دختران امیدهای تنگ و دشت‌های تنگ‌تر

بدست لیلا خانوم

می‌خواستیم برویم سعدآباد. با شین و پویا قاف و امیرحسین. می‌خواستیم آژانس بگیریم برویم در باغ‌ها گردش کنیم و پفک و نوشابه بخریم و کاخ‌ها را تماشا کنیم. من یک بن بازدید مجانی از موزه‌ها داشتم. و در آن سن و سال نوجوانی حتم داشتیم در سعدآباد دارند الان خر داغ می‌کنند. چهارده پانزده ساله بودیم. آنقدر آدم بودیم که تنها برویم بیرون، و باید لباس آدم بزرگ می‌پوشیدیم، اما باید اجازه می‌گرفتیم و البته پول. من که یالقوز و اختیار سر خود بودم. شین باید اجازه می‌گرفت.

برای ما مساله مهمی بود که همان یک کفش و یک شلوار و یک روسری که اعتماد به نفسمان را خدشه‌دار نمی‌کرد تنمان باشد همیشه. هرقدر هم تکراری و زشت بود فرق نمی‌کرد. بو هم می‌گرفت مهم نبود و ما نمی‌توانستیم حتی یک روز را بی «لباس امن» سر کنیم که مثلا بیندازیمش توی ماشین لباسشویی. در آن بی‌ریختی سن بلوغ نود و نه در صد رنگ‌ها و مارک‌ها و مدل‌ها از نظر ما مایه مسخره شدنمان بودند، یا جواد* بودنمان، یا دلیل مستقیمی بر شماره نگرفتنمان به نسبت دیگر دخترها. پس اگر لباس شندره‌ای پیدا می‌شد که خطری برای هورمون‌هایمان نداشت لاجرم باید می‌پوشیدیمش هر روز. مهم بود اصلا. پسرها هم همینطور بودند. و البته کم‌تر از ما حمام می‌رفتند چون کتیرا روی موی خیلی تمیز آن جواب لازم را نمی‌داد و مو بعد از دو روز تازه رو می‌آمد و رام می‌شد. همین همسر خودم در آن سن و سال یک لباس فرمی داشت کهولش کن، هنوز خیلی معذب است از به یاد آوردنش.

خانه‌ی ما حاضر شدیم و رفتیم خانه شین که او هم حاضر شود و اجازه بگیرد. مامان شین کمی خرفت و بی‌حال و تاسف‌برانگیز بود. هی چای می‌ریخت می‌نشست فال ورق می‌گرفت. فارسی‌وان هنوز نبود آن موقع‌ها. با بی‌خیالی گفت بروید و زود بیایید. بعد شین هم سرش را ژل مال کرد . روسری را با ظرافت روی موها انداخت که برویم. لحظه آخر مامانه توجهش جلب شد. یک نگاه کرد به ما. شلوارهای بگیِ دوست‌های پسرمان پایمان بود و کفش کتانی. مانتوی گشاد. هزار عدد دستنبد چرمی. صورت چرب بند نینداخته با ماتیک. مامان شین صدایش کرد. بردش آن طرف و یک چیزی در گوشش گفت. یک بگو مگوی کوچکی کردند و شین آمد که برویم. مامانش انگاری جان گرفت، بلند شد آمد دنبالمان. گفت: شین؟ مگر با تو نیستم؟ ئه؟ مگر من با تو شوخی دارم؟ بیا برو عوض کن. شین گفت: نمی‌خواهم. حالت خوب است؟ می‌خواهم بروم پیاده‌روی. راحتم الان. مامانه گفت حرف من را گوش بده تو عقلت نمی‌رسد. شین خل شد و گفت وووووش، ولم کن بابا تو هم! مامانه گفت بهت می‌گم بیا برو عوض کن آن را. عوض کن بعد برو. روی سگ من را بالا نیاور.

درکش برای من همان وقت هم سخت بود. اما مامان شین با نگاهی به من و او صلاح دیده بود شین با من که بیرون می‌رود کفش پاشنه‌دار بپوشد که از من کوتاه‌تر دیده نشود. و دعوا آنقدر بالا گرفت که شین ضجه می‌زد و گریه می‌کرد که همه مسخره‌اش می‌کنند اگر کفش پاشنه‌بلند بپوشد و او احمق و روانی است و مامانش گفت اصلا گه می‌خوری بروی حالا که اینقدر خیره‌سر و بی‌ادبی. و بعد از مدتی من را هم بیرون کرد از خانه تا دستش در اجرای اصول تربیتی‌اش بازتر باشد. من رفتم پایین و با پسرها منتظر شدم و شین هم بالاخره آمد و ما رفتیم و من یادم نمی‌آید چه کفشی را پوشید آخر. فقط یادم هست که خیلی ناراحت بودم. از این که قدم بلندتر بود از خودم متنفر بودم و از دوستم خجالت می‌کشیدم. و نگاهی که توی چشم مامانش بود را هیچوقت از یاد نبردم. نگاه نگران و نهایتا دلسوز یک زن ضعیف و بیچاره به دخترش، که به چشم او ممکن بود آینده‌اش تباه شود اگر توی خیابان به چشم خریدار نگاهش نکنند.

