خدایا، من را به راه راست هدایت کن، اما نه حالا.

بدست لیلا خانوم

یک. وقتی کسی را یار قرار می‌دهی، و دلت خودخواسته عهد وفا و مرام می‌بندد با کسی، کسانی، در برابر شر خودت هم مواظبشان باش لیلا. وقتی کسی را دوست داری، آن جور دوست داشته باش که اگر لیلا یک روز آمد جفا کند، خامی کند، دل به هوا و هوس روزگار بدهد، رسم صفا و معرفت از یادش برود تو دربیایی جلوی او. لیلا را بنشانی سر جایش لیلا. قول‌ات این طور قولی باشد. کوسه‌هه در «پیدا کردن نیمو» می‌فهمید کوسه است، خونخوار است. می‌خواست گیاه‌خوار بشود و می‌دانست کار هر کوسه‌ای نیست. می‌گفت من را کمک کنید نخورمتان تو رو خدا. می‌گفت از دست من فرار کنید وقتی بوی خون می‌آید زیر دماغم و دلم شاهرگتان را می‌خواهد و عاشقتان هستم، الاغ‌ها.

دو. خواب‌های واقعی دیدن، خواب‌های بودار و لمس‌دار، که دمای بدن دیگران را در آن‌ها می‌شود حس کرد تفاوت کمی با واقعیت دارند. داستان بر سر تجربه کردن وضعیت است. در خوابی که ظاهرش و احساسش واقعیست ما همه‌ی ماوقع را واقعا از سر می‌گذرانیم. تفاوتش با واقعیت تنها غیب شدن تجربه است و عواقب نداشتنش.

خواب دیدم پشت در خانه صدا می‌آید که کسی دارد قفل را دستکاری می‌کند که تو بیاید. از پنجره پاسیو را نگاه کردم و مردها را دیدم. و دیدم زن همسایه هم پشت پنجره‌اش در همین حالت من است. که سراغ کداممان آمده‌اند. هم را نگاه کردیم و دری که باز شد در خانه‌ی من بود. آمدند تو. اصل کاری هیبتش بزرگ بود، سبزه بود، پیرهن و شلوار سیاه داشت. حرف زدنش و رفتارش طوری بود که هر ثانیه که می‌گذشت عجیب بود برایم که من را نمی‌کشد. فحش رکیک می‌داد. گفتم چرا؟ می‌گفت خفه‌شو. فیلم درآورد روی دوربینی نشانم داد. سه چهار دختر سیزده‌ساله که دور هم بودند و مسخره بازی درمی‌آوردند. گفت این تو نیستی جنده خانم؟ که لخت شده‌ای لنگت را باز کرده‌ای؟ گفتم نه. زد. گفتم این من نیستم. من لخت نشده‌ام هیچ جا. همه می‌دانند. بپرسید. با یک چیز آهنی از کنار کوبید توی زانویم. حس می‌کردم که درد و تلخی خون می‌آید از تنم بالا وقتی می‌زند. می‌گفت لخت شده‌ای چه گهی بخوری برای من؟ می‌گفت تن کثافتت را ریز ریز می‌کنم فاحشگی از سرت بیفتد. نمی‌گذاشت چیزی بگویم. نمی‌گذاشت زنگ بزنم به کسی. می‌خواست من را ببرد و آنقدر بزند تا بمیرم..یا همانجا توی آشپزخانه‌ام بکشدم. بغل اجاق‌گاز شش شعله‌ی مادرم که هیچوقت فرصت نشد عوضش کنم.

بیدار که شدم بارانی بود. شیشه چرک بود و خون هنوز توی حلقم بود. استخوان‌های بازویم از خشم درد می‌کرد. این اتفاق برای من افتاده. دوازده‌سالگی. خانه تنها بودم که چهارتا مرد آمدند و من را بردند. نزدند، فقط فحش می‌دادند. اشتباه شده بود. دنبال یک باند فاحشه زیر پانزده سال بودند. به طرز احمقانه‌ای آمدند و من را به آن هوا بردند. با یک اسم و آدرس اشتباه شده. نمی‌گذاشتند حرف بزنم. دفتر خاطراتهایم را برداشتند و چند ماتیکم را (!) فیلم‌های بابام را ریختند توی سه تا ساک بزرگ. همه را شکستند. پ. کوچک بود. مثل این که از مدرسه که برمی‌گشته بردن من را دیده. همسایه‌ها می‌گفتند خون‌دماغ شده بوده.

