بندرخت

بدست لیلا خانوم

فکر نمی کنم مادر خانواده موهایش بور بوده باشد چون انسان عادت ندارد یک زنِ اهل جنوب اسپانیا را با موهای بور فرض کند. آدم عادت دارد یک زنِ اهل جنوب اسپانیا را با دامنی تا زانو، یقه ای باز، صندلهای زمخت، موهای ژولیده ی سیاه و صدای بلند فرض کند. زنی محلی، که با شوهرش و سه تا بچه هایش این ویلای شیک و پیک توریستی را یک هفته اجاره کرده اند چون بهترین جای دنیا در این فصل همین جزیره ی داغ است.

بچه هایش از همان اول ویلای درندشت را گذاشتند روی سرشان. از این اتاق دویدند تو آن اتاق. دویدند روی بالکن وسیعی که استخری رو به دریا داشت. استخر را دور زدند. هی کلید باز و بسته شدن سایه بان را فشار دادند اما او دعوایشان نکرد. حواسش به بررسی حمام های تر و تمیز بود و تلویزیون و سیستم صوتی مجهز و آشپزخانه ای که برای یک هفته ریخت و پاش توش ظرف و قابلمه بود. شوهرش را ماچ کرد احتمالاً. تعطیلات شروع شد. همه که کمک کردند وسایل جا به جا شود، مایو تن دو پسر و یک دخترش کرد. بچه ها پریدند توی آب به جیغ و ویغ. شوهره خوشحال بود و لمیده بود روی صندلی راحتی کنار استخر و مدیترانه را تماشا می کرد. زنه آمد پیشش نشست و یک آبجویی با هم باز کردند. آفتاب داغ بود و کله گرم و نسیم خنک و خانواده خوشحال. بچه ها دست و پا زدند و خسته شدند و بستنی خواستند. آفتاب که بی جان شد زنه مایوهای خیس را یکی یکی از تنشان در آورد. سه تاییشان را گذاشت توی وان و سپرد به شوهره. رفت ببیند آن اطراف ماشین لباسشویی پیدا می شود یا نه.

پشت آشپزخانه بود. اتاقکی که توش یک ماشین لباسشویی و یک بند رخت بود، پشت آشپزخانه بود. مایوها را فعلاً انداخت تو ماشین تا بعداً که پر شد روشنش کند. آمد بیاید بیرون دید روی بند رخت یک پارچه ی کوچک آویزان است. برش داشت. یک چیز باریک دراز، که دورش هم چرخ نشده بود و ریش ریش بود؛ سبز.

* * *

نوشتم:» دستبند سبزم را که یادت هست؟ جایش گذاشتم. توی ویلا. شسته بودمش، آویزان کرده بودم خشک شود. یادم رفت برش دارم.»

نگاه کردم به صفحه ی ای-میل. بیشترش سفید بود هنوز. بوی دریا می زد زیر دماغم. بوی شیرین شرجی هوا. بیرون نیمچه بارانی می آمد و دل من آشوب بود از دوری. نوشتم: » آن دو خدمتکار را یادت هست، که نشسته بودند روی پله های جلوی در تا من و تو زودتر بیرون بیاییم؟ ازشان پرسیدی چرا راحتمان نمی گذارند، گفتند یک خانواده ای بعد از ما می خواهد بیاید… لاغره را یادت هست؟ یادت هست پریروزش که سوار شدی بری سوپر مارکت آمد در را زد که حوله بدهد، دید من دارم گریه می کنم، بعد که توی راه تو را دیده بود جواب سلامت را نداده بود؟»

از پنجره دارم چمران را می بینم. ماشین هایی را که قطارند پشت هم زیر باران. چراغ ترمزهایشان را. آن روز که از در رفت بیرون دنبال رب گوجه فرنگی، نشستم کف آشپزخانه به گریه. به گریه، که نمی توانم باور کنم این قدر خوشحالم. خانمه که دم در با انگلیسیِ کج و کوله اش پرسید: «آر یو اوکی؟» توی دلم برای اولین بار به یکی گفتم کاش جای من بودی.

نوشتم: «لاغره را تصور می کنم که افتاده به جان آشپزخانه. تند و تند کار می کند. چشمش می افتد به پارچه ی سبزی روی بند. یک چیز بی هویت ناشناس. می اندازدش دور… شاید هم پسربچه ی آن خانواده ای که بعد ما قرار بود بیایند پیدایش کند، بپیچد دور سربازهای اسباب بازی اش…»

یادم هست که به چه زوری همه مجبورم کردند درش بیاورم. می گفتند ننر بازی در نیار، قرتی بازی درنیار، ایستادگی هم به دستبند نیست که فکر کنی خیلی مبارزی. بعدش آویزانش کرده بودم بالای تختم. بعد تصمیم گرفتم موهایم را باهاش ببندم یک مدت. ماهها بعد یک شبی قاطی ایرانی های آن ور دنیا ته جیب شلوار جینم پیدایش کردم. همه میزدند و می رقصیدند و من باز بنا کردم به گریه. بستمش به دستم. بود و بود تا این سفر آخری برای ملاقات با طرف.

نوشتم: «یادمه سه شب قبل از انتخابات وایساده بودیم دور میدان فاطمی که حسابی چراغان بود. مردم دور می زدند. دست تکان می دادند. کرکری برای هم می خواندند. سوت و کف می زدند. یکی از بهترین شب های زندگیم بود. تا پنج صبح جشن بود دور میدان… یادم هست یک دستی از شیشه ی یکی از ماشین ها بیرون آمد و این دستبند را داد به من.»

رفته بودم توی فکر. فکر این که دستبندم چه راه درازی را آمده بود تا برسد به بند رختِ پشتِ آشپزخانه ی ویلای ساکتی در یک شهرک ساحلیِ کنار مدیترانه، در جزیره ی کوچک و شاعرانه ای که فقط ما می شناختیم.

نوشتم: «آدم گاهی باور نمی کند از کجا سر در می آورد.»

نوشتم: «دلم خیلی برایت تنگ شده.»

Advertisements