من درختم تو بهار

بدست لیلا خانوم

 

مثل خوابگردی می‌ماند. به زندگی عادی نمی‌ماند. زیاد پیش می‌آید آدم‌ها در گذشته‌شان سیر کنند و اسیر خاطراتشان باشند. اما نمی‌دانم کسی مثل من این همه احساس معلقی در زمان و مکان را دارد یا نه.

من اینجا نیستم. من خودم را در آینده‌ی بسیار دوری حس می‌کنم، در حال به یاد آوردن این روزها. خودم را با سنگینی دل سال‌ها بعدم احساس می‌کنم. غربیه‌گی زندگی‌ای که از سر گذرانده‌ام را برای بچه‌هایم احساس می‌کنم. تمام روز به سوال‌هایشان جواب می‌دهم که این روزها چه‌جور روزهایی بودند. و ما در چه فکرهایی بودیم. و چه شد. و چه کسی چه می‌گفت و چه می‌کرد. احساس می‌کنم روزهای جوانی من همین حالا هم قصه‌های دوردستی هستند. مثل خوابی هستند که دارم می‌بینم. خوابی که می‌خواهم خوب به یاد بسپارم برای تعریف گرفتن. برای بازگفتن. نکند که در آینده فراموش بشود. نکند که بگذرد و هرگز شست کسی خبردار نشود و انگار نه انگار.

 

دارم این‌طوری ناخودآگاه آرام می‌کنم خودم را؟ خودم را در روزی تصور کردن که این همه دغدغه شده باشد خاطره‌ای دور و غریبه. نمی‌دانم. می‌دانم که دارم در سالیان آینده، جای دیگری از دنیا شاید، برای دخترم می‌گویم که آن روزها زندگی کردن در ایران خیلی سخت بود. ایران این طور بود. ایران آن طور بود. ایرانی که بعدش نابودِ نابود شد. یا ایرانی که آبادش را دیده‌ای و آن دورانش را ندیده‌ای و نمی‌شناسی…. به جمله‌هایی فکر می‌کنم که باید به کار ببرم، برای این که هم منظورم را بفهمد و هم حوصله‌اش سر نرود. به جمله‌هایی که بتواند دوران فراموش شده‌ای را به خوبی زنده کند برای کسی که معصوم باشد از آن.

 

خودم را در آن سال‌های بهتر و آرام، شکل بزرگسال‌های دهه‌ی شصتِ حالا می‌بینم. با آن جور چین‌های دور چشم، و آن جور متانت ناچار، که از تمرین سال‌های سال درک نکردن رسم روزگار می‌آید.

 

دارم هر روز به دختری از آینده می‌گویم که ما مال دوره‌ای هستیم که فوتبال و آب‌پاشی ممنوع بود و چکمه. و مواد غذایی خیلی گران بود. آدم‌های کمی خانه داشتند. و موجی راه افتاده بود که سر ببُرند قشر فرهنگی را. چیزی نشر نشود و تصویر نشود و نوشته نشود. این طور بگویم که آن دوره هم دوره‌ای بود قابل مقایسه با روسیه دهه ۵۰، یا سال‌های دو شقه شدن برلین. دوره‌ای افزوده به همان کتاب‌ها. همان قصه‌ها. دوره‌ی تاریکی برای هنجارهای جنسی، زن‌ها، کارگرها، حتی پولدارها. دوره‌ای دشوار برای امید داشتن به چیزی، برنامه‌ریزی برای چیزی، آرزویی.

 

دارم هر روز برای دختری در سال‌های بعد تعریف می‌کنم که من دختری بودم در سال‌های قبل که دائم در فکر کارهایی بود که می‌توانست بکند اگر فقط کمی فضا بود. اگر به قیمت رها کردن مملکت نمی‌بود. کارهای هنری‌اش فقط اصلا. خیلی قصه‌ها می‌شد نوشت حتما. چه آوازها می‌شد خواند، چه سازها می‌شد زد، ما که کار دیگری بلد نبودیم چه برنامه‌هایی، چه نمایش‌هایی می‌شد ترتیب بدهیم. ما خیلی فیلم‌ها می‌توانستیم بسازیم اگر فقط یک کمی فضا بود. چه حیف بود آن سن و سال و آن انرژی‌مان. حیف بود از آن همه زمان که گذشت به انتظار که ببینیم چه می‌شود و کی و چطور.

 

هر روز دارم برای دختری می‌گویم که مامان جان، آن دوران من چقدر غمگین بودم.

 

هر روز می‌گویم مامان جان، آن دوران من چقدر می‌ترسیدم

 

همین دورانی که نمی‌دانم دارم به یاد می‌آورم، یا در واقع می‌خواهم تمرین کنم تا برای همیشه از یاد ببرم.

 

 

 

Advertisements