از فراموش شدن

بدست لیلا خانوم

ظهر زمستان بود. آفتاب زده بود روی صخره‌های برفی کوهی که بالایش بودیم. برق می‌زدند برف‌ها زیر آفتاب. طلایی شده بودند و چشم را می‌زدند. تنها نشسته بودم رو به دره، برای خودم مایکل جکسون گذاشته بودم و کوه‌ها را نگاه می‌کردم. خوش و عاطل و تنبل. یک ساعت، دو ساعت. یک باره آمد. مثل موج. مثل باد. غیر منتظره، بی دلیل و شدید. انگار نشست توی قلبم. انگار رفت توی نفس‌هام. چشم‌هایم خیس شد. و پیش از این که فرصت کنم بفهمم چیست در حیرت بودم از آن همه بو و تصویر آشنا که با خودش آورد. شبیه هیچ لحظه‌ی پیش از خودش نبود که با خوشی یا با حسرت چیزی را در گذشته به یاد بیاوری..
نوستالژی این طوریست؟ بالای کوه تنهایی‌ات به سراغت می‌آید؟ عمیق‌ترین شکل دلتنگی، برای شفاف‌ترین بازگشت تصویرها.
تمام وجودم داشت نوجوانی‌ام را به یاد می‌آورد. سال‌های زندگی‌مان در آن ساختمان‌ها*. بوی خیس چمن حیاطش را، فش و فش آب پاشی را که ظهرهای تبستان چند جایش می‌گذاشتند. چاله‌های کوچک آسفالت راه پارکینگش را. رنگ سفید و قرمز کهنه‌ای که روی تاب و سرسره‌ی زمین بازی‌اش زده بودند. چرخ و فلکی که دائم از محورش در می‌رفت و دست برادرم گیر کرد لای میله‌اش وقتی که کوچک بود. رنگ نیمکت‌های دو طرف زمینی که شماها در آن فوتبال می‌زدید بعدازظهرها. بالکن‌های گرد راه پله‌ی اضطراری‌اش که اولین سیگارم را در آن کشیدم. کفش کتانی یشمی‌ رنگ تو. ناظم مدرسه‌ی شما در همان خیابان، که نباید می‌دید ولو بودن ما را قاطی هم، شش صبح. بوی شما پسرها، که صبح‌های قبل از مدرسه یک جور بود، بعد از ظهر که بر می‌گشتیم یک جور دیگر. بوی لقمه‌ی کره عسلی که بابام می‌گرفت و من نمی‌خواستمش. بوی ساندویچ کالباس شماها که طاقش می‌زدید با کره عسل من.
تمام وجودم به یاد می‌آورد که آن دو متر چمن و زمین فوتبال برای دنیا کافی بود. دلم تنگ شده بود برای خودمان، با آن احساس عمق و اهمیت و اندوهی که می‌کردیم. برای آن جوری که بلد بودیم فرهیخته باشیم. آن جوری که آزاد بودیم چون دنیا واقعا شروع نشده بود هنوز انگار.
برای اولین بار در تمام عمرم چیزی را حس کردم که هیچوقت قبولش نداشتم؛ دلم می‌خواست برگردم. دلم می‌خواست چهارده ساله باشم. تا ابد.
تازگی‌ها دارم بد تا می‌کنم با زمان. هضم این که زمان می‌گذرد سختم شده انگار. شاید چون تازگی‌ها از زندگی راضی‌ام، شاید چون لحظه‌ها عزیزتر از این شده‌اند که رفتنشان را بشود بخشید. شاید چون فرصت می‌خواهم که بدی‌ها تمام شود، یک چیزهایی درست شود. یک چیزهایی فرق کند..