*

« کی‌کی از همینِ دختر‌دار شدن می‌ترسید. از این که می‌دانست نمی‌تواند آنها را دربرابر خودچندشی‌شان حفظ کند. آن سال‌های اول سعی کرده بود تلویزیون را غدغن کند، و هیچوقت نگذاشته بود ماتیک یا مجله‌ی زنانه‌ای با اطلاع او وارد خانه شود. اما اینها و باقی پیشگیری‌ها بی‌فایده بودند. به نظرش می‌آمد این انزجار از زن‌ها و بدن‌هایشان توی هواست، و همراه هر ذره غبار راهش را به داخل پیدا می‌کند؛ مردم آن را با کفش‌هایشان به خانه می‌آوردند، آن را از روی کاغذ روزنامه‌هایشان تنفس می‌کردند. نمی‌شد کاریش کرد

On Beauty- Zadie Smith

*

خیلی فکری‌ام. کار سختی است بچه داشتن. از روزی که به دختر داشتن فکر می‌کنم از خودم دلخورم. از شب‌هایی که قبل از مهمانی کون و پهلوهایم را با خشم فشار دادم و فحششان دادم و بغض کردم که خیکی‌ام. از تمام زمان‌هایی که خانه‌ی این و آن ساعت‌ها بحث دور چربی و کالری و «بیماری‌های ورزشکارانه» و رقابت بیریخت رژیم‌دارها گذشت. می‌خواهم به خودم قول بدهم این حرفا را نزنم. یا کمتر بزنم. اخم کردن جلوی آینه را یاد ندهم به بچه‌م. دلم می‌سوزد که ننه بزرگ بابابزرگ چقدر می‌خواهند شوخی‌های تخمی با بچه بکنند. بهش بگویند اینت مثل پسرهاست اونت مثل دخترها. حالا ممکن است بعضی‌ها بگویند چقدر سخت می‌گیری. اما خب همین حالا هم از روی لطف یک بار یک شوخی‌ای با بچه نیامده من شد که من دلم بالا آمد. گفتند دختر باشد اینقدر کادو می‌دهیم پسر باشد اینقدر. هم برای دخترم غیرتی شدم هم پسرم اصلا. آن «اینقدر» گنده هه تان چقدر است؟ هر چی که باشد قدر بچه‌ی من نیست. نمی‌خواهیم. این چرندها را چرا می‌گوییم؟ اصلا چرا متر و اندازه می‌زنید هی آدم را، بچه‌ی آدم را؟ کمتر بسنجیم و وزن کنیم و از قرار کیلویی فلان‌قدر بگوییم به نوع بشر. نمی‌شود؟

*

خواب آشفته می‌دیدم که دختر لنگ‌درازی آمده به من می‌گوید مامان می‌خواهم موهایم را قرمز کنم. تصورش می‌کردم با موهای قرمز. و شاید آن لحظه با خودم فکر می‌کردم که آخر من دلم برای رنگ موهای خودت تنگ می‌شود. ولی چه بگویم؟ نه برایم مهم است موی تینایجرم قرمز باشد، نه که ابرو تیغ بیندازد نه که لخت بگردد. برایم فقط مهم است که این کارها را برای این نکند که انگار راه دیگری برای پذیرفته بودن نیست جز لخت بودن و رنگی بودن. فکر نکند دختر مقبول انظار عموم قدش بلند است و کونش گرد است. فکر هم نکند دختر مقبول انظار عموم باید تنگ و پوشیده و ناآراسته باشد. اصلا به انظار عموم فکر نکند و هر گهی خواست بخورد. اما من این را بگویم لوس و ننر بار نمی‌آید؟ این را بگویم فایده دارد اصلا. هیچ چیز نگویم چی؟ اجازه ندادن راهش نیست. چه شکلی اجازه بدهم که شاید یک مرض از هزار درد و مرض فرهنگ گه شرق و غرب روی هم دوا شود برود پی کارش؟

آخر خوابم داشتم با استیصال و بیچارگی می‌گفتم که مامان جان اصلا بیا با هم می‌رویم. تو موهایت را قرمز کن من هم سبز می‌کنم. فقط این بحث را سال‌ها با خودت حمل نکن و نیاور سر سی سالگی بنویس در وبلاگت. قرمز کن و شاد باش و فراموشش کن فردا. بیا و این‌ها را حاشیه قرار بدهیم دوتایی. مو است دیگر. در می‌آید. هر شکلی هستی باش ولی خوش باش. از خودت راضی باش. تو لگدهایت را مثل همین حالا به شکم من بزن همیشه. ولی توی دل من بمان. بیا توی دل هم بمانیم. بیا به خاطر این حرف‌های گذرا و چرک، من و تو نرویم از دل هم بیرون.

*به کار بردن جواد مخصوص آن سن و سال بود و من حالا این اصطلاح را به کار نمی‌برم

پی‌نوشت: ترجمه پاراگراف وسط از خودم است و سرسری و حین نوشتن انجام شده. این کتاب به فارسی ترجمه نشده است.

Advertisements