رو جهازش، خنده‌ی نازش.

بدست لیلا خانوم

عکس‌های عروسیمان آمد. نمونه‌هایش، که باید سر فرصت و با دقت از میانشان آن‌هایی که می‌خواهیم را انتخاب کنیم. آن‌هایی که تصاویر بهتری را از مادر داماد، پدر عروس، عمه‌ها و دایی‌ها، بوسه‌ها، خنده‌ها و سفره عقد ثبت کرده‌اند. آن‌هایی که نزدیکی بیشتری دارند به آن شکلی که ما آرزو داشتیم همیشه باشیم؛ شاد، زیبا، سرشار از آرزو، مهربان، با هم آشتی.

بار عاطفی عروس بودن، این کوله‌بار سنگین احساس روی شانه‌های لخت و لوسیون زده‌ی آدم، بار بهترین تصویر است. بهترین تصویر از عمری که عده‌ای گذاشته‌اند تا این روز را ببینند. از خرمن انتظاری که پشت آن روز انباشته شده. از چشم‌‌های نیازمندی که به اصرار، نمی‌خواهند خسته بیفتند توی عکس.

سه هفته مانده بود به آن روز. کلافه نشسته بودم روی تخت و موهایم را گرفته بودم توی مشتم. ع. آمد نشست کنارم و پرسید چرا دارم خودم را از تن و پیرهن درمی‌آورم. گفت چون عروس و داماد ما هستیم و ما آدم‌های صمیمی و خوبی هستیم که جشن گرفتن را بلدند، حتما خوش خواهد گذشت. گفت ما خوش بودن را بلدیم پس هیچ جای نگرانی نیست. گفت همه‌ی دوستانمان آنجا هستند. این همه فامیل از راه دور می‌آیند. چطور ممکن است خرابکاری بشود؟ چرا اینقدر نگرانی؟ چرا بیشتر مسئولیت‌ها را خودت بر عهده گرفتی که حالا نگران باشی؟ می‌توانستیم سفره را سفارش بدهیم کس دیگری بچیند. کارهای دیگر هم که همه انجام شده. می‌گفت می‌فهمم عروس بودن دردسر بیشتری دارد و استرس‌اش بیشتر است، اما تو نیازی نداری این قدر آشفته باشی. به چشم خاطره به این روزها نگاه کن. بعدها یادشان می‌افتیم؛ روزهایی که داشتیم عروسی‌مان را برگزار می‌کردیم.

برایش گفتم که همه‌ این‌ها درست، و من خودم هم نمی‌دانم با ساز و کار فکرهایم چطور کنار بیایم. آن طور که چشم من می‌پردازد به چنین واقعه‌ای بی این که بخواهم.

گفتم برای من این تنها عروسی من نیست. برای من این عروسی دخترِ بابام است. بابام. عزیزترین کَسَم. بابام که تنهاست. و خوشبخت نیست. و هیچکس را در دنیا جز من ندارد. و هیچکس در دنیا به اندازه‌ی من دوستش ندارد. نکند برای بابام روز عروسی دخترش روز خوبی نشود. بهش خوش خواهد گذشت به حد کافی؟ دلش نگیرد؟

گفتم برای من این تنها روزی است که مادرم در زندگی‌اش می‌خواهد مهمترین نقش‌اش را ایفا کند. می‌خواهد جدی گرفته شود. جولان بدهد. لباس شب بپوشد. می‌خواهد دیده شود. فقط امروز است که کسی قضاوتش نمی‌کند، و او را در هیبت این مادر زیبا باور می‌کند و بهش احترام می‌گذارد. نکند احساس کند بازی گرفته نمی‌شود؟ نکند حسودی کند؟ نکند دلش بگیرد؟

گفتم برای من این عروسیِ برادرِ خواهرهای توست. خواهرت الف، که نشد مثل ما خوشحال زندگی کند. خواهرت سین که سال‌های کودکی شکل تو لباس می‌پوشید و دوست داشت پسر باشد که مثل تو باشد. خواهرت سین که روی هم کچاپ می‌ریختید و فیلم جنایی بازی می‌کردید مثلاً.

