کلاه‌گیس

بدست لیلا خانوم

کلاه گیسم شکل همیشه نیست. موهای نرم‌اش روی توری زبر نمی‌توانسته تکان بخورد. موها کوتاه و پسرانه هستند و نمی‌توانسته‌اند از دست کسی افتاده باشند و خوابشان عوض شده باشد. اما شکل دیگری هستند. شکل دیروز نیستند.

بقیه هم هستند توی اتاق. همه ساکت‌اند. یکی روزنامه می‌خواند، دو سه نفر بازی می‌کنند با آی‌فون‌هایشان. یک نفر چرت می‌زند. صدای لامپ‌های صد واتِ دور آینه را می‌شود شنید. دقت کرده‌ام که بعضی این‌طورند؛ بعضی صدای الکتریسیته را می‌شنوند. می‌فهمند که تلویزیونی با این که صفحه‌اش تاریک است، روشن است. می‌فهمند توی اتاق چیزی به برق است. بعضی هم نه.

با نوک انگشت رشته‌های مو را پس و پیش می‌کنم. بینشان فاصله می‌افتد و بد می‌شود. دست می برم زیر چتری‌ها. بالا می‌ایستد و بد می‌شود. روسری را باز می‌کنم. توری کلاه‌گیس را همان‌طور که سنجاق شده به سر کمی می‌چرخانم. نمی‌شود.
به همکارم که مسئول‌اش است از توی آینه می‌گویم: «موهایم یک شکل دیگر شده‌اند.» صدایم موجی می‌شود و می‌گردد توی اتاق. یکی دو نفر سر بالا می‌آورند و باز نگاه پایین می‌اندازند. دختر روزنامه‌اش را کنار می‌گذارد و می‌آید جلو که چطور؟ چه شکلی شده‌اند مگر؟
«حالت‌اش دیروز مثل موی طبیعی بود، یعنی این نوک‌هایش به پیشانی نمی‌چسبید و بی این که پف بکند خودش مثل موی طبیعی آزاد می‌ایستاد. کمی هم مایل بود به راست. الان سیخ آمده پایین و به پیشانی چسبیده. شکل هلال شده اینجا. می‌بینی؟»
نگاهی می‌کند. می‌گوید: «چیزیش نیست که»
می‌گویم: «اینجاهایش. اینجاهایش خوابش فرق می‌کرد. آزاد می‌ایستاد.»
همکار ارشدش از روی صندلی بلند می‌شود. و جلو می‌آید. از او می‌پرسد چه شده. خودم توضیح می‌دهم. میگویم این طور بود و این طور نیست الان. نگاه کن. یک جوری نیست؟
نگاه می‌کند. می‌گوید: « بد نیست اصلا. خوب است که.» می‌گویم می‌دانم. می‌گویم با دیروز فرق می‌کند. با دیروز.
به هم نگاه می‌کنند با تعجب. می‌ترسم فکر کنند برای خودم دارم دبه در می‌آورم. باز روسری را باز می‌کنم و نشان می‌دهم و می‌گویم منظورم از لحاظ خواب‌اش است که به راست بود. می‌گویند زیادی روی‌اش حساس شده‌ام. دختر می‌گوید:« باور کن من همیشه چک می‌کنم. اگر ایرادی داشت می‌فهمیدم. الان بیخود حساس شده‌ای روی این مو»
می‌گویم» «نه. برای چی حساس باشم آخر؟ حرف دیگری دارم می‌زنم…»
می‌گوید:« می‌فهمم. ولی می‌گویم حساس هم شده‌ای»
«احیانا دستش نزده‌ای؟ شانه بکنی، ژلی بزنی»
«نه بابا»
« عجیب است.»
. می‌رود می‌نشیند سر جایش. بازی می‌کنم با چتری‌ها. صورتم را چپ و راست می‌کنم. همکار خودم سرش را از روی بازی‌اش بلند می‌کند: «چی شده لیلا؟»
دختر می‌گوید: «هیچی. موهایش را دوست ندارد.»
«من کی گفتم دوست ندارم؟ من گفتم این شکلی نبود. گفتم دیروز این وری‌تر بود.»
«موهایت خوب است. حساسی. نگران نباش. من حواسم هست»
«نگران نیستم»
«خوب. می‌گویم بهش فکر نکنی دوباره دوستشان خواهی داشت»
«چرا دوست نداشته باشم؟ چرا داشته باشم؟ مویی که خوب است را چرا من دوست نداشته باشم؟»
«همین را می‌گویم»
« من فقط می‌گویم این شکلی نبود. وقتی می‌دانم این شکلی نبود چرا بگویم بود؟ اگر درست بود چرا باید می‌گفتم نیست؟ مگر من خل و چل‌ام؟»
خل و چل را که می‌شنود دست و پای‌اش را گم می‌کند. انگار من اعلیحضرت باشم. اعلیحضرت خل و چل. می‌گوید: «ای‌وای، این حرف‌ها چیه می‌زنی؟ دور از جان.»
« نه. واقعا جدی، منظورم این است که من که خل نیستم بیخودی بگویم. حتما یک چیزی می‌بینم که می‌گویم.»
« من نگفتم تو خل هستی لیلا جان. من کی گفتم؟ تو رو خدا این حرف را نزن. ببین چکار می‌کنی!»
نفس عمیقی می‌کشم و بی‌خیال می‌شوم. سرم را می‌اندازم پایین و من هم موبایلم را روشن می‌کنم. می‌آید باز:« خب باشد. بگو. چه کارش کنم که راضی باشی؟»
«چرا متوجه نمی‌شوی قربانت بروم؟ من نگفتم تو کاری کنی. گفتم فکر می‌کنی علت‌اش چیست که این مو فرق کرده و چه می‌شود کرد مثل دیروز بایستد.»
گنگ نگاهم می‌کند. می‌گوید: «می‌خواهی بگویم خودِ فلانی بیاید نگاه کند که خیالت راحت شود؟»
«یعنی هیچ چیز الان بیرون از خیال من و حساسیت من ایرادی ندارد؟ یعنی اگر تغییری هست در دیدگاه من نسبت به کلاه‌گیس هست؟ یا در رفتار من به هنگام صحبت از کلاه‌گیس؟ چون امکان ندارد تو با دقت هم که نگاه کنی تغییری در ماهیت مادی این کلاه‌گیس ببینی؟»
سکوت می‌شود. جو اتاق سنگین می‌شود. کسی اما سرش را بالا نمی‌آورد. می‌گویم:« به خدا جدی می‌گویم… منظورم همین است که دارم می‌پرسم: می‌پرسم آیا ممکن است اگر نگاه کنی تو هم متوجه بشوی؟ ممکن است من بیخودی نگویم؟»
نگاه ترسایی می‌اندازد به مو. دستی می‌برد تویش. با استیصال می‌گوید:«به خدا خوب است.»
و باز می‌گوید:« می‌گویم فلانی بیاید»

