کرانه یعنی ابتدا یا انتها

بدست لیلا خانوم

این قدر کوچک بود که دو کتف نرم‌اش کف یک دست پدرش جا می‌شد. پدرش درشت و پشمالو بود با سری تراشیده. و بدن او، با پوست نو و خوشرنگ و نرم‌اش از گردن پدرش آویزان بود و نرسیده به بالای سینه پدرش تمام می‌شد. این قدر کوچک بود.

شاید یک ساعت مانده بود تا غروب و من کم کم داشت سردم می‌شد. خوابیده بودم جلوی دریا و حواسم رفته بود به کتابم. از نسیم که مورمورم شده بود دیده بودمشان، از کنار صفحه‌ی کتاب در عمق. بی تعارف کتاب را گذاشتم زمین و شروع کردم به نگاه کردنشان. و نگاه کردنشان. و نگاه کردنشان.

تا سینه‌ی باباش رفته بودند توی آب. آب سورمه‌ای رنگ و تاریک شده بود و پوست لخت هردوشان نارنجی‌رنگ بود توی غروب. باباش آرام چرخید به راست، چرخید به چپ، پاهای کوچکش را فرو کرد توی آب، بعد شکمش را، و تابش داد توی آب.

یک قدم آنطرف‌تر پیرزن و پیرمردی توی آب بودند که نوبتی برایش شکلک در میاوردند. با پنجه‌هایشان مثلا سطح آب را می‌گرفتند و ول می‌کردند. قربانش می‌رفتند. پیرزن مایوی یک تکه‌ی آبی پوشیده بود و کلاه حصیری روی سرش بود. دماغ‌گیری هم آویزان بود از گردنش.

به صورت بچه نگاه کردم. به حرکات هیجان‌زده‌ی بازوهایش در واکنش به آب. انگشتهایی که فرو می‌کرد توی چاقی پشت گردن پدرش. باز و بسته‌شان می‌کرد. موهای کم‌اش خیس چسبیده بودند به گوشه‌ی پیشانی. حیرت‌زده بود. از آب. از خنکی‌اش. از نور. از شناوری. از خیسی توی بغل باباش. تمام جسم دو وجبی‌اش مشغول تجربه‌ای بزرگ و باورنکردنی بود. مشغول فهمیدن. مشغول حس کردن.

تا که اتفاق افتاد. فهمید. توی چشمش پیدا بود که لذت را فهمید. صورتش باز شد. خیالش راحت شد. خودش را رها کرد. باباش خندید. دو تایی تا گردن رفتند توی آب. مثل ماهی ول شد روی کف دست باباش. خوشبخت. مطمئن. می‌گشتند به راست، می‌گشتند به چپ. لذتی که می‌برد .باشکوه بود. و تکرار نشدنی. با هم انگار می‌رقصیدند روی آب

یک آن دلم ریخت. با خودم فکر کردم یادش نخواهد آمد. بعدها این لحظه‌ی بزرگ و زیبا را یادش نخواهد آمد. آدم خواهد شد. گردن بزرگ پدرش را فراموش خواهد کرد.

یک روز با شلوار کوتاه به پا از پله‌های خانه پایین آمدم. ده سال پیش شاید. گفتمبابا؟» جوابم را نداد. بهش رسیدم. دیدم مبهوت نگاهم می‌کند. گفتمبابا؟» گفتدو پای زنانه از پله پایین آمد. یک زن درسته. و به من گفت باباچیزی نتوانستم بگویم. گفت: « تو همان دختر منی؟ چه عجیب

یکی دو سال پیش یک بار بهم گفت می‌خواهم بروی. نه که از پیش من، ولی بروی. می‌خواهم کارم تمام شده باشد برای تو. می‌خواهم دیگر بیفتی از من. مثل میوه. بیفتی. به ثمر برسی. گفت احساس می‌کند دارد پیر می‌شود برای این همه بار عشق و نگرانی پدری.

دختربچه‌ی لختِ یک وجبی را نگاه کردم زیر آفتاب. اشک‌هایم ریخت. از دلتنگی نبود. از غصه نبود. از این نبود که حیف است دختر از یاد ببرد نوزادی‌اش را روی سینه‌ی پدر.

اشک‌هام از زیبایی مافوق تصور این لذت بود. زیباییِ لذتِ انسانِ بی‌خاطره. انسانی که شناور بشود و از آب، یاد چیزی نیفتد. آب، او را به سرزمین هیچ خاطره‌ی خوب و بدی نبرد. انسانی که تمام وجودش اطمینان و شادی باشد و این احساس شبیه نباشد به هیچ چیزی بعد از آن و هیچ چیزی قبل از آن.

Advertisements