم بغل کرده بودیم هم را.

یادم نرفته بود لحظه‌ها را. این عروسی ما بود. آن عروس و داماد آراسته ما بودیم. در قصه‌ای دیگر. در دنیای دیگری. این ما بودیم در روایتی تعریف کردنی از خودمان. این ما بودیم که شاید آن شب توانسته باشیم آرام بگیریم و پشت سر بگذاریم عمر تلخ پدر و مادرهایمان را. ما حتی بعد از سال‌ها دوری از آن‌ها، در چنین روایتی بهترین لباسمان را پوشیدیم و با دردهای آن‌ها خداحافظی کردیم.

دو هفته بعد، چهار صبح، ارومیه. خواب آن باغ بزرگ را می‌بینم با همه‌ی آن گل‌های سفید. با همان ریسه‌های ریز زردی که لا به لای شاخه‌ها ول بودند و نسیم می‌زد بین‌شان. همان لباس را به تن دارم. موهایم را اما محکم جمع کرده‌ام پشت سر. نه آن طور که واقعاً بود. شاید آن طور که بعداً فکر کردم بهتر بود باشد.

همه در تدارک و تکاپو بودند اما من نقشه‌ای داشتم. من. عروس. عروسی که کار بزرگی می‌خواهد بکند. عروسی مثل عروس کیل‌بیل. مادر و پدرم را می‌برم گوشه‌ای. به آن‌ها می‌گویم که باید به من اطمینان کنند. من فکر بزرگی در سر دارم و ناامیدشان نخواهم کرد. به آن‌ها می‌گویم که همه را گروگان خواهم گرفت. در این روز بزرگ. عروسی‌ام را برای این کار گذاشته‌ام. همه را گروگان می‌گیرم و آزادشان نمی‌کنم تا پ. را پس بگیریم.

پ. را پس بگیریم.

از خوابم خیلی می‌گذشت که فهمیدم عروسی دارد تمام می‌شود و ما در واقع نمی‌دانیم کسی که باید پاسخگوی پس دادن پ. باشد کیست.

هولناک بود آن لحظه‌ی پشیمانی. دویدم توی باغ به دنبال همه که دور می‌شدند. می‌گفتم نروید. می‌گفتم من پشیمانم. بمانید این عروسی من نبود. این عروسی من نبود.

من درختم تو بهار

 

مثل خوابگردی می‌ماند. به زندگی عادی نمی‌ماند. زیاد پیش می‌آید آدم‌ها در گذشته‌شان سیر کنند و اسیر خاطراتشان باشند. اما نمی‌دانم کسی مثل من این همه احساس معلقی در زمان و مکان را دارد یا نه.

من اینجا نیستم. من خودم را در آینده‌ی بسیار دوری حس می‌کنم، در حال به یاد آوردن این روزها. خودم را با سنگینی دل سال‌ها بعدم احساس می‌کنم. غربیه‌گی زندگی‌ای که از سر گذرانده‌ام را برای بچه‌هایم احساس می‌کنم. تمام روز به سوال‌هایشان جواب می‌دهم که این روزها چه‌جور روزهایی بودند. و ما در چه فکرهایی بودیم. و چه شد. و چه کسی چه می‌گفت و چه می‌کرد. احساس می‌کنم روزهای جوانی من همین حالا هم قصه‌های دوردستی هستند. مثل خوابی هستند که دارم می‌بینم. خوابی که می‌خواهم خوب به یاد بسپارم برای تعریف گرفتن. برای بازگفتن. نکند که در آینده فراموش بشود. نکند که بگذرد و هرگز شست کسی خبردار نشود و انگار نه انگار.

 

دارم این‌طوری ناخودآگاه آرام می‌کنم خودم را؟ خودم را در روزی تصور کردن که این همه دغدغه شده باشد خاطره‌ای دور و غریبه. نمی‌دانم. می‌دانم که دارم در سالیان آینده، جای دیگری از دنیا شاید، برای دخترم می‌گویم که آن روزها زندگی کردن در ایران خیلی سخت بود. ایران این طور بود. ایران آن طور بود. ایرانی که بعدش نابودِ نابود شد. یا ایرانی که آبادش را دیده‌ای و آن دورانش را ندیده‌ای و نمی‌شناسی…. به جمله‌هایی فکر می‌کنم که باید به کار ببرم، برای این که هم منظورم را بفهمد و هم حوصله‌اش سر نرود. به جمله‌هایی که بتواند دوران فراموش شده‌ای را به خوبی زنده کند برای کسی که معصوم باشد از آن.

 

خودم را در آن سال‌های بهتر و آرام، شکل بزرگسال‌های دهه‌ی شصتِ حالا می‌بینم. با آن جور چین‌های دور چشم، و آن جور متانت ناچار، که از تمرین سال‌های سال درک نکردن رسم روزگار می‌آید.

 

دارم هر روز به دختری از آینده می‌گویم که ما مال دوره‌ای هستیم که فوتبال و آب‌پاشی ممنوع بود و چکمه. و مواد غذایی خیلی گران بود. آدم‌های کمی خانه داشتند. و موجی راه افتاده بود که سر ببُرند قشر فرهنگی را. چیزی نشر نشود و تصویر نشود و نوشته نشود. این طور بگویم که آن دوره هم دوره‌ای بود قابل مقایسه با روسیه دهه ۵۰، یا سال‌های دو شقه شدن برلین. دوره‌ای افزوده به همان کتاب‌ها. همان قصه‌ها. دوره‌ی تاریکی برای هنجارهای جنسی، زن‌ها، کارگرها، حتی پولدارها. دوره‌ای دشوار برای امید داشتن به چیزی، برنامه‌ریزی برای چیزی، آرزویی.

 

دارم هر روز برای دختری در سال‌های بعد تعریف می‌کنم که من دختری بودم در سال‌های قبل که دائم در فکر کارهایی بود که می‌توانست بکند اگر فقط کمی فضا بود. اگر به قیمت رها کردن مملکت نمی‌بود. کارهای هنری‌اش فقط اصلا. خیلی قصه‌ها می‌شد نوشت حتما. چه آوازها می‌شد خواند، چه سازها می‌شد زد، ما که کار دیگری بلد نبودیم چه برنامه‌هایی، چه نمایش‌هایی می‌شد ترتیب بدهیم. ما خیلی فیلم‌ها می‌توانستیم بسازیم اگر فقط یک کمی فضا بود. چه حیف بود آن سن و سال و آن انرژی‌مان. حیف بود از آن همه زمان که گذشت به انتظار که ببینیم چه می‌شود و کی و چطور.

 

هر روز دارم برای دختری می‌گویم که مامان جان، آن دوران من چقدر غمگین بودم.

 

هر روز می‌گویم مامان جان، آن دوران من چقدر می‌ترسیدم

 

همین دورانی که نمی‌دانم دارم به یاد می‌آورم، یا در واقع می‌خواهم تمرین کنم تا برای همیشه از یاد ببرم.