برایم سخت شده تمام شدن را فهمیدن. نمی‌فهمم چطور ممکن است حالا برگردم به آن حیاط، و خودمان را نبینم که مثل یک مشت گاو خوشحال و سالم و سرخوش، داریم برای خودمان در آن چمن‌ها می‌چریم. مردن مایکل جکسون برای من هنوز عجیب است. بهش فکر می‌کنم، و این ربطی به طرفداری از یک ستاره‌ی پاپ ندارد. بالای آن کوه بزرگ و ترسناک، دل من داشت شبیه چهارده سالگیم می‌زد و همانطور که نمی‌توانستم چشم از کوههایی بردارم که میلیون‌ها سال زیر این آفتاب افتاده‌ بودند، او داشت توی هدفون من همان اوووه معروف آخر آهنگ را می‌کشید. و من نمی‌توانستم درک کنم صاحب این جیغی که بناست سال‌ها و سال‌ها طنین داشته باشد، دیگر نیست.
نیستی برای من مثل جریان برق است. مثل صدای آهنگ است که از یک ضبط صوت بیرون می‌آید؛ واقعیت ساده و مستدلی که من هرگز نمی‌توانم درکش کنم. من آن را می‌شنوم و نمی‌توام درک کنم آن صدا، چطور ممکن است توی آن سیم‌ها باشد، یا نباشد….
ضعف من در برابر زمان به آن جا رسیده که دلم می‌تواند برای همان لحظه‌ی اکنون هم تنگ شود، چرا که حتی همان موقع سپری شدنش را احساس می‌کنم. شاید همین است که لحظه را عزیز می‌کند. این که همان وقت هم می‌دانی از دستش داده‌ای. می‌ترسم بمیرم، به این خاطر که هیچ کس نمی‌تواند به من قول بدهد که یک مرده نمی‌تواند فکر کند، و نمی‌تواند زندگی‌اش را به یاد بیاورد. هیچکس نمی‌تواند به من قول بدهد که اگر مرده باشم، دیگر دلم برای جایی که دوست دارم به آن برگردم و نمی‌توانم، تنگ نخواهد شد.
من زن خوشبختی هستم. سفر می‌کنم. کارم را دوست دارم. به اندازه‌ی رضایتم پول دارم. باری روی دوشم ندارم که وقت رفتن مانعم شود، یا ماندن را برایم سخت کند. عاشق تو شدم، عزیزترین دوست زندگیم، و به تو رسیدم. و دلم تنگ شده برای آن دنیای تمام شده. دلم برای سگ کوچکی که یک وقتی داشتم تنگ شده. دلم برای کتک کاری با برادرم تنگ شده. برای حرص خوردن از دست او، و عصبانیتم از آنچه با معیار آن روزها به گمان من بی‌عدالتی بود. دلم برای اتاق خواب شبنم.قاف و سه خواهرش، با آن ابی و معینی که صدای دائمیِ پس زمینه‌اش بود تنگ شده. برای تراس خانه‌ی خلوت و ساکتمان با نرده‌های همیشه خاکی‌اش. برای صدای توپ پلاستیکی که هر روز عصر از حیاط پایین می‌آمد. برای سازی که می‌زدم. برای گردنبندی که تو آن روزها، شب قبل از رفتنت به من دادی. برای آن همه گریه که پای تلفن کردیم. برای تو، که ابروهایت شکل حالا نبود و از بالای عینکت هشت می‌شد و بالا می‌آمد. برای صورتت که آن موقع ریش نداشت، و چقدر نرم بود. برای تو، که تنها کسی هستی که تا به حال من راغافلگیر کرده‌ای. برای تو، که آن سال از هواپیما جا ماندی. تو، که بعد از جا ماندنت شبانه بی خبر آمدی در خانه‌ی ما، زیرآن لامپ مهتابی وسط چمن‌ها با آن کتانی یشمی‌ات منتظر ماندی، و من با دیدنت نفسم بند آمد و برای اولین بار پریدم بغلت… برای آن شب، شب قبل از ده سال ندیدنت. ده سال سنگین.
پس خوب زندگی کرده‌ام ، که این همه تصویر دارم برای دلتنگی.
تو هم من را همیشه به یاد بیاور آن طوری که بودم. منِ آن روزها را. من را در دنیایی که تمام شده. من آدم کوچکی هستم.می‌ترسم از فراموش شدن.

Advertisements