همسفر

بدست لیلا خانوم

همچین که گلوی پسره رو با یه دست فشار می‌داد، صاف نگاه کرد تو چشمش و از لای دندوناش گفتنگاه به حالاش نکن که بوتاکس لباشو کج و کوله کرده، پوست زیر چونه‌ش پیر شده و اون دختر ترکه‌ای اون سالها نیس. فک نکن خیلی زرنگی بچه قرطی، که اومدی خانومی که روزگار بهش وفا نکرده رو سر بزنگاه نوک انگشتت بچرخونی. این طوریا نیس. این زمونه اگه معرفت داشت ژیگول کاکل به سری مثل تو نمی‌باس حالا حالا‌ها دستش برسه کف پای خانوم رو ببوسه. گرفتی؟ چه برسه که بتونه بره قمپز در کنه که چی؟ صاحب فلانِ مادی معنوی خانومه. بچه ریغو، مادی معنوی می‌فهمی تو؟ آرتیست می‌فهمی تو؟ شهر که شلوغ بشه غورباقه هفت‌تیر می‌کشه. این خبرا نیست. گلوتو ول کردم قیافه‌تو اونوری می‌کنی و هری. پشت سرتو نگاه کردی نکردی. اونقدی رفیق براش مونده که حالا حالا‌ها قربونش برن، بلکه هر مرد و نامردی نیاد منترش کنه برا شندرغاز پولِ سگ صاحاب

هُلش داد قبل ول کردنش. ر.اعتمادی سرفه افتاد. خم شده بود دست می‌مالید به حلقش. اشک تو چشمش جمع شده بود.

نیمه‌شب. اتاق مسافرخانه بین راه. داخلی

 گوگوش توی خواب ناله می‌کند. انگار از دیدن خواب بدی، زیر لب هق هق می‌کند و اشک می‌ریزد. بهروز بیدار می‌شود. نگران نگاهش می‌کند. دست می‌گذارد رو شانه‌اش تا بیدارش کند.

«خانوم خوشگله؟ گوگوش جون؟ پاشو ببینم»

گوگوش چشم باز می‌کند و با دیدن بهروز توی رختخواب می‌نشیند و سفت بغلش می‌کند. برای لحظه‌ای گریه‌اش بیشتر می‌شود.

«ئه؟ چطور شده؟ حرف بزن بابا قربون تو برم»

«خواب بد دیدم. خواب خیلی بدی دیدم»

«خواب بود. تموم شد»

«تو تو خوابم بودی. پیر بودی. ریش سفید داشتی

بهروز می‌خنددخوب؟ بده؟ چیه مگه؟»

«من هم پیر بودم»

«آخ آخ»

«داشتی یه پسری رو کتک می‌زدی. به خاطر من. خوش‌تیپ بود. قد بلند بود. یه جور خارجی بود»

«ای بابا. خوب؟ گریه‌ش کجاس عزیز من؟»

«نمی‌دونمخواب خوبی نبود. من خیلی ناراحت بودم. دلم می‌سوخت. دلم برای تو هم می‌سوخت. نمی‌دونم چرا

بهروز گوگوش را بغل می‌کند. موهای لختش را می‌بوسد. پف زیر ابروهای باریکش را می‌بوسد. اشکش را پاک می کند. تابش می‌دهد. نازش می‌کند. روی کف پاهایش که از زیر پتو بیرون مانده پتو می‌کشد. می‌گویدگریه نکن قربون تو برم. خواب دیدی. خبری نیس. حالا مونده تا ما غصه این چیزا رو بخوریم. تو به این خوشگلی، به این ماهی. یه تنه عالم و آدم رو حریفی. هنوز شهر اونقد شلوغ نشده که خانوم گوگوش بالاخواه لازم داشته باشه. تو باس بدخواهای ما رو کتک بزنی. خوشگل خانوم

«اینو هم گفتی. که شهر شلوغ شده. گفتی شهر که شلوغ می‌شه…»

«چی؟غورباقه ابوعطا می‌خونه؟»

«نه. گفتی هفت‌تیر می‌کشه»

«نمی‌شه که. ابوعطا می‌خونه»

«تو گفتی هفت‌تیر می‌کشه»

«نه عزیزم غورباقه که هفت‌تیر نمی‌کشه»

«نکنه ابوعطا می‌خونه؟»

«خدا رو چه دیدی. شهر که شلوغ بشه لاک‌پشت هم شاید بپره. خوب غورباقه هم ابوعطا بخونه. تو ولی غصه‌ی این جک و جونورارو نخور. فعلا خبری نیست. تموم شد. قربون شکلت برم. فدای تو بشم. بهتری حالا؟»

گوگوش سر تکان می‌دهد که آره.

«آب برات بیارم؟»

گوگوش سر تکان می‌دهد که نه. فین فین کنان می‌خوابد. چشمش را توی بالش فرو می‌کند. جز با یاد بهروز، صدای بهروز، دیگر بیدار نمی‌شود.

.

.

*ممنون از الهام‌بخشی به نام هرمس

Advertisements