گفتم وقتی مادرت برای من تعریف می‌کند که روز آخر سفرش وقت نکرد آن لباسی را که نشان کرده بود و آرزو داشت عروسی ما بپوشد بخرد، وقتی می‌گوید دلش سوخته که نتوانسته آن را بخرد، من می‌میرم. برای من سخت است که مادری لباس رویایی‌اش را نتواند بپوشد عروسی پسرش.

گفتم می‌دانی این کارناوالی که ما راه می‌اندازیم قصه‌ی چند نفر است؟ گفتم می‌دانی من خواستم سفره بچینیم که چند روز به جشن و سرورهای اندک زندگی مادرم اضافه کرده باشم؟

پیش آرایشگر رفته بودیم چند روز پیش از عروسی. ع. از خانمه پرسید عروس‌های دیگر با چه احوالاتی می‌آیند پیش شما؟ گفت اووه. آنقدر عروس داشته‌ام که تا دستم به صورتش خورده اشک‌هایش را جمع کرده‌ام.

بار سنگینی بود که همه حق داشته باشند یک شب آن شکلی باشند که می‌خواهند.

عکس‌ها ولی همه‌ی عکس‌ها بود. همه‌ی لحظه‌ها. عمه و خاله‌ای که تصویر تارشان پشت دیگران سر میزی را گرفته بود. دوستی به دقت پشت یقه‌ی کت ع. را صاف می‌کرد. دستمال کاغذی‌ای که مامانم داشت زیر چشم‌ام را با آن پاک می‌کرد، وقتی موقع بوسیدن یکی از مهمان‌ها اشکم در آمد. دوستی که در گوش فیلمبردار چیزی می‌گفت. بابام که خجالت می‌کشید و دست به سینه ایستاده بود تمام شب. من و ع. که دیروقت گوشه‌ای دورتر محکم بغل کرده بودیم هم را.

یادم نرفته بود لحظه‌ها را. این عروسی ما بود. آن عروس و داماد آراسته ما بودیم. در قصه‌ای دیگر. در دنیای دیگری. این ما بودیم در روایتی تعریف کردنی از خودمان. این ما بودیم که شاید آن شب توانسته باشیم آرام بگیریم و پشت سر بگذاریم عمر تلخ پدر و مادرهایمان را. ما حتی بعد از سال‌ها دوری از آن‌ها، در چنین روایتی بهترین لباسمان را پوشیدیم و با دردهای آن‌ها خداحافظی کردیم.

دو هفته بعد، چهار صبح، ارومیه. خواب آن باغ بزرگ را می‌بینم با همه‌ی آن گل‌های سفید. با همان ریسه‌های ریز زردی که لا به لای شاخه‌ها ول بودند و نسیم می‌زد بین‌شان. همان لباس را به تن دارم. موهایم را اما محکم جمع کرده‌ام پشت سر. نه آن طور که واقعاً بود. شاید آن طور که بعداً فکر کردم بهتر بود باشد.

همه در تدارک و تکاپو بودند اما من نقشه‌ای داشتم. من. عروس. عروسی که کار بزرگی می‌خواهد بکند. عروسی مثل عروس کیل‌بیل. مادر و پدرم را می‌برم گوشه‌ای. به آن‌ها می‌گویم که باید به من اطمینان کنند. من فکر بزرگی در سر دارم و ناامیدشان نخواهم کرد. به آن‌ها می‌گویم که همه را گروگان خواهم گرفت. در این روز بزرگ. عروسی‌ام را برای این کار گذاشته‌ام. همه را گروگان می‌گیرم و آزادشان نمی‌کنم تا پ. را پس بگیریم.

پ. را پس بگیریم.

از خوابم خیلی می‌گذشت که فهمیدم عروسی دارد تمام می‌شود و ما در واقع نمی‌دانیم کسی که باید پاسخگوی پس دادن پ. باشد کیست.

هولناک بود آن لحظه‌ی پشیمانی. دویدم توی باغ به دنبال همه که دور می‌شدند. می‌گفتم نروید. می‌گفتم من پشیمانم. بمانید این عروسی من نبود. این عروسی من نبود.

Advertisements