چیزی نمی‌گویم. می‌گویم باشد، ممنون. لبخند می‌زنم ناراحت نباشد.
نیم‌ساعت بعد رئیس‌اش از پله می‌آید بالا. می‌رود پشت در با او پچ‌پچ می‌کند. به وضوح می‌شنوم. می‌گوید: «لیلا دلخور شده. هان؟ امروز اصلا از صبح پکر است. حال‌اش خوب نیست. می‌گوید موهای‌ام زشت‌اند.»
ريیس‌اش می‌آید تو. با مهربانی چتری‌ها را صاف و صوف می‌کند. انبر داغ می‌کند و می‌زند به دو جای‌اش. می‌گوید:«دیدی؟ به این خوبی. نگران نباش. به هم نریز بیخودی. ما هستیم اینجا.»
تشکر می‌کنم.

صبح فردا ماشین یک ساعت زودتر از موعد می‌آید دنبالم. تلفن می‌زنم به مسئول هماهنگی. می‌گویم من پرسیدم ساعت هفت‌و‌نیم شما گفتی بله، الان شش‌ونیم است که. خودت گفتی هفت‌و‌نیم.
می‌گوید نگفتم.
می‌گویم من که پرسیدم شما گفتی بله. می‌گوید آن موقع که شوخی داشتید می‌کردید شما! می‌گویم آخر چرا شوخی بکنم؟ سوال می‌کردم! مگر شما نگفتی هفت‌ونیم؟ می‌گوید: حالا که شده لیلاخانم.
می‌گویم: نه. می‌خواهم واقعا بدانم چرا شما فکر کرده‌اید منظور من یک چیز دیگر است؟ من پرسیدم و جواب گرفتم. چرا آن چیزی را فکر کرده‌اید که منظور من نیست؟ چه دیدید که برداشت دیگری کرده‌اید؟ واقعا می‌خواهم بدانم. به خدا می‌خواهم بدانم.
می‌گوید: اوا لیلا خانم؟ مساله‌ای نیست! آرام باشید. خودتان را این‌قدر ناراحت نکنید سر یک چیز کوچک.
می‌گویم چشم. گوشی را می‌گذارم و های های گریه می‌کنم.

پسره می‌آید تو. نوازش می‌کند. .
می‌گوید فشار کار است این‌ها. طبیعی است. غصه نخور. نکن اینطوری عزیزم.

فکر می‌کنم توی دلش می‌گوید این‌ها همه بعد از مدتی قاطی می‌کنند طفلک‌ها. حساس‌اند. روحشان لطیف است. زن‌ هم که هستند. هورمون‌هایشان به هم می‌ریزد. عادت ماهانه که بشوند کلاه‌گیس‌شان هم بد می‌ایستد.

Advertisements