من همونم که یه روز…

بدست لیلا خانوم

یه روزگاری بعد از انقلاب، خانوم گوگوش دلش که می‌گرفته، عینک بزرگ آفتابی می‌زده و چادر سرش می‌کرده، به کیانوش گرامی که راننده کیمیایی بوده اون وقتا می‌گفته ببردش گردش.
می‌رفتن خیابون شوش. کابارهه که شده بوده دیزی سرا. خانوم گوگوش حالی می‌شده برا خودش. می‌رفتن همون نزدیک یه چایی بخورن خونه‌ی گرامی. زن و بچه‌ی گرامی پیشش شکایت می‌کردن از کفتر بازیِ گرامی… می‌گفتن این گرامی همه‌ش دلش یا پیش این کفتراس یا آقامون کیمیایی. هواییه. به ما نمی‌رسه. شما نصیحتش کنین خانوم، حرف شما رو می‌شنفه.
گوگوش یه بار سرزنش می‌کنه گرامیو. می‌گه زنت چی می‌گه؟ خدا رو خوش نمی‌آد… ببینم کفتراتو..
گرامی گوگوشو می‌بره رو پشت بوم فکسنی‌ش. گوگوش می‌شینه ساکت نگاه می‌کنه به کفترا. همین طور طولانی. گرامی معذب می‌شه، می‌ره پی چایی. برمی‌گرده می‌بینه خانوم گوگوش تو اون غروب دلگیر نشسته رو به کفترا، داره بی صدا برا خودش گریه می‌کنه.
سراسیمه می‌شه. می‌گه چی شده خانوم؟ چه پیش‌اومدی کرده؟
خانوم گوگوش چشاشو می‌ماله میگه: هیچی گرامی جون
بعد یه دقه ساکت می‌شه، صداشو پایین میاره، می‌گه: راس می‌گی. بچسب به همینا. هر کار عشقته بکن اصلن گرامی
.
من گوگوش رو می‌بخشم. چرت و پرتایی که جدیدن می‌گه رو. اینی که *خودشو خراب کرد* . اینی که *رفت لس‌آنجلسی شد*. این که یه جور ضایعی عوض شد.
نمی‌خواستم واسه دل ما تو خونه بشینه و سربلند باشه. نمی‌خواستم اینجا تو تنهایی‌اش بمیره مثل فردین.
می‌خوام آکادمیشو راه بندازه و در و دافا بیان قربونش برن و دورش بگردن.
کارش تموم شده. می‌خوایم چیکار؟ حالشو به ما داده. هر چی عشقشه.
دمش هم گرم.

Advertisements