تا بفهمند چه خبر است و چه گندی زده‌اند نیمه‌شب بود. قیافه رنگپریده‌‌ی بابام را یادم هست جلوی در بازداشتگاه. پیدایم کرده بود. به او هم یک سری فحش دادند برای خالی نبودن عریضه. گذاشتند برویم اما تبرئه شدن کار یکی دو ماه دوندگی بود.

سه. من اینجا مانده‌ام. پلان تصمیماتی که دارم برایم واضح نیست هنوز. وحشت آن روز دوازده‌سالگی کمتر از خواب‌های امروز بود. امروز هم از شهامت کم می‌آورم هم از تصمیم درست. می‌دانم که توی دلم شمشیرزن کوچک ماهریست که خون می‌خواهد. تمام روز تیغه‌ی تیز شمشیر آهنی‌اش را می‌کشد روی فکرهایم، بی‌قرار. گاهی بزرگ می‌شود و قد می‌کشد تا سرم. انتقام یادم می‌دهد. می‌گوید بیا خودمان را به کشتن بدهیم. بیا برویم جلوی اوین خودسوزی. بیا از فلان فرصت سواستفاده کنیم بترکانیم فلان جا را. من ترسم می‌گیرد. من هم ترسو و هم به همه جا مشکوکم. بهش می‌گویم آرام بگیر. خودت را نکش. آنجا باش اما خودت را نکش. می‌گوید پس فلان چیز را بگو. فلان چیز را بنویس. می‌گویم خجالت می‌کشم. می‌گویم آنها که دارند می‌نویسند و می‌گویند و انفرادی‌اش را پس می‌دهند از من بهتر و بلدتر و بزرگ‌ترند. من کوچکم و بلد نیستم ادای آن‌ها را دربیاورم. می‌گوید پس لااقل تو آرام بگیر. دایورت کن روی تخمت. برو گالری. برو های باش. می‌گویم نمی‌توانم. یاد آن گفته‌ی معروف هستم تمام روز: «خدایا، من را به راه راست هدایت کن، اما نه حالا»

فرصت می‌خواهم تا بفهمم این حق پس گرفتنی کجاست، و چطور باید به آنجا رسید.

چهار. پدر و مادرم حکم جدایی‌شان را گرفتند از دادگاه. ع. گفت دو روز گذشته، تازه حالا می‌گویی؟ گفتم یادم رفت. واقعا. یادم رفت. دارند از قلبم می‌روند. از چشمم. رسوب کدر داستان‌های این سالها دارد دور معده‌ام از یاد می‌رود. باهاش حرف زدم، گفتم بابا، این شروع است. گفتم خوش خواهیم بود. زندگی خواهیم کرد. گفتم عاشق‌ات خواهند شد. عشق بالاخره می‌آید. خودت را سبک ببین. بارت را زمین بگذار و بیا. اس.ام.اس امروزش: با گردشِ لباسشویی، با گردشِ ساعت، با گردش روزگاردورت بگردم تا کمی دوری را دور بریزم.

پنج. این اولین نوشته من است با شمارش یک و دو و سه و چهار. چه فکر می‌کردم ادا می‌شود یا قلابی می‌شود. حالا می‌فهمم شماره گذاشتن کمک می‌کند شبیه فکرت بنویسی. خوب است. زیاد نخواهم کرد این کار را.

شش. راحت مردن می‌دانی برای من کی است؟ همه‌ی مردهایی که دوستشان داشتم با هم از در بیایند تو. به هم زنگ زده باشند که قرار بگذارند بیایند من را بدرقه کنند تا آن دنیا. سلام هرمس، سلام کارپه. بیایند دست گردن هم بیندازند چرت و پرت بگویند و بخندند. همینطور بخندند. من نگاهشان کنم و یادم بیاید زندگی گاهی هم چه آسان و سبک و خوب بود. من مدیونم برای هر چه هستم به عمری در کنار مردهای خوب. مردهایی که من را از خودشان دیدند، فرصت دادند نگاه کنم و خوب ببینم و تعریف کنم برایشان. کینه‌ام را به دل نگرفتند. حلقم را نگرفتند چیزی یادم بدهند. کنارم بودند. دوستم بودند. با هم بهتر چشیدیم روزهایمان را. دمشان گرم. دمتان گرم. هر وقت بهتان فکر کردم دیدم دنیا کمتر ترس دارد. دیدم عشق را از من می‌گرفتی چه ناله‌ی نفرت‌انگیزی بلند می‌شد از روانم. دیدم حرص زدن‌هایم نمی‌ارزید بی آنهایی که سهیم شدند با من دردهایم را، آرزوهایم را.

Advertisements