در دام مانده باشم، صیاد رفته باشد

بدست لیلا خانوم

 

صبح نشسته بودم وسط تخت به هم ریخته زیر آفتاب، ساختمان نیمه‌ی کاره‌ی روبرو را نگاه می‌کردم، که یادم آمد سیامک چه اصرار و علاقه‌ای داشت از سوپر بیستِ بالای گیشا سُس‌های خارجی بخرد. خانه‌شان قدیمی و کلنگی بود در همان گیشا. از این‌هایی که کفشان هنوز موزاییک چند رنگ است. یخچال سبز ارج داشتند. بالای در اتاق خواب‌ها شیشه بود و توالتشان خردلی رنگ. خانه‌ی تهرانِ آن روزها. می‌گفتیم خانه‌ی تو این همه آدم می‌آید، این کاناپه‌ی راه راه آبی مشکی که فنرهاش در رفته را بنداز دور جان مادرت، یک دانه مبل آیکیا بخر ششصد تومن. می‌گفت گران است. می‌گفتیم جایی که صبح تا شب کونت را می‌گذاری، ششصد برایش گران است؟ می‌گفت من معلم زبانم پول ندارم. آن وقت سس می‌خرید. سس‌های جورواجور خارجی. روی میز آشپزخانه جا نمی‌شدند دیگر. هر کدام بیست تومان سی تومانِ آن موقع. دعوایمان این بود که من جمع بزنم قیمت این سس‌ها را پول کاناپه از توش در می‌آید. مقتصد! می‌خندیدیم که ماهی یک سس را ترک کنی عید می‌توانی کاناپه بخری. با چشم‌های قلنبه‌ی سبزش بر و بر نگاه می‌کرد می‌گفت: «جالبه». چشم‌هاش خیلی قلنبه بودند و این «جالبه» تکه کلام بسیار با معنایی بود برای سیامک. عمیقا در حال تعجب بود همیشه. در حال کشف و حیرت. با هم ظرف می‌شستیم می‌گفتم خب این آبکش اسکاچ را هم می‌توانی بشوری که گه نگیردش. می‌گفت: «راست می‌گی. ئه ئه ئه. خیلی جالبه

موبایل را برداشتم و برایش روی وایبر زدم: یادم افتاد به سس‌هایی که می‌خریدی. نوشتم «تهرون دیگه تهرون نشد بعد شماها» جواب داد: اواخر یارو سوپره بنگاهی شد و من حسابی افسرده شدم. اینجا هنوز هم سس می خرم ولی اون ذوق کودکی رو نداره.

منظورش از کودکی‌اش سی و هشت سالگی‌اش است مرتیکه‌ی چاق.

آدم با آدم‌ها دوست هست، اما با همه نزدیک نیست. نزدیک آن طوری که بوی خانه‌ی هم را یادش باشد سال‌ها بعد. آدم با آدم‌ها دوست هست، اما با آنها نیست. با کسی بودن فرق می‌کند. با کسی بودن تکرار شدنی نیست. و دلتنگی‌ای که از پی‌اش می‌آید دلتنگی برای آن آدم نیست فقط. برای یک دنیاست. دنیایی که غیب شده. تمام شده.

من می‌فهمم ناله‌های مهاجرها را. بوی آسان و آشنای فضاها برایشان نمی‌آید دیگر. فکر نمی‌کنم منظورشان از دلتنگی این است که اگر اینجا بودند دائم داشتند بغل می‌کردند مادر و فامیل و رفقایشان را. یا که حوصله‌ی بیشتری داشتند برای چیزهایی که ما حرصشان را می‌خوریم. بلکه تجربه‌ی بودن در دنیای خودساخته و آشناست که دل آدم برایش تنگ می‌شود.

من خیلی دلتنگم. خیلی دلتنگ. آنقدر که رویم نمی‌شود بنویسم و بگویم مثل دیگران. احساس می‌کنم هیچکس در دنیا نیست که بفهمد توی دلم چه می‌گذرد. واقعا هیچکس. غصه را نشان دادن برایم سخت شده. روزگاری بلد بودم صدای دلنوازی از دردهایم دربیاورم. سمفونی محزون اما دلپذیر گل و بلبل. اینطوری بود که انسان‌ها داوطلب بودند برای نوازشت. حالا بلد نیستم. اینجا را باز کردم که بتوانم بگویم صدای این دردها این شکلی نیست، صدای ناخن کشیدن روی تخته سیاه است، صدای سوهان روی آهن است. اینطوری است که شوخی جمع بشود تلخ و میزربل بودن لیلا. بخندیم به دردهای لیلا، تنها گذاشتن لیلا.

