که جانم فدای تو

بدست لیلا خانوم

می دانستم. به دلم برات شده بود. هر چه باشد، بالا بیایم پایین بروم یا بالعکس بنده را زاییده ای. ناچارم از این ارتباط تله-پاتیک که آش کشک خاله به شمار می رود. در خواب دیدم که به من تلفن زده ای و با آن صدای پر انرژی و خستگی ناپذیر، و آن لحنی که مال اوقات آنارشیستی و خوش اعتماد به نفسی ات است، امر می کنی:» آفرودیت جان سلام. دارم می آم آن وری. آدرس دقیق ات را بده می خواهم بیایم خانه ات را ببینم.»

بله. خیسِ عرق از خواب پریدنم، اَبَدآ و اَصَلآ قسر در رفتن از محبت لایزال غریزی ات نبود. پدر که تماس گرفت گفت نان گرفته و برایم می آورد نفهمیدم. نان ها را که از کیسه در آورد و گذاشت روی پیشخوان – که همان کانتر خودتان باشد- هم نفهمیدم. وقتی فهمیدم، که آن کیسه ی سبز رنگ خنک، قِرِچی کرد و افتاد جلوی دستم: لوبیا سبز پاک شده.

تو ملاحظه ی من را نمی کنی. از وقتی یادم است یک جای غریزه ات می لنگید. لوبیا سبزی که بعد از بیست و پنچ سال تاریخ مشترک، ده سال جنگ سرد، و ماه ها قطع ارتباط برای من می فرستی، و تا صد و بیست سال دیگر (ان شالله) بناست که از گردن من آویزان باشد، فکر نمی کنی بی مقدمه روبرو شدن باهاش، سکته ای، تشنجی، چیزی به آدم وارد کند؟ این همان بهای ناچیزی است که می پردازی، تا پیش هَنگِ بیوه-دوستان ات که می نشینی یک آه جگر سوز بابت زحمات نادیده شده ات بکشی و آن ها قربان آن همه زیباییت شوند که با زاییدن بنده مقداری از آن کم شد و حیف شد.

خوشا به حالت و ای کاش بر عکس بود و من تو را زاییده بودم، و از مصونیت بی برو برگرد تو –که این روزها من را یاد مصونیت همیشگی ر.ه.ب.ر.ی می اندازد و شازده اش- برخوردار بودم و هر کار می خواستم می کردم و تو را می چزاندم و باز هم هی این تو بودی که باید به من احترام می گذاشتی.

لوبیا می فرستی؟ که به رخم بکشی کور خوانده ام اگر فکر می کنم می توان یادت نیفتاد؟ لوبیا می فرستی که هر از چند سالی، با یک اکت زیرپوستی نمک گیر کنی من را مثلاً؟ می خواهی در اولین لوبیا پلویی که در خانه ی جدید می پزم مرحمت تو سهیم باشد؟

همم. به کاهدان زدی که من قبل از این خودم یکی پخته بودم.

و افسوس و به قول رفیقی «اِی آخ» که دمِ خدا را هم دیده ای. از دنیا هم که بروم، در خوشبینانه ترین شکل اش، سر از زیر پای تو در می آورم.

Advertisements