این روزها

بدست لیلا خانوم

«ص. کجا موند؟»

«می گه داره ولیعصر رو می آد بالا. دیوونه. می گه کیپ تای کیپ ماشین وایساده. بهش گفته بودم از اون مسیر بیای صبح می رسی… بهش گفته بودم زودتر راه بی افته که امشب خیلی شلوغ می شه خیابون.»

نشسته ایم توی بالکن. ماشین ها انگار تندتر از همیشه می روند و صدایشان از هر شب بلندتر است. ساختمان های روبرو با پنجره های روشنشان شکل توده های سیاه عصبانی اند، پر از آدم بی خواب.

به م. می گویم چه آهنگی می خواهی برایت بگذارم؟ می گوید هر چی گذاشتی گذاشتی مادر. تنها چیزی که توی صدایش آشناست، همین «مادر» گفتنش است.

می پرسم چاووشی بگذارم؟ حرفم معنی لوندی می دهد. خودم را لوس کرده ام یعنی. یک چشمکی را و یک لبخندی را قاطی می کند. می گوید:» هرچی بذاری خوبه مادر.»

«بچه های اهواز» را می گذارم. نه شاد باشد، نه غمگین.

یاد بچه های مهربون، زمین خاکی، یاد بازی، یاد بردنا و باختنا می افتم…

می روم پی سالاد. کاهو پیچ را می اندازم روی تخته. کارد که تق و تق فرود می آید روی کاهو، م. از توی بالکن می گوید:» سر جدٌت بپا، هر بار من و ص. اینجاییم تو دست و بالتو می بُری…»

می خندم. حواسم هست. سبزی خشک می ریزم روی کاهو ها. جوانه ی ماش. می گوید:» فهمیدی رفت از ایران؟»

«کی»

«آقام، چاووشی»

«اِ؟ که بخونه؟»

«نه بابا، گمون نکنم. دل پُری داره آقام»

می خندم: «بمیرم برا دل پُرش. آقام اگه ناله نکنه کی بکنه پس؟»

دود سیگارش را با پوزخندی می دهد بیرون. «کمک نمی خوای مادر؟»

«نه قربونت.» نمک می ریزم توی لیوان بالزامیک و روغن زیتون. با چنگال هم می زنم.

بشینم خیره بشم به شکل ابرا، که هنوز شکل تفنگ و ترکش و تیر و کمونن…

تلفن را بر می دارم و باز شماره ی ص. را می گیرم. جواب می دهد، خیلی زود، بعد از یکی دو بوق.

«جیگر، کجایی؟»

«تو ماشین.»

«چرا آروم حرف می زنی؟»

» آفرودیت، باورت نمی شه…»

«چی شده؟ شلوغه؟»

«دارن می آن. شیشه ی دونه دونه ی ماشینا رو می شکنن… مردمو می کشن بیرون… می زنن…»

«… ص.؟ حالت خوبه؟»

«…»

«پیاده شو. ماشینو ول کن پیاده شو یه موتور بگیر زود بیا!.»

«نمی شه…»

«داری گریه می کنی؟؟»

دارد گریه می کند. مرد گنده.

«نترس قربونت برم… نکن عزیز من!» هق هق می کند، خفه… «هیچی نمی شه، آروم باش، ما منتظرتیم، خوب؟ زود می رسی.»

«باشه. چرا اینجوری می زنن مردمو؟»

«نمی دونم. هی به من زنگ بزن.»

«خب.»

می روم سراغ ماهیتابه. قارچ خورد می کنم می ریزم توی خورش. م. می گوید:

«کجا بود؟»

«نزدیکه. می گه ترافیکه ولی… اَه!»

«دِه! باز که بریدی آخه!»

می دود توی آشپزخانه که چاقو را بگیرد. می گویم:» طوری نیست، مثل اون دفعه نیست. یه شات می زنی؟»

دوستانه نچ نچ می کند. می گوید:» پذیرایی نکن شما. اینو بنداز دور اصلاً. بده به من.»

«نکن دیوونه. خونا ریخت تو غذا.»

«بی خیال مادر، ما خون خواریم! بده من.»

دستم را می شویم. چسب زخم می زنم. بطری و لیوان می بریم توی بالکن. می نشینیم. هندوانه ی روی میز دیگر خنک نیست. آهنگه هی بر می گردد از اول. دوست دارم برم جنوب، کنار جاشوای دریا، که رو عرشه واسه ماهیا می خونن. سیگار دود کردن ما آن رفتار سرخوشانه ای نیست که همیشه بود.

می گویم:» دلم خیلی می سوزه.»

م. آه می کشد. «غصه نخور مادر. چه فایده؟»

چراغ های شهر را نگاه می کنیم. پنجره ها را. روبرویی را، که پشتش پر از گلدان است، خانه ی مردی که برای من شکلک در می آورد. آن طرف تر چند تا دانشجو هستند گمانم. توی بالکن یک بنده خدایی، پایین تر سمت چپ، یک سگ پلاستیکی زرد افتاده یک گوشه. از این ها که بادش می کنند.

به هوای خاموش کردن اجاق می روم تو. باز هم، شماره ی ص. را می گیرم. بر نمی دارد. چهار بار بوق می زند. می رود روی پیغام گیر. صدای خودش است. صبر می کنم تا بوقش را بزند:

«سلام. کار واجب نداشتم. فقط خواستم بگم که، بگم که برات سالاد درست کردم. الان آماده س. چون برای تو درستش کردم نمی ذارم م. بهش دست بزنه. نمی ذارم بهش دست بزنه تا تو برسی.»

Advertisements