من عاشق تهرانم. دور دنیا را گشته‌ام، و تنها جایی که می‌شناسمش تهران است. من دنیای بی‌تهران را نمی‌فهمم. من جایی را به جز تهران بلد نیستم. و تهران را هنوز یادم هست. بدجوری یادم هست.

تهران دنیایی بود که ما ساخته بودیم. آدم‌هایش را تک به تک پیدا کرده بودیم و کنار هم چیده بودیم. همه بودند. تهران یک فضا بود. یک رنگ. یک شکل زندگی. با گوشه‌های زیادی برای تجربه کردن. من یادم هست که ما در این شهر راه هم می‌رفتیم. ما بیشتر از امروز توی ماشین‌ها می‌چرخیدیم. ما پتو می‌انداختیم روی پشت‌بام‌های گیشا عرقمان را آنجا بخوریم که چراغ‌های برج میلاد را نگاه کنیم. برج میلاد سازه‌ی کج و ننگینی که نشان بی کفایتی مدیران باشد نبود اصلا؛ کاسه‌ی نور بود و می‌چسبید موقع مستی. کافه به کافه شدن، خرید هفت‌سین کردن، قفل فرمان کشیدن روی راننده‌ای دیگر وسط ترافیک، ورود ممنوع رفتن، منتظر نیروی انتظامی بودن در اوج عرق سگی، اصلا اینقدر خسته کننده و سخت و رمقگیر نبود. توی خانه که نشسته بودی، به جایی که شب می‌خواستی بروی امید داشتی. کنجکاو بودی چه کسی را می‌بینی. آدم‌های آشنا بیشتر بودند. منتظر این بودی که غافلگیر شوی.

یکی دو ماه پیش چند نفر عکس خانه‌ای را گذاشتند روی فیسبوک. بر چمران روبروی هتل استقلال. یک مهری چیزی روی عکس زده بودند که «خداحافظی با یک خانه». هی گفتم آشناست. آدرسش را در آوردم. به عکس حیاطش نگاه کردم. مدت‌ها. یک نیمه شب زمستانی و برفی در آن خانه با چهل نفر دیگر خورده بودیم و کشیده بودیم و بورش پخته بودیم. بعد آمده بودیم توی حیاط برف بازی. از دل پر نشاطمان هم اگر سوال می‌کردی همه هزار مشکل روحی و عشقی و آرتیستیک داشتیم. ولی زنده بودیم. هنوز زنده بودیم.

حس می‌کنم دلتنگی من نسبت به تهران هیچ فرقی با یک مهاجر ندارد. دلم همان قدر تنگ تهران است که تنگ آن چند ماه خوب در آکسفورد. من گم شده‌ام. نمی‌دانم کجا هستم. این کوچه‌ها و خیابان‌ها برایم آشنا نیستند. دوستی ندارم. دوست چرا، نزدیک ای ندارم. کسی که با من باشد. از نزدیک دوستم داشته باشد. کسی که دلم خانه‌اش را بخواهد. مبل فنر دررفته‌اش را. این شهر طرد شده. و من را تنها گذاشته. منی که دوستش داشتم و به خاطر او ماندم.

سیامک همیشه تجربه‌های «جالب» خیابانی‌اش را اس.ام.اس میزد. می‌نوشت: بسکین اند رابینز تازه تاسیس، کوپی دوهزار تومان قیمت خون سگ، مزه‌ای تازه، سیامک از گیشا.

و من به اندازه شش هفت سال است که تلگراف‌هایش را جمع می‌کنم دباره پاتیناژ و گینس، سمینار نورولوژی، دیمین هرست، گوشت خونِ خر، شیری لمیده در برف، بازار ماهیسیامک از کالیفرنیا. سیامک از مونترال. سیامک از لندن.

رفتن آنها با رفتن من چه فرقی می‌کرد؟ ماندن من با رفتن و تمام شدن شهرم، جهانم؟

توی دل من، ته دل من اما هنوز یاد شهری هست که در آن هم سیامک بود، هم گیشا.

